همينجوری

بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم!

فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟

به امید همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥

همينجوری

بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم!

فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟

به امید همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥

شب آخر و همه ماجرا!

ساعت تقريبا ۲ بعد از ظهر بود. ناخودآگاه به طرف بالکن رفتم. دلم ميگفت ميس ايکس رو به روی آپارتمان است. به محض اينکه به بالکن رسيدم باس را ديدم. مادرم هم در بالکن بود و من هم دلم نميخواست که باز نصيحت و نفرين را شروع کند. منتظر ماندم تا باس زنگ خانه را زد. گوشی را برداشتم. گفت: زود بيا پايين! رفتم. گفت: ميس ايکس اينجاست. گفتم کجا؟ گفت: داخل آپارتمان. فهميدم که امروز يکی از همسايه ها آنها را به همراه چندين نفر ديگر دعوت کرده اند تا دعا و قرآن بخوانند. باس رفت تا با مادرش حرف بزند و من هم ايستادم. باس برگشت و گفت: ميس آنجاست. بعد خداحافظی کرد و رفت.

ايستادم و آسانسور را هر دفعه خالی ميفرستادم بالا و منتظر می نشستم. همانطور منتظر بودم که ميس آمد و همين که مرا ديد برگشت و رفت. من هم دوباره رفتم بالا. لباس پوشيدم و دوباره آمدم پايين. همين که در آسانسور باز شد ميس به همراه دوستش که همسايه بالايی ما هست را ديدم. از کنارش رد شدم و گفتم: سلام!‌ جوابم را داد. رفت داخل و من هم رفتم تا قدم بزنم و فکرم را متمرکز کنم. برگشتم و ساعتها منتظر نشستم تا اينکه بالاخره آمدند. چيزی نگفتم. منتظر شدم. نگاهش کردم و نگاهم کرد. فهميدم که ميخواهد تمامش کند. بنابراين فقط سکوت کردم. مدتی اينطرف و آنطرف رفت و بعد آمد و گفت: خوب!

گفتم: دليلت و نگفتی؟

گفت: دليل نميخوام. وضع خانواده را که ميدانی!

گفتم: دليل نشد. در ضمن از هيچ چيز نميخوام!

گفت: چی ميخوای؟

گفتم: (سکوت کردم) فقط اينکه در ارتباط باشيم.

گفت: ولی من نميخوام در ارتباط باشم.

گفتم: چرا؟ دليلت چيه؟

گفت: گفتم. ديگه هم ايميل نفرست! ( انگليسی)

گفتم: قبول داری آدمها عوض ميشند؟

گفت: آره.

گفتم: تو هم عوض ميشی. دنبالت ميام هرجا که بری!

گفت: عوض نميشم. تو هم نميای.

گفتم: ميام.

به چشماش نگاه ميکردم. مثل هميشه قشنگ و براق بودند. ميدرخشيدند. ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم فقط به خاطر اينکه قضيه رو فيصله بده اومد تا حرف بزنه. از همون قبل از دو سال پيش که شناختمش فهميدم که برام زياده. به دوستش نگاه ميکرد و ميدونستم هرچی بگم گوش نميکنه! ميدونستم حتی اگه گوش کنه يه دقيقه هم توی فکرش نمی مونه.

گفت: من نميخوام در ارتباط باشم.

گفتم: پس من چی؟

به اينطرف و اونطرف نگاه ميکرد. ميدونستم اهميت نميده.

گفتم: تو که گفتی عشق و ميشناسی.

گفت: آره. ميفهمم و ميدونم.

گفتم: پس بايد بدونی که من به اين سادگی ها ولت نميکنم.

گفت: پشيمون ميشی.(ميدونستم فقط ميخواست بهانه پيدا کنه)

گفتم: من نميشم.

گفت: ميشی و......

گفتم: اگه من ميخواستم برات مشکل بسازم دو سال صبر نميکردم. الان هم اگه بهت گفتم فقط به خاطر اين بود که فهميدم ميخوای بری!

به دوستش نگاه ميکرد و اهميت نميداد.

تلاشم بيهوده بود.

خلاصه گفت: Final Answer ok?

گفتم: باشه! اما صدام و نشنيدم. بقض گلوم و گرفته بود. رفت و من هم اونجا نشستم. حتی نميدونستم به چی فکر کنم.

همراز اومد پايين و گفت: چه خبر؟ گفتم: بدبخت شدم. همونجا داشتم حرف ميزدم که ديدم ميس از روی نميکت رو به روی آپارتمان بلند شده. خواستم برم بيرون. اومد. دم در بهش گفتم: دو دقيقه وقتت رو ميدی؟ ايستاد. گفتم: اول اينکه اون وبسايتی که بهت دادم رو بخون( آدرس همين وبلاگ) گفت: نه. نميخوام. و تا من خواستم قسمت دوم که مهمتر بود رو بگم که برگشت و رفت.

نميدونم. اونوقتها قبل از اينکه بهش بگم دوستش دارم هروقت که بهم سلام نميکرد يا قيافه ميگرفت اونقدر دلم ميگرفت و گريه ميکردم که نميدونستم ساعتها چه جور ميگذرند. اما حالا فقط بغضش بود و ديگه اشکی در کار نبود. از بغض متنفرم. تا حالا اينقدر ناراحت نبودم. اما شايد ناراحتی نبود. ديگه هيچ راهی نيست که انجام بدم. هيچکاری نميشه کرد. هيچی. هيچی. هيچی. هيچی.

اگه عنوان وبلاگ رو بهش دقت کرده باشيد هست: ديوانه عاشق در رويای غير ممکن ميس ايکس. و با رفتن ميس ايکس ديگه داستان ديوانه عاشق هم تمومه. آب که نباشه ماهی کجاست؟ ديگه نميدونم چطوری زندگی کنم؟ به چه اميدی درس بخونم؟ ديگه کجا برم؟ ميخواستم برم انتاريو تا اونجا همراه اون دبيرستان و دانشگاه رو تموم کنم اما مادرم ميگه عاشقی زده به کلت ميری يه معتاد مشروب خور بی مصرف ميشی. ولی نميدونه که اگه من اينجا بمونم خيلی بدتر ميشم. اميدم توی اون شهر باشه من چطوری زندگی کنم؟ ديگه تموم کردم.

اين وبلاگ فعلا تعطيل ميشه. شايد يه خداحافظی هميشگی باشه. شايد هم دوباره برگردم و بگم کی ميميرم. دوباره ميگم: خدا وجود نداره. ۲ دفعه منکر شدم اما دوباره بهش رو آوردم اما ايندفعه ديگه مطمئن شدم که نيست. نيست. نيست. نيست. نيست. نيست.نيست.

اگه ديگه حوصله ايی بود ميام وبلاگهای شما رو هم ميخونم.

ديوانه عاشق مرد.

به اميد اونروز...اما ديگه کی قراره اونروز رو بياره.؟

ممنونم از همتون و خدا حافظ همگيتون.

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

مقدمه يک دوری بلند مدت!

تقريبا يک سال ميشود که بر روی ديوارهای کهنه اين کلبه ويران خاطره هايم را حک ميکنم. نميدانم اگر کارم درست بود يا خير؟ دلی در سينه داشتم که از غم ناله ميکرد...از غمهايی که سالها در قلبم زندانی ميکردم! هدفم از نوشتن در اين ديوانه خانه فقط به خاطر خالی کردن خودم بود. عقده های دلم٬ درد دلهايم٬ خاطراتم٬ شک و گمانهايم٬ همه را نوشتم. دوستانی خوبی که تقريبا يکسال پا به پای من ماندند و هميشه با حرفها٬‌ راهنمايی هايشان٬ تجربه هايشان و...کمک کردند تا درد اين غم ناگزير را کمتر احساس کنم٬ از همه تان ممنونم.

سالها قبل از اينکه شروع به نوشتن اين وبلاگ کنم. حتی قبل از آنکه عاشق شوم٬ حتی قبل از آنکه ديوانه شوم تصميم به مرگ گرفتم. آنقدر شجاع نبودم که خودم را خلاص کنم. حال که مشکلاتم و سختی های زندگی ام دوبرابر شده اند شايد آنقدر شجاعت دارم. ولی ديگر تصميم به مرگ ندارم. حداقل نه بدون تلاش!‌

ميس ايکس من!‌ تنها ميس ايکس من از کنارم برای هميشه ميرود. غم فراقش همچون شمع آبم ميکند. توانايی مقابله با حقيقت را ندارم. هميشه ازش گريزان بودم و هميشه خواهم بود. اميدم ميرود اما ميدانم که بالاخره يک روز دوباره می بينمش. تصميم گرفتم که در همين کريسمس هرطور که هست به آن شهر بروم و هرطور که شده پيدايش کنم! اگر هم نشد تابستان سال بعد. دير و زود دارد اما سوخت و سوز نه! در طول اين تقريبا دو سال که عاشق ميس ايکس بودم در موردش فکرهای زيادی کردم٬ حدسهای زيادی زدم٬ شک ها و گمانهای زيادی بردم٬‌ بيشتری هايشان اشتباه محض بودند٬اشتباه هايی احمقانه٬ و گاهی هم حق داشتم. هرچه که در اين وبلاگ نوشتم همه اش حقيقت محض بود و هست. اگر اشتباه فکر ميکردم يا حدس ميزدم متاسفم و معذرت ميخوام (از ميس ايکس و از همه شماها). اما من هم حق داشتم. دختری رو دوست داشتم که هرگز همراهش حرف نزده بودم. حق داشتم اشتباه فکر کنم. همه شناخت من از ميس ايکس تنها حدسهای خودم بود.

من هيچ شناختی از ميس ايکس نداشتم و ندارم! شايد او هم عاشق کسی هست. شايد او هم همچون من که به غير از ميس ايکس به هيچ کس ديگه ايی اهميت نميدهم به هيچ کس ديگه ايی جز عشقش اهميت نميدهد. و يا شايد کس ديگه ايی هم عاشق ميس ايکس هست که ويژيگی های خاص خود را دارد. هيچ نميدانم. هيچ...همه اش حدس و گمان است. همين الان هم حدسی ميزنم که به هيچ کس نميگويم. در دلم نگاهش ميدارم تا از آن مطمئن شوم.تنها  چيزی که باورش دارم اين است که در اين دنيا هرکسی تنها يک ستاره در آسمان دارد. شايد ميس ايکس ستاره من باشد و يا شايد نباشد. شايد من ستاره او باشم و يا شايد هم نباشم. تا آخرين لحظه می ايستم. تا وقتی که بدانم که آيا ستاره من هست يا نه؟!

هرگز دوست ندارم که ميس ايکس ناراحت و غميگين باشد و يا کسی مورد آزار قرارش دهد...و شايد اصرار من به او اذيتش ميکند...برای مدتی سکوت ميکنم...لااقل تا وقتی که در شهر جديد جا بيافتد...آنوقت زمان من است که بار ديگر التماسش کنم!

ممکن است برای مدتی طولانی هرگز ننويسم. حداقل ۳ و يا ۴ ماه. و يا شايد هم نوشتم. قول نميدهم. از همه شماها ممنونم.

در قسمت چرت و پرتهای ديگه آرشيو قرار دارد که با ديدن آن همه زندگی من در طول اين يک سال آشکار ميشود. همه چيزم.

به اميد آنروز....و به اميد ......

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

...

سلام!

قالب اين وبلاگ عتيقه رو به درخواست دوست عزيزم مهتاب شب عوض کردم. و اين و بايد بگم که ممکنه اين قالب زود به زود عوض بشه! ديگه ديوونه ديوونه شدم. زورم به هيچ چيز نميرسه واسه همين ميام و کاغذها و گچهای قالب ديوونه خونه ام رو ميکنم!

به خدا ديگه زده به سرم. دارم اون يه ذره عقلم و از دست ميدم. هرچقدر سعی ميکنم که با چيزهای الکی خودم و بخندونم هيچکاری نميشه! نميتونم از فکرم دورش کنم. اونروز من و همراز رفتيم خونه باس تا دوچرخه اش و بگيريم. (واسه کس ديگه ايی). تا رسيديم دوچرخه ها رو گذاشتيم و نشستيم تا يکم خستگی از تنمون در در بره.هنوز چند ثانيه نگذشت که  همراز گفت: اون ميس ايکس نيست؟ برگشتم ديدم خودشه. عينکهام و نپوشيده بودم اما ميس ايکس رو بدون عينک هم ميديدم. همون روسری قهوه ايش رو پوشيده بود. با مادرش داشت ميومد.همراز پريد داخل تا زنگ در باس و بزنه. من هم دويدم داخل و همراز رفت و من تنها ايستادم تا ميس بياد. رفتم بيرون و به ستونی که اونجا بود تکيه دادم. در حالی که پشتم به طرف راهی بود که اونا بايد می اومدند. صبر کردم. نيومدند. برگشتم نبودند. خدايا...فقط همين يه راه بود...ديوونه شدم...جلو آپارتمانشون راه ميرفتم و سنگ ها رو با لگد ميزدم...همراز اومد پايين و گفتم: غيب شدند. گفت: ديوونه از در پشتی اومدند داخل.

ميدونستم همين که من و ديده از در پشتی رفته.آخه اون در طول ميکشه تا برسی بهش. وگرنه کی مياد راهش و الکی دور کنه؟ در ضمن يه دفعه مادرش و ديدم که از در جلو رفت داخل....از من فرار ميکرد....

اينجا شده جهنم.... فرياد جون من کنکور بهشت و نميخوام...حاضرم برم جهنم...همين الان واسه من اينجا جهنمه....نه آبجی من...نه...

واسه من يکی ديگه تمومه...هيچ اميدی به زندگی ندارم...قبلا هم گفتم زندگی قبلی من هيچی نبود...هيچی...زندگی جديدم از شانس بد با يه اميد شروع شد و با رفتن اون اميد تموم ميشه....حتی تصورش هم برام مشکله...

از همتون معذرت ميخوام و ممنونم!

به اميد همون روز...

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

بسم الله الرحمن الرحيم!

نميگم تنهاترين تنهای دنيام٬ نميگم عاشقترين عاشقام٬ نميگم ديوونه ترين ديوونه هام٬ نميگم هيچکی من و دوست نداره٬ نميگم هرچی غمه مال منه٬ نميگم....

هميشه يکی آدم و دوست داره٬ هميشه شادی توی زندگی هست اگرچه کم٬ هميشه عاشقهای ديگه ايی هم هستند٬ هميشه ديوونه های ديگه ايی هم هستند....من هم يکی از اونها! مثل انسان تو انسانهای ديگه!

هميشه دعا ميکردم کاش انسان نبودم! نميخواستم احساس کنم! هميشه خاطرات غمگين يادم می اومد...هميشه احساس تنهايی و غم ميکردم... الان هم خوشحال نيستم که انسانم! شايد انسان کاملی نباشم و فقط يه مقدار از انسانيت بو برده باشم اما هستم! هيچوقت آدم خوش شانسی نبودم! شايد بعضی وقتها بودم اما هميشگی نبوده...شايد واقعا سرنوشت واقعيه؟ باورش ندارم اما........!

راستی عنوان ايندفعه رو همينجوری نوشتم! خيلی وقته که بسم الله نگفتم! ای خدا....خدايی که دو يا سه دفعه انکارش کردم....

آه...ميس ايکس داره ميره...خيلی ناراحتم به خاطر اينکه معنای عشق و نفهميد...دختر عاقليه...شايد از خود من هم بزرگتر باشه. بالاخره يه روز اونم عاشق ميشه و ميفهمه من چی ميگفتم البته اگه من و يادش باشه...بهش يه ايميل ديگه همين الان زدم...ميتونم جوابش و حدس بزنم اما ميخواستم بهش بزنم!

از همه شما بچه ها معذرت ميخوام که‌ به هيچ کدومتون سر نزدم! به خاطز اينکه زير حرفم هم زدم و دير آپديت کردم هم معذرت! درکم کنيد! اينروزها اصلا نميتونم هيچکاری کنم! ديگه ديوونگی هم کمکی نميکنه...اميدوارم دفعه بعد بتونم يه چيز درست و حسابی بنويسم!

می بخشيد....

به اميد و طرف اونروز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤

روزگار٬ بدبختی٬ در انتها....!

خورشيد ديگه ديده نميشه٬ يه کم که اون پشتها رو نگاه ميکنم سرخی آسمون و می بينم! توی اتاق تنها نشسته ام و لامپها را خاموش کرده ام!‌ داريوش در کنارم ساز غم سر داده و دل من هم گرفته. تقريبا دو روزه که نخوابيدم اما خوابم نمياد٬ همه چيز داره از پيش چشمام رد می شه. همه خاطرات گذشته ام. از همون بچه گی عادت داشتم که با ياد گذشته زندگی کنم چه با شيرينيهاش چه با تلخياش. همه چيز داشت يادم می اومد. من کی بودم؟ کی شدم؟ کی هستم؟ کی خواهم بود؟ زندگی ام تمام شده...

دو سال با يه اميد يه زندگی رو شروع کردم. با خودم گفتم ديگه غم و غصه رو فراموش ميکنم و يه زندگی نو رو سر ميگرم. زندگی جديدم خيلی شيرين بود. داشتم ازش لذت ميبردم که روزگار يادش اومد که بايد با من دشمن باشه! شروع کرد دوباره با من لج کردن. بهش گفتم: هيچ کاری نميتونی بکنی. من عوض شدم.

گفت: پس ببين!

روزها گذشت و ديدم دارم همه چيز رو ذره ذره از دست ميدم! همه چيزهای زندگی جديدم که خودم ساخته بودم. داشت همه رو نابود ميکرد! نميخواستم تسليم شوم٬‌آخه من هم حق داشتم و اين حق من بود. تا اينکه يه روز فهميدم همه اميدم به زندگی جديد داره ميره. بهش گفتم: نرو. من بی تو تموم ميشم! هيچی نبودم اگه بری ديگه من هم نيستم! گفت: ............! دلم شکست.

حتی تصور اينکه بدون اون چطور ميتونم زندگی کنم هم زجرم ميده. نميتونم قبول کنم. کاش اونقدر شجاع بودم که خودم و ميکشتم! کاش اونقدر قوی بودم که قبول ميکردم.....

امروز رفتم مدرسه. نتايجم و گرفتم. نمره هام خوب بودند. وقتی نمرهام و ديدم گفتم: حيف که سال ديگه هميچين نمره هايی رو هرگز نخواهم ديد. چون ديگه اميدی نيست. با اينکه خيلی خسته بودم مدت طولانی ای منتظرش شدم. اينقدر تو فکرش بودم که گذشت زمان و احساس نميکردم. ولی نيومد...! نميدونم چيکار کنم؟

خودم و خلاص ميکنم! حالا به هرشکلی که شده. راستی من که اونقدر شجاع بودم که رو به روی روزگار بايستم. پس حتما ميتونم.......

راستی بچه هايی که توی اين وبلاگ با من در ارتباط اند اگه انگليسی بلد هستيد بريد اون وبلاگ ديگه چون دارم يه خلاصه ايی از اول ميگم!‌

شايد دوباره خيلی زود اومدم....

ديگه به اميد اونروز نيستم. به طرف اون روزم!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

چشم من!

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری ا ز ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانو بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچ کی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکش رو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندن مون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
(داريوش)
  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

ميدونستم....

روز آخر مدرسه بود. سعی کردم بهش بگم نشد. ساعت آخر شد و من صداش کردم اما نشنيد...آخه خيلی شلوغ بود...رفتيم تو حياط دوباره خواستم صداش کنم اما ديدم خيلی خوشحاله...شوق تموم شدن سال توی صورتش آشکار بود...نخواستم اون لبخند قشنگش رو خراب کنم واسه همينم سرم و انداختم پايين و رفتم.

چند روز ديوونه بودم تا اينکه فهميدم فقط يه دونه امتحان داره من هم نامه ايی رو که همون روز اخر براش نوشته بودم و گرفتم و رفتم مدرسه. امتحان رياضی داشت. قبل از امتحان نديدمش. صبر کردم تا تموم بشه. ۳ ساعت توی سالن و کتابخونه چرخ ميزدم و منتظر بودم. بعد از سه ساعت و نميدونم چند دقيقه رفتم سر کلاسشون. دوستش دم در ايستاده بود. معلوم بود که امتحانش تموم شده. من هم رفتم داخل کلاس ولی اونجا نبود. ميدونستم دوستش منتظر اونه و هميشه در يک زمان امتحان و تموم ميکنند. منتظرش ايستادم اما مشکلی پيدا شد که مجبور بشم برم و يه جای ديگه بايستم! مشکلات بيشتر ميشد و من بيشتر احساس ميکردم که بيچاره ميشم. زدم بيرون. بدون اينکه بهش بگم. يواش يواش ميرفتم و بهش فکر ميکردم. رسيدم به مک دونالدس توماس و با دوستاش ديدم که دارند ناهار ميخورند. من هم يه خوش و بش کردم و رفتم. خيلی دور شده بودم که يه دفعه توماس با دوچرخه اش از پشت سرم پيدا شد و گفت: Your friend was just behind you! گفتم: کدوم دوست؟ گفت: Your girl friend. your girl!فهميدم ميس ايکس و ميگه. گفت: خواستم صدات بزنم اما دور بودی. تف کردم به اين شانس و اين زندگی و رفتم.

ديگه نميتونستم. خسته شده بودم. بهش ايميل زدم. از روی آيديم فکر ميکرد يکی از دخترهام. دوباره بهش ايميل زدم و گفتم: من ديوونه ام. بايد باهات حرف بزنم. حتی برات نامه نوشتم اما نشد بهت بدم.

جواب داد: ببين. من نميدونم چه جوری آيدی من و بدست اوردی اما من اون دختری که تو فکر ميکنی نيستم. نميدونم هم که در مورد چی حرف ميزنی. اشتباه کردی.

نوشتم: حالا که اينطوری فکر ميکنی بذار بهت بگم: گفتم: کسی که اشتباه کرده تويی نه من! من هرگز فکر نکردم که تو همچين دختری هستی. من هم اون پسری که تو الان فکر ميکنی نيستم. به نظرت من ميخوام واسه خنده و شوخی اذيتت کنم اما به خدا اگه اينجور بود ۲ سال صبر نميکردم.نميخواستم اينجوری بگم اما حالا که مجبورم ميگم پس گوش کن: همون خدايی که تو قبول داری من هم قبول دارم. همه چيز رو هم در موردش ميدونم. تقريبا دو ساله که من و تو همديگر و ميشناسيم. تا حالا چيزی بهت گفتم يا اذيتت کردم. کار اشتباهی ازم سر زده. درسته. دوست دارم. از همون لحظه اولی که ديدمت دوست داشتم اما چيزی نگفتم چون ميدونستم مشکل ساز ميشه! و..........و............و.................(تا همينجاشم خيلی زياد نوشتم)

جواب داد: معذرت ميخوام. منظور بدی نداشتم. هرگز به همچين چيزی فکر نکرده بودم.ولی همونطور که خودت گفتی: من ميرم و تو ديگه من و نمی بينی و من هم هيچ کاری نميتونم بکنم!

نوشتم(ديشب): اشتباه ميکنی. همه چيز دست توست. و...........و...........و..........و ..گفتم: خوب فکر کن. عجله ايی نيست بعد بهم جواب بده.

جواب داد(همين امروزصبح): من خيلی در موردش فکر کردم. و نه! و خواهش ميکنم بعد از اين  ديگه هيچ ايميلی برام نفرستی. اميدوارم بفهمی. ( اين و از روی خودم کپی کرده بود). بای

من که ميدونم حتی يه ثانيه هم روش فکر نکرده. من که ميدونم با يکی مشورت کرده تا جواب بده. من که ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم جوابش نه است. اما بازم گفتم چون لااقل دلم خالی شد. الان ديگه ميدونه. ميدونم که براش مهم نيست اما خوشحالم که فهميد. ميدونم ديگه هرکاری کنم فايده نداره اما ...........

به خدا نميتونم زندگی کنم. ۲ سال تموم با اميد يه نفر همه کارهای زندگيت و بکنی. همه اش. همه... بعد از پيشت بره و تو هيچ کاری نتونی انجام بدی. چون دوست نداره. تو براش بميری اما اون محل سگم نميذارتت. من چه جوری ميتونم زندگی کنم؟  به همون خدايی که داره بدبختيم رو می بينه و عين خيالشم نيست قسم که خسته ام.

ديگه حتی به اميد اونروز هم نيستم با اينکه حتی ربطی به ميس ايکس نداشت....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

دوباره فقط به خاطر اينکه به آپم!

سلام!

شنيده بودم احمدی نژاد و رفسنجانی رفته اند دوره دوم! خوب مردم قشنگ ايران شما چرا اينقدر مشنگ تشريف داريد؟ تا همين چند روز پيش همه اعم از ۲ ساله تا ۲۰ ساله از بسيجی و  شيخ ميناليديد. حالا چی شد؟ با دو تا وعده راضی شديد؟ ۱۶ سال پيش رفسنجانی اومد و ۸ سال هم بود. همه ميدونند و ديدند چه جور آدميه! اين يارو ديگه هم به قول دينگاليگا تير خلاص کن بوده! بعدشم شما خجالت نميکشيد يه آدم پر پشم بياد رئيس کشورتون بشه؟ من ميگم ننگه!

ميخواستم هيچ کس رای نميداد. يا اگر هم دادند ميخواستم معين باشه! لااقل نه شيخه نه قيافه اش خيطه. اما حالا که اينجوری شده شما ميگيد کدوم بهتره؟ من ميگم در اين چنين موقعيتی من به رفسنجانی نمره ۲۰ ميدم! صدر احمد بهش!

چند تا عکس باحال پيدا کردم:اوا آبجی!اینو نگاه! مرتیکه!Give it to me baby!آدم می مونه تو کار دنیا!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

.....!

اولش مراعات٬ بعد ترس٬ بعد خجالت٬ بعد ترحم٬ بعد بدشانسی!

سيرم از اين زندگی نکبت بار!

ببخشيد که در مورد کامنتهاتون نظر ندادم! دليل خاصی داشت! ممنونم! الان نميتونم بنويسم! اعصاب ندارم! بعدا....

به اميد همون روز لعنتی....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

يه پيام!

فردا آخرين روزه...............

اين چند روز به فکرم افتاده که يه زخمی به خودم بزنم تا آدم شم! شايد خودم و زدم!  

ازتون نميخوام برام دعا کنيد چون فايده ايی نداره!

به اميد همون روز............(اميدوارم امشب باشه)

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

بايد يه فکری در مورد کنترل خودم بکنم!

ديروز جمعه بود و من از سر صبح تصميم گرفته بودم که امروز برم و همه چيز و تموم کنم! خيلی هم مطمئن بودم. خلاصه اينکه لانچ تايم شد و من قرار بود توی همون لانچ تايم تمومش کنم! ميس هم با دوستاش رفتند بيرون! من و همراز هم به دنبالشون! اونها اونطرف حياط و ما هم اين طرف. من شروع کردم به نوشتن چرت و پرت روی ديوار! تا اينکه يکی از اين بچه ها به اسم جرک*  دو تا از دوستاش و فرستاده بود تا يکی از استادها رو صدا کنه! خلاصه استاده با يه سلط آب و دو تا حوله و مواد تميز کننده اومد و به هر دومون داد و گفت تميزش کنيد! ميس ايکس هم اونطرف داره نگاه ميکنه! با خنده و شوخی شروع کرديم به تميز کردن تا اينکه جرک اومد  شروع کرد به چرند گفتن! و از آنجايی که من و همراز ازش خوشمون نمی اومد شروع کرديم بهش فحش دادن! باز مثل اينکه سريش داشت و ول نميکرد. من هم هی بهش فحش ميدادم! خلاصه استاده مجبورش کرد که بره! ما هم کارمون تموم شد و ميخواستيم بريم تا دستامون و بشوريم! که يه دفعه از دور باز چرت گفتن و شروع کرد. من هم برگشتم و به طرفش دويدم! اين داداش مزخرفم هم که باهاش دوسته من و گرفت و نذاشت بهش برسم! بهم فحش ميداد و عقب هلم ميداد. من باز بی خيال شدم و راهم و گرفتم که برم که باز شروع کرد. اين دفعه ديگه داداشمم هم نتونست من و بگيره دويدم و خرخرشون چسپيدم و گفتم:What the F is your F problem?(ديگه می بخشيد ها. ولی عصبانيت خيلی بده) هيچی نگفت و عين سگ ترسيده بود! هيچ کاری هم نتونست بکنه! خواستم با مشت بکوبم رو چشمش که باز داداشم اومد و پرتابم کرد. و بهم فحش ميداد! يه دفعه يادم اومد که ميس ايکس داره نگاه ميکنه! ولی نميتونستم خودم و کنترل کنم! باز فحش دادم و خواستم به طرفش برم که همراز اومد و به خاطر اون ولش کردم! همون موقع زنگ خورد. رفتم و صورتم و شستم! عصبانيت از وجودم گم نميشد! بيشتر عصبانيتم به خاطر اين بود که ميس ايکس دعوا رو ديده بود و حتما هم اگه بهش ميگفتم قبول نميکرد! وقتی ياد ميس می افتادم ميخواستم در و ديوار و خراب کنم! کلاس نرفتم. همراز هم نرفت تا نذاره دوباره دعوا کنم! رفتيم کتابخونه و جرک هم اونجا بود. ميس ايکس هم توی کتابخونه کلاس داشت! نبايد دوباره شروع ميکردم! خلاصه رفتم بيرون تا آروم بشم! بارون اومد و خيس خيس شدم! چه بارونی. کوتاه اما چه قطره های بزرگی. دوباره رفتم داخل و همراز بهم اميد داد و گفت: کاری نکردی. دعوا کردي! اگه ميس ايکس دوست داشته باشه با اين کارا بی خيالت نميشه! خلاصه تصميم گرفتم برم و بهش بگم! زنگ خورد و من منتظرش شدم. اومد. ميخواستم صداش بزنم اما نتونستم! دوباره رفت. من هم بعد از مدتی دنبالش! گمش کردم. دويدم به طرف کلاس موزيک. ديدم داره با دستگاه چیپس ور ميره! اما من در حال دوش از کنارش رد شدم. همين که پيچيدم سمت راست ديدم جرک داره آروم آروم ميره سر کلاسش! ايستادم و ايندفعه تند تند راه رفتم و همين که بهش رسيدم و برگشت تا خواستم شروع کنم. Vice principal اومد و گفت: بايد بيای آفيس! موندم چه خبره! گفتم:Why? گفت:Just come! گفتم: I have class right now! گفت: It's ok! I wrote your name for the teacher. گفتم: باشه! و رفتم دنبالش. همون موقع همون پسر عربی که باهاش دعوا کرده بودم سر راهمون سبز شد و خوشحال از اينکه من دوباره تو دردسرم! رفتيم آفيس و گفتند: تو weapon داشتی! من شاخ در آورده بودم و مونده بودم چيکار کنم! درست بود تو اوج عصبانيت از يکی weapon خواستم اما چيزی که نداشتم! طرف هم رفته بود و به معلم گفته بود. ( حالا بذار دوشنبه برم). خلاصه حرفم و باور نميکرد! ميگفت: I can expel you. or suspend you. چند روزی هم به امتحانها هم نمونده! آخرش هم واسه تموم کردن قضيه گفتم: آره. خواستم خودم و بکشم! اما باز شروع کرد که چرا؟ گفتم مشکل داشتم! و ...و....باز سريش شد. موندم. خلاصه اينکه کانسلر و اورد و شروع کرد به چرند گفتن و اينکه زندگی درد داره و چرت  و پرتهای ديگه! فکر ميکرد با يه بچه ۱۲٬ ۱۳ ساله که هيچی نميفهمه حرف ميزنه! آخرش هم ميگه: اين شماره تلفن خونه و سلفون و مدرسه! هر وقت که خواستی خودت و بکشی به من زنگ بزن! مهم نيست که ۲ صبح باشه! حتی اگه خواستی حرف نميزنی. فقط اينکه بدونی تنها نيستی! با خودم گفتم: آره جون بابات! بخوام خودم و بکشم و به تو زنگ بزنم که جلومو بگيری؟ فکر کردی! بيا برو بابا حوصله داری! داشت زنگ ميخورد و اين ول نميکرد! آخرش گفت: باشه قبوله! بده من! نمره تلفن و گرفتم و اومدم بيرون. تا اينکه اومدم زنگ خورد! دويدم بالا تا به ميس بگم! همين که خواستم برم بگم همراز بهم گفت: ديوونه! الان نه! الان دوستاش همه در مورد تو حرف ميزدند. ممکنه بد فکر کنه! بذار دوشنبه! تو دلم هزار جور لعنت به دوستاش فرستادم و گفتم باشه! و اومديم!

ساعت ۷ بعد از ظهر بود که باس* اومد! يکی از دوستای خوب! اومد تا کريکت بازی کنيم! همراز هم اومد و رفتيم وديديم بقيه تيم با همون جرک داخلش دارند فوتبال بازی ميکنند! بعد از يه مدت همراز يه توپ فوتبال گرفت تا بازی کنه! بعد جرک اومد و گفت: توپ و بذار. و اينجور چيزها . من هم که دلم پر بود رفتم تا پدر بزرگش و در بيارم! بعد هم جمع شدند و باز اين داداش مزخرف من اومد و شروع کرد به فحش دادن و من و هل دادن! اصلا توجهی نميکردم و ميرفتم طرفش. خلاصه تمومش کرديم و بی خياش شديم! من و همراز و باس هر سه تامون کينه داشتيم! هر سه نفرمون تو تيم شريک بوديم! پولش و داده بوديم! الان نميذاشتند بازی کنيم! خلاصه بی خيال شديم! تقريبا غروب بود که باز جرک اومد با دوچرخه اش و گفت: اگه ميخوايند من و بزنيد. اين دوچرخه ام. موبايلم و خودم! چقدر بچه بود. همراز و باس شروع کردند به حرف زدن. من هم رفتم تا قدم بزنم و عصبانيتم و زير خاک کنم! يه چند ساعتی حرف ميزند تا اينکه نوبت من شد و من مثل بقيه نبودم رفتم و با فحش و صدای بلند به طرفش. بچه ها گرفتنم و گفتند: بچه ايی؟ گفتم: اره. بچه رو بايد بچگونه آدم کنی! بعد از ظهری مفگفت: من امروز اين و نزدم چون دلم سوخت و به خاطر خواهر و مادرش بود. اينقدر عصبانی شده بود که نگو. بدبخت تو هيچ انی نتونستی بخوری چون جراتش و نداشتی. ميزدم بابات و در می اوردم. الان هم اومده و باز ميگه. دوچرخه اش که روش سوار بود و هل دادم که باز بچه ها گرفتنم! باز من بی خيال شدم و که مادرم اومد که اين چه وقت شبه که اينجا واستادی؟ به نظرش همراز و باس گانگسترند! با مادرم هم داد و غال داشتم که همراز اومد و رفتيم داخل! همونجا رو به روی مادرم برگشتم به طرف جرک و بهش گفت: حرف آخرم: اگه يه دفعه ديگه تو رو دور و بر اون دختر ببينم من ميفهمم با تو! اگه يه بار ديگه تو کار من دخالت کنی من ميفهمم با تو! می خنديد و ميخواست خودش و خونسرد نشون بده! هرچی باشه مادرم اونجا بود. اومديم خونه و من هم شروع کردم به دعوای توی خونه! تقصيرمن هم نبود. ولم نميکردند. الانم اينجام!‌

*جرک: آدم آشغالی که با هرسه تامون دوست بود اما اونقدر بچه بود که خودش رفاقت و بهم زد. سه دفعه بهش بدجور اخطار داده بودم. که با ميس کاری نداشته باشه. پسری که بچه است اما احساس بزرگ بودن ميکنه! (متنفرم از اينجور آدمها)

*باس: پسری که به خاطر اينکه تیپ سياها رو ميزنه و موهاش و می بافه همه ازش بدش مياد. اما پسر خوبيه! معنی اسمش يعنی رئيس. گروه گانگستريمون هم اسمش هست: A.Q يعنی القائده. بزرگترين تروريست Middle east.

زياد شد. بقيه اش مال بعدا.

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

فقط واسه اينکه آپ کنم! چرت و پرت در واقع!

عجب خبرهايی اين روزها شنيدم!  ايران ميره جام جهانی!ولی من هنوز شک دارم که بتونه به جايی برسه! من ميگم تو مقدماتی حذف ميشه آخه اين ايرانيها هم جنبه ندارند  و همديگه رو واسه يه مسابقه ميشکند! جام قبلی که ايران رفت يادتونه؟ چه غوغايی! چه آشوبی! خوشحالی خوبه اما حد داره عزيز من! الان من اينها رو ميگم شما بريد ساندويچ مجانی بخوريد!  بله ولی اميدوارم بتونند گل بکارند! All the best guys!

در مورد تبليغات رفسنجانی هم چيزهايی شنيدم! وای آدم شاخ در مياره! مرتيکه آخوند تو که قبلا باطنت و نشون دادی! ديگه اين دروغهات چيه؟ تو کی خواستی واسه جوونها کاری کنی؟ مطمئنم اين تبليغات همش دروغه! خدا نکنه قدرت بيفته دستش اونوقت پدر هممون در مياد! من ميگم حکومت شاهنگشاهی بهتر بود! نبود؟ درست که همه دار و ندار کشور مال آمريکا ميشد اما خب مردم که راحت زندگی ميکرند! دولت اسلامی نبود! اسلام در کنار دولت بود! اما خمينی اومد و همه رو بيچاره کرد!‌ حالا فرضا که قصدش خوب بوده( باهرچی شيخ بازی کردم الا اين يکی! يه جورايی ميترسم ازش!) اونقدر نموند که بتونه دولتش و خوب اداره کنه! دادش دست يه آدم بی لياقت دست کج! اه...خوشم نمياد در مورد سياست زياد حرف بزنم!  من ديوونه رو چه به اين جور کارا! ولم کنيد بابا....

خيلی از دوستان با کامنتهای قشنگشون بهم کمک کردند! حرفهاتون خيلی روم اثر گذاشته و ميذاره! از دوست عزيزی به اسم اميد که نه ايميل و نه آدرسی ازش دارم هم تشکر ميکنم! از همتون ممنون بچه ها! فعلا نميخوام در مورد ميس ايکس حرف بزنم تا ببينم زندگی چطوری ميشه!

بهتون بگم که آپديت کرديد من و خبر کنيد! من هم ميخوام زود زود آپ کنم! عين روزهای اول! روزی دو بار!

ممنون از همتون!

خوش باشيد

به اميد همون روز....

 

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

دعوای امروز!

از ديروز که بدبخترين شدم تا همين الان اعصابم خرابه! امروز هم که مدرسه رفتيم باز همون دلسنگ ميخواست به دلم سنگ بزنه اما ديد که ديگه دلی نمونده...هرچی بود خاک شد....چقدر دوستش دارم! هرکاری که کنه باز دوستش دارم!

خلاصه اينکه ساعت اول از وسط کلاس زدم بيرون و آخر کلاس اومدم بعد استاده گفت: ديوونه! بيا اينجا! رفتم. گفت: کجا بودی؟ گفتم: کار داشتم. گفت: اگه يه بار ديگه اينطوری بزنی بيرون مجبور ميشم ايسکپ برات مارک بذارم! منم گفتم: Fine! رفتم و نشستم! ساعت بعد قرار بود برم سر کلاس انگليسی! سرم و انداختم پايين و داشتم ميرفتم. هواسم به بدبختيهام بود که يه دفعه يه پسر عرب اومد و چرت گفت. من هم که عقده داشتم برگشتم و گفتم: What's wrong with you? What's your problem?بعد يه کوچولو با دستم زدم به سينه اش! اونم اون کيف سنگينش و کوبوند رو سرم! گيج شده بودم و هيچی نميفهميدم! يکی ديگه با دستش زد به اينطرف سرم! يه دفعه به خودم اومدم و عين وحشيها پريدم و تا جا داشت با مشت زدم تو صورتش! اينقدر ديوونه شده بودم که يکی از استادها اومد و گفت: Hey... You better go to office! منم که اصلا نميفهميدم تو چشماش نگاه کردم و فرياد زدم: I won't! برگشتم و کيفم و از رو زمين برداشتم و رفتم سر کلاس! همه از پشت سرم می اومدند. معلم انگليسيمون هم اونجا بود و حرفی نميتونست بزنه! من هم سر ميزنم نشسته بودم و اصلا به هيچ کس توجه نکردم! انگار نه انگار که ميگند بيا برو دفتر! آخرش خود مدير اومد و گفت: بايد بيايی! من هم که کتابهام و باز کرده بودم اما نميتونستم چيزی بنويسم محکم دفترم و زدم رو ميز و رفتم دفتر! بهم گفت که برم تو اتاق خودش و بشنيم تا Cool off شم! بعد من که قيد همه چيز و زده بودم خيلی زود به خودم مسلط شدم و شروع  کردم به تعريف ماجرا! سوال میپرسيد اما اگه دلم نميخواست جواب نميدادم چون هرچی بيشتر حرف بزنی بيشتر ميری تو مخمسه! اون يارو رو هم اوردند و من هم نگاهم و گرفتم روش تا بفهمه! خلاصه گفت اگه يه بار ديگه ببينم تا موقع امتحانات سسپند ميشيم! من هم با خودم گفتم: ميخوای اکسپل کن! به من چه؟! خلاصه اينکه کاغذی که روش حرف دلم و نوشته بودم افتاده بود دست استاد انگليسی! پيرهنمم پاره شده بود که رفتم سر کلاس خياطی و دوختمش! خبرش خيلی زود توی کل مدرسه پيچيده بود. ميس هم شنيده بود اما ديگه برام مهم نبود!‌ديگه مهم نيست چی ميشه!

حالا اينجا جالبه: يارو برادرش آدم کش و تا حالا يکی دوباری زندون بوده! اين و که بهش فکر ميکنم خوشحال ميشم!‌اميدوارم چهارتا گلوله هم توی مغز من خالی کنه!

استاد انگليسی هم ميگفت: چرا اينقدر ناراحتی؟ چرا ديروز ناراحت بودی؟ و ... اما جواب من فقط Personal Problems بود! دلم ميخواست بهش اعتماد کنم اما خودش ديروز زد زير حرفش و ديگه اعتماد من هم تموم شد!

اينم از امروز....

اميدوارم فردا اون روز باشه...

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

فقط يه نگاه واسه من کافی بود...

فقط يه نگاه واسه من کافی بود تا بفهمم! فقط يه نگاه...! فهميدم که اصلا توی دلش جا ندارم! فهميدم هيچ کدوم از اون لبخندها و نگاها واسه من نبود....! يادم نميره چقدر پيش خدا دعا کردم! يادم نميره چقدر از جونم مايه گذاشتم...! اما هيچی...انگار اين وظيفه من بوده که از اول زندگی تا الان بسوزم! ديگه خدا رو باور ندارم! امروز ديگه فهميدم اصلا خدايی وجود نداره...! هيچی...! نميخوام ديگه ازش بپرسم! امروز روز خنده و خوشحالی بود...همه ميخنديد اما من سياه بخت بودم که يه گوشه عين بچه يتيم ها نشسته بودم و نميذاشتم اون بغض سياه بترکه! خوب که فکر ميکنم می بينم انسان نيستم! يه شمع ام!‌ کارم سوختن...اما خوبتر که می بينم می فهمم که شمع لااقل فايده داره اما فايده من چيه؟ الکی به وجود بيا...الکی بسوز...الکی بمير...همه زندگی همه دنيا همه چيز....همه و همه الکيه! يه رويا...يه آرزو...

اميدوارم يه روز ازش ضربه بخوره و بشکنه! اميدوارم اينقدر حقير بشه که افسوس بخوره...

فقط يه نگاه...يه نگاه کوچيک...باشه...باشه...برو...برو اما بدون يه روز زندگی برات جهنم ميشه اونوقت که ضربه خوردی احساس من و ميفهمی...

برو اما بدون يه زمانی اميد زندگی يه نفر بود....همه زندگيش بودی...

برو اما بدون دوست دارم و واسه هميشه توی دلم زنده ايی...

برو اما بدون که با رفتند يه نفر ديگه از اين دنيا خدا حافظی ميکنه...

آره...آره...برات آرزوی خوشبختی ميکنم...

خدا حافظ....اما نه خدايی وجود نداره... به اميد ديدار...

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

حتی ارزش نوشتن توی اين وبلاگ و ندارم!

بهترين شانس و از دست دادم! آخ که چقدر ازش متنفرم! آخ که چقدر دوست دارم بميرم....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

شايد آخرين متن...!

ديگه نمينويسم تا وقتی بهش بگم! برام دعا کنيد...!

ديگه ميخوام دوباره خدا رو دوست داشته باشم ميخوام بفهمم که واقعا٬ واقعيه!‌

برام دعا کنيد...

ممکنه طول بکشه اما ديگه عزمم رو جزم کردم! توکل به خودش....

ولی وبلاگ ديگه در حال کار خواهد بود.......

به اميد همون روز..........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

نظر شما چيه؟ زود بگيد!

خيلی صبر کردم نيومد! دوباره با آيديش آنلاين شدم و ديدم آيديم رو delete و بلاکم کرده! حتما شناخته بود منم. چون آيدی من رو وقتی اومده بود خونمون ديده بوده...رفتم مدرسه نشستم اومد و سلام کرد! خيلی بهش شک کردم! اگه واقعا بدش مياد چرا سلام کرد! شايد به خاطر اينکه همراز پهلوم بود. شايد به خاطر اون....!

امروز يه آيدی ديگه درست مثل آيدی ياهوم درست کردم که اگه ببينه از دور می فهمه منم چون تنها من ديوونه ام! با خود همراز مشورت کردم و گفت: فردا وقتی از مدرسه اومدی يه ايميل بهش بزن و بگو: من ديوونه ام! ميخواستم چيزی رو بهت بگم که تا حالا نتونستم! اگه ميخوای بشنوی اين آيدی منه! بعد خودش اددت ميکنه! اگر هم نکرد تا روز سه شنبه سه روز تعطيلات و عصبانيتش ممکنه بشينه!

با خودم فکر کردم! ريسکيه اما جالبه! ولی اصلا خوشم نمياد با چت بهش بگم! نميدونم اما فکر ميکنم که به نظرش شوخی بياد و ناراحت بشه! هيچی نميدونم! خلاصه تا فردا بعد از ظهر ساعت ۴:۳۰ اينجا نظرتون رو بگيد تا تصميم نهايی رو بگيرم!

در ضمن اگه جواب کامنتهاتون رو دير داد به خاطر کامنت گذاری پرشين بلاگ بود که گند کاشته! ديوانه عاشق هم به شبه!

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

فقط دعای شما رو ميخوام!

ديشب ساعت ۱۲ شب با آيدی ميس ايکس آنلاين شدم و خودم رو داخل ادد کردم! امروز منتظرش نشستم تا بياد و ببينم چی ميشه! فقط دعای شماها رو لازم دارم! خيلی به خدا گفتم بايد ديد ميشنوه يا نه؟ برام دعا کنيد!

به اميد همون روز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خدايا.............!

امروز رفتم مدرسه!‌ رسيديم اونجا به همراز گفتم بيا برو پيش دوست دخترت الان ميس مياد من باهاش کار دارم! خيطه تو باشی! خلاصه فرستادمش و نشستم! اومد...همون موقع يکی از دوستهای مزخرفش  باهاش اومد...از من دور بود اما بهش سلام دادم! جوابم رو هم داد...نشد ازش معذرت بخوام! ساعتها گذشت...کلاس آشپزی رو هم جيم شدم رفتم کتابخونه تا يکم لغت ترجمه کنم! ميدونستم ميس هم همونجاست! خلاصه اينکه لانچ تايم شده بود....بعد از مدتی خنديدن به لباسهای خنده دار سال آخريها رفتم تو حياط! همراز رو هم با خودم به زور بردمش! نميرفت چون تن دوست دخترش مانتو داده بودند و روسری سرش کرده بودند! بعد همينجور علاف بوديم که يه دفعه همراز که خيلی هم ناراحت بود گفت: چرا ميس اينجوری من رو نگاه ميکنه؟

شک کردم: چه جوری نگاه ميکنه؟

گفت: تو رو تو من ميبينه!

نميدونی چه شوکی بهم وارد شد! قلبم ایستاد! از فکر همه چيز اومدم بيرون...چرا؟ گناه من چيه؟ چه بدی ای کردم؟ صادقانه دوستش داشتم!

همراز يادم رفت و همونجور ايستادم و همون موقع يکی اومد و ميگفت: کلک کار و بکن!‌ اگه بگه آره که چه بهتر اگه بگه نه خوب خيلی زودتر فراموشش ميکنی!

اينقدر ناراحت شدم که حد نداشت!

هميشه به مادرم ميگفتم: خدا به همه سلامتی و داد به من کم داد! خدا به همه ٬ همه چيز داد به من کم داد! کاش لااقل يه قيافه خوب بهم ميداد!

هميشه هم بهم ميگفت: بشين چرند نگو! خيلی هم خوشگلی! خوشگلی مهم نيست! سعی کن آدم باشی!‌ اخلاقت و خوب کن! درس بخون! من هم هميشه بهش می خنديدم!

هرگز از خدا قيافه نخواستم! سلامتی ام کامل نبود اما بازم چيزی نخواستم! تنها يه چيز کوچيک ازش خواستم! عاشق شدم ازش ميس رو  هم ميخواستم!

اما حالا ميفهمم که قيافه خيلی مهمه! و من درست ميگفتم اشتباه از مادرم بود! به خاطر قيافه قشنگ همراز از دست دادمش! انسان بودن هم بهم کمکی نکرد! هميشه همون رو دوست داشتم‌! حتی به بقيه دخترها نگاه هم نميکردم! اما همراز تا حالا از چهار تا دختر خوشش اومده! يکی به يکی عوض ميکنه! اما هنوز خيلی ها هستند که دوستش دارند! باورم نميشه دختری که براش ميمردم! دختری که همه رقيبام رو به خاطرش از راه کنار زده بودم! از کسی خوشش بياد که .............

متنفرم از همه چيز! از ميس ايکس...از خودم! از خدا...از همه...

امروز بعد از ديدن يه تفنگ هوس کردم خودم رو بکشم! امکانش رو هم داشتم! اما صبر کردم!‌ ميرم و تکليفم رو با ميس روشن ميکنم! بعد جلوی چشماش خودم و خلاص ميکنم!

امروز همه چيز يادم اومد! از بچگی تا حالا!‌ ازبدبختيهام قبل از تولد و بعدش! زمان نوجوونی ام! الان...خدا وقتی داشت بچه های روز ۱۳ آذر رو ميساخت دستش لرزيد و روی يکی از بچه ها اشتباه کرد و نتيجه اش هم شدم من! هميشه بدبختی هام جلوی چشام بود و باعث ميشد که سعی نکنم دوباره اتفاق بيافته! وقتی ميس رو ديدم گفتم خدا برای اولين بار شانس بهم داده اما فهميدم که اون خودش يه سراب بود...يه سرابی که هنوز تو حسرتشم در حالی که کامم رو داره با زهر پر ميکنه!

اگه ديديد ديگه اين وبلاگ آپديت نشد مطمئن باشيد واسه هميشه نميشه!

به اميد همون روز که خيلی نزديک شده..................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خوشحالم! خوشحالم!

سلام! سلام! سلام!

نميدونيد چقدر خوشحالم! اونقدر خوشحالم که اشتباهی که مرتکب شدم رو هرگز برام مهم نيست! امروز قرار بود بريم با بچه ها بريم کابين يکی از بچه ها توی اونتاريو کنار درياچه اما نشد! ديشب هم قرار بود که خواهرم ميس ايکس و خواهرهاشو با چند نفر ديگه دعوت کنه برای امروز ناهار! بعد من که اينو شنيدم سر صبح از خونه زدم بيرون! درياچه نشد ولی رفتيم و تا همين الان خونه يکی پلاس بوديم! موقع رفتن به خواهر کوچيکم گفتم: نگاه کن! اين سه تا خواهر ها که مياند وسطيش رو باهاش خوشرفتاری ميکنی! ميبريش پشت کامپيوتر تا از ام اس ان مسنجر استفاده کنه! بعد ميگه که: اوکی! but do you like her? ميگم: به تو چه! ميگه: I swear to god!  I won't tell any one! do you love her? من ميگم: آره ولی تو کار به اين کارها نداشته باش! خلاصه من رفتم! و الان که ساعت تقريبا ۶ هست اومدم! بقيه بچه ها رفتند فوتبال اما من يکی بی خيال شدم چون با مربی دعوا کرده بودم! اعتصاب !

خلاصه اومدم خونه و همين که در و باز کردم! يکی داشت اون وسط ميرقصيد! صدای موزيک هم که دنيا رو ورداشته بود! رفتم داخل! عينکهام همرام نبود! سلام کردم! ميس رو نميديدم! زود هم بايد کلک رو ميکندم! اومدم اين اتاق! خواهرم اومد گفت: آيدی ميس رو گرفتم! آخ که مردم از خوشحالی! در ضمن آيديش و زده و نوشته رممبر آيدی و پسورد رو! يعنی من يکی ميتونم برم داخلش! آخ جان! آخ جان!

الان دنبال يه نفر آدم درست حسابی ميگردم که آيدی ام اس ان داشته باشه و بتونه باهاش حرف بزنه و فکرش و به طرف نوکرت متمايز کنه!

کی ميتونه اين کار و کنه؟

به اميد همون روز..........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

ديگه...........!

روز پنجشنبه اتفاقی تنها رفتم مدرسه! يه مقدار دير رفتم! رسيدم  و از پله ها رفتم بالا در حين اينکه به طبقه سوم نزديک ميشدم ميس رو ديدم که با يکی راه ميرفت!‌ همين که پام رسيد به طبقه سوم اونهام به من نزديک شدند! بهش نگاه کردم! نگاهم کرد! سلام کردم. جواب نداد! سرش و انداخت و رفتند! طرف کناريش خواهر بزرگترش بود! فرداش که جمعه باشه رفتم و از قضا روز اجاره کردن دانش آموزان سال  آخر برای فارغ التحصيلی بود! يه چيزی مثل حراجی بعد ميتونستی طرف رو به هرکاری واسه روز دوشنبه مجبور کنی! اواخر ساعت دوم رفتيم! ميس رو ديدم و رفتم همون نزديکها که ديد داشته باشم نشستم! دانش آموزان اومدند! بعد هرکس يه کسی رو ميخريد! دوتا از دوستان که يکيشون برادر عزيز بنده ميباشد دو تا دختر رو خريدند! بعد همراز پهلوم بود!‌دوست دخترش هم امسال فارغ التحصيل ميشد و بايد ميخريدش! دوست دخترش جای يکی مونده به آخر نشسته بود! بعد من تقريبا ۱۲۰$ اونروز همرام بود! همشو گذاشتم و يه مقداری هم از دور و بر قرض کرديم! و به خاطر اينکه ميدونستم همراز خوب انگليسی بلد نيست بهش گفتم من برات ميخرمش! خود همراز کارت بانکش همراش بود و پول نقد نداشت! ميدونستم وقتی بگيرمش ميس هم من و می بينه و به همين خاطر هم به قصد رفتم که بخرمش!‌ نوبتش رسيد! 5$ !بعد ۴۰ تا! من گفتم:  ۴۵! بعد يکی از عربها از قصد لج گفت ۸۵ تا! من هم واسه رو کم کنی گفتم: ۱۰۰! همه کف زدند! بعد يکی ديگه شروع کرد! من هم رفتم رو ۱۶۰ تا! ديگه مال ما بود! يک... دو... يکی گفت: ۲۰۰! تا خواستم از دور و بر يه مقداری جمع کنم فروخته شد! گرانترين شده بود! بعدا فهميديم که ميشد پولش رو بعد داد! اگه اينو زودتر می فهميديم ميتونستيم به هر قيمتی که شده بخريميش! همراز بيچاره دلش گرفته بود! از مدرسه زد بيرون! ميس ايکس هم ديگه محل نميداد! فکر ميکرد ميخواستم واسه خودم بخرم! نميدونم! اونکه من و دوست نداره چرا بايد ناراحت باشه؟ خلاصه از همه چيز افتاديم! و اين بود سر گذشت اين چند روز!

خوش باشيد

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

روز مادر مبارک!

روز مادر به همه مادرهای دنيا مبارک باشه! با اينکه که گذشت اما مبارک

باشه!‌ تقصير از من بود که دير نوشتم!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

حتما که نبايد عنوان داشته باشه!

سلام!

يه هفته گذشت و من نتونستم به ميس ايکس چيزی بگم!  

ديروز رفتم مدرسه! نشسته بودم اومد سلام کرد! سلام کردم! بعد ساعت اول هم انگليسی داشتم! اونم انگليسی داشت اما تو يه کلاس ديگه! داشت با دوستش ميرفت من از پشتش می اومدم! ازشون جلو زدم...پشت سرم بودند...الان ديگه تقريبا پهلوم ولی عقب تر بودند...يه دفعه O' Canada رو خوندند...بايد می ايستاديم اما من از جلوی اونا پيچيدم و دويدم توی کلاس که درست بغل دستم بود! ميديدمش که جلوی کلاس ما ايستاده و منتظر تموم شدن O' Canada است! اصلا دلم نميخواست تموم بشه! درست برعکس هميشه! ساعت بعد اسپر بود! ساعت بعدش هم آشپزی! سر کلاس آشپزی رای ميگرفتند که بستنی درست کنيم يا Chicken (ديگه نميدونم اينو چه جوری به فارسی بگم) ! من به هردوش رای دادم! بعد معلم که فهميد گفت: کدومش؟ همه به من نگاه ميکردند...من هم گفتم: Let's go for Ice cream! بعد نصف بچه ها عروسی گرفتند نصفشون عزای مرگ من رو! لانچ تايم همينجوری گذشت! وقتی ميرفتم داخل ميس رو دم در ديدم! اومدم بيرون باز ديدم! باز که رفتم ديگه نديدم! رفتم پيش کمدم!‌ کيفم رو گرفتم رفتم سر کلاس! از اون کلاس اومدم و خواستم برم سر کلاس ميوزيک! از پله ها رفتم ميس هم پشت سرم بود! بعد توی شلوغی پله ها يه دفعه معلم انگليسی اومد و گفت: Hi Divooneh!بعد من يه دفعه ديدمش و گفتم: Hello! (هلييو) يه جوری خنده دار گفتم! بعد يه دفعه نميدونم صدای ميس بود يا دوستش که ادای من رو در اورد! بعد هنوز رو پله ها بوديم که يکی از بچه ها دويد و اومد بالا!‌گفتم: What's up? برگشت و گفت: F off! رفت بالا! برگشتم يه نگاه به اون يه نگاه به ميس! برگشتم و رفتم سر کلاسم! امروز هم همراز مزخرف با من نيومد و تنها اومدم و از شانس طلايی ما ميس هم پياده رفت! Damn this life! جيغ زدم! و الان اينجام!

بايد برم يه کادويی چيزی واسه روز مادر يعنی فردا بگيرم!

اون وبلاگ رو بعدا آپديت ميکنم!

خوش باشيد!

به اميد همون روز...

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

جای نهايی من!

بالاخره يه جايی پيدا کردم! فقط اگه ميشه يه کاری کنيد که بتونم قالب مزخرفش رو عوض کنم! سعی کردم قالب همين وبلاگ رو بذارم اما نشد! با تشکرات فراوان!

و من هم از اين به بعد اينجام!

www.devanegi.blogsky.com

می بينمتون!

به اميد همون روز..............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سلام!

سلام !

امروز يکشنبه است و امروز صبح با بچه ها رفتيم خونه يکی از دوستان تايلندی که خيلی بچه خوبيه! يه پارتی گرفته بود به مناسبت خداحافظی دو تا از دوستان که ميرند ونکوور واسه هميشه! باباش ميگفت ديشب تا ساعت ۳ صبح داشته غذا میپخته...وقتی رفتيم و يه کيک گرفته بود و نوشته بود: Ahmad and Reza! We'll miss you! from all of us!  بعد دوتا کادو واسه هرکدومشون...بعد ما بدبختها اصلا حتی يه نفرمون هم يه کادو واسشون نگرفته بوديم...موندم توی رفاقتشون...اولين دفعه بود که توی کانادا همچين چيزی رو ميديدم...به داشتن همچين دوستی واقعا افتخار ميکنم و واسش آرزوی خوشبختی ميکنم! ايول...

به خاطر وبلاگ هم بلاگ اسپات به دلايل مختلف نشد...! يه جای خوب بهم پيشنهاد کنيد...

امروز شنيدم که قراره ميس ايکس با خانواده اش واسه هميشه برند تورنتو...فشار عجيبی بهم وارد شد...اومدم خونه ريشم (شقيقه های بلندم) رو زدم...رفتم حموم و زير دوش آب هی بهش فکر کردم...با خودم گفتم فردا ميرم بهش ميگم...هرچی که شد...برام دعا کنيد که بتونم واقعا بهش بگم...الان بيشتر از هروقتی به دعا نياز دارم...خدايا کمکم کن.....!

در ضمن ميگفتيد کجايی؟ پس چرا آپديت نميکنی؟ چرا عين گذشته ها  روزی دو دفعه آپ نميکنی؟ الان که مينويسم کجاست يه دونه کامنت نا قابل؟

روزگار................روزگار...............

خدايا کمکم کن...........

به اميد همون روز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

ديگه حتی عنوان هم به فکر نميرسه...!

بعد از شنيدن نظرات شما...و بعد از يه مدت ....رفتم و يه کامنت برای خودم نوشتم توی پارسی بلاگ بعد ديدم رفت...موندم چطور شماها نميتونيد کامنت بديد... بعد با خودم گفتم: بيا و يه فکری کن! با خودم فکر کردم! گفتم داشتن يه وبلاگ ديگه به همراه اين وبلاگ ضروريه! آخه ميدونيد...اين وبلاگ با اسم ميس ايکس شروع شده و تا آخر هم با اسم ميس ايکس زندگی خواهد کرد...درست عين خودم...شروع عاشقيم با ميس ايکس بود...و تا لحظه مرگ هم با او خواهد بود...اما خودم چی؟ آخه من هم انسانم! درسته بد اما هستم! ميخوام يه مقدار از وجودم رو هم واسه خودم نگه دارم! و در اينجا بود که يه اتاق مخفی توی اعماق دلم٬ يه گوشه توی زير زمين دلم٬ جايی که هيچ کس نمياد ساختم! جايی که وقتی واردش بشم فقط خودم هستم و خودم... ديگه نه عشقی اونجا هست نه محبتی٬ نه احساسی نه وابستگی ای...تنها من هستم و ديوانگی ام!

قرار شد يه وبلاگ تازه واسه خودم بسازم اما ديگه اسمی از ميس ايکس اونجا نباشه...اسمی از اين وبلاگ در اونجا به زبون نياد...يه زندگی تازه به همراه اين زندگی...نميدونم فهميديد يا نه؟ مطمئنم اگه هيچ کس نفهمه ديوونه با کلاس ميفهمه! آخه همنوعيم! معذرت ميخوام بهت سر نزدم! آدرست رو گم کرده بودم!

خلاصه وقتی که يه مقدار کمی فکر کردم تصميم گرفتم برم پارسی بلاگ رو حذف کنم و برم بلاگ اسپات يه وبلاگ بسازم! منتظرش باشيد...

خوش باشيد

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

هی.........

ديروز رفتم ساعت آخر به ميس گفتم: سلام! سلام کرد! گفتم ميشه Report card ت رو ببينم؟ بهم گفت: ریپورت کارتم خونه است! و من خراب شدم!

ديشب نصف شب حالت تهوع بهم دست داد بلند شدم رفتم يه ساعت توی دستشويی استفراغ ميکردم! صبح حالم بد بود نرفتم مدرسه! اما دلم طاقت دوری ميس رو نياورد و رفتم! وقتی رسيدم ساعت دوم بود! وقتی هم ميس رو ديدم محل نذاشت...! و دنيا برام تيره و تار شد...

چند روز پيش با خودم و خدا عهد کردم که اگه ميس رو بهم برسونه نمازم رو ميخونم! از قضا رفتار ميس يه مقداری اندک خوب شد...من هم رفتم بعد از چند سال نماز خوندم...اما فرداش که امروز باشه دوباره خرابات شدم و قيد نماز رو زدم! آخه وقتی عهد کردم گفتم: تا حالا هرچی خواستم برعکس شد...اگه ميخوای باورت کنم وجودت رو با رسوندن ميس به من نشون بده وگرنه قيد همه چيز رو ميزنم! که الان هم تقريبا زدم!

و من مثل هميشه تنها و بدبخت شدم! امروز اونقدر ديوونه بودم که تو فوتبال گند کاشتم!

چی بگم؟ هرچی بگم باز هم اين زندگی مزخرف منه که عوض شدنی نيست!

به اميد همون روز....

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خبر...خبر......

امشب بعد از اينکه متن قبلی رو پست کردم! اتفاقی پارسی بلاگ رو باز کردم! همينجوری عشق يه وبلاگ واسه خودم زدم...بريد ببينيد چه جوريه! نظر بديد که توی اين خراب شده بمونم يا برم توی يه خرابه ديگه؟

هرچی شما بگيد من قبول ميکنم!

به اميد همون روز....

اه داشت ياد ميرفت! وبلاگ جديد من! حرفتون واسه من عزيزه...

به اميد همون روز..........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

هيچی!

خواستم چيزی بنويسم اما  وقتی خوب فکر کردم ديدم بهتر سکوت آختيار کنم! سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت

سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت

سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت...سکوت

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

همينجوری که بفهميد...

ميخوام بگم چه اتفاقهايی افتاده:

نقشه داشتم تا چند وقت ديگه به ميس ايکس بگم که دوستش دارم و کلک کار رو بکنم! هرچی که شد شد! با خودم نقشه کشيدم که تا اونوقت بهش نزديک بشم! نزديک هم شده بودم! هرروز بهم سلام ميکرد...ميخنديد... و...و... تا اينکه بعد از چند وقت که مدرسه رفتم ديدم اومد اما محل نذاشت...من هم گفتم شايد مشکلی داره که اصلا حوصله آدمی مثل من رو نداره... يه تعطيلات آخر هفته رو بی خيال شدم و دوشنبه رفتم و ديدم نه بابا قضيه خيلی مهمه...انگار ما شیپش هم نيستيم...روز بعدش رفتم و سر راهش ايستادم از کنارم رد شد اما هيچی.... گفتم بی خيال بعدش رو به رو باهاش رفتم انگار که من نيستم.... خيلی ناراحت بودم....فکرم مشغول شد... يکی دو تا کلاس رو نرفتم و نشستم فکر کنم... دو روز ديگه رو هم Parents meeting بود و تعطيل...تا اينکه امروز رسيد....با همراز اومديم....بعد نصف سالن طبقه سوم رو به علت تعمير بسته بودند....ما هم اومديم پايين تا حال معلم انگليسی رو بگيريم...کارمون تموم شد و داشتيم ميومديم بالا که يه دفعه رو در رو با ميس ايکس برخورد کرديم... عادت داشت بهم بگه سلام! من و يه دفعه ديد...گفت: سل...ديگه لبخند رو لبش نبود....حرفش رو کامل نکرد...ولی من بهش گفتم سلام! جوابم رو نداد...من هم راهم رو گرفتم و رفتم! بيچاره اينقدر حول شده بود که دلم براش سوخت....الان ديگه از من متنفره.... نميدونم کدوم از خدا بيخبر اومد و تو گوشش چيزی خوند که از اين رو به اين رو شد... خدا الهی لعنتش کنه! نفرين يه دل عاشق...نفرين يه آدم ديوونه...پشتش باشه...هرگز نمی بخشمش....اين دفعه اول که واسه کسی آرزوی بدی رو از ته دل ميکنم! توش مصمم هم هستم! الهی که بيچاره بشه.... زندگيم رو خراب کرد.... نقشه هايی که يک سال بود توی سرم کشيده بودم رو نقش بر آب کرد... خدا نبخشتش....

حداقل قبل از اون ميس ايکس روی نقطه ۰ بود! نه از من بدش ميومد نه دوستم داشت...ميخواستم بکشمش طرف + اما يکی اومد و هلش داد توی چاه ــ که اميدوارم به هزار درد بی درمون دچار بشه...از ته دلم براش ميگم...

ديگه هروقت من ميام زود دور ميشه...من هم چند وقت بهش کاری نميگيرم...اما بعدش ميرم و بهش ميگم...ديگه چاره ايی نيست... ميگم هرچه که شد... هرچی که شد...واسه من مهم نيست....قيد همه چيز و ميزنم....يعنی زدم!

ببخشيد که اين دفعه رو هم مزخرف نوشتم ولی خوب بهتر بود شما هم بدونيد چی به چيه؟ دفعه بعد زودتر و قشنگتر مينويسم!

ممنون از اينکه اومديد...کامنت داديد...محتاج دعاهاتونم!

به اميد همون روز.................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

قلب شکسته اما لبی پر لبخند...!

هيچ کس توی اين دنيا نميتونه حال الان من و درک کنه! حتی نميتونه تجسمش کنه! در اوج غم و عصبانيت لبخند ميزنم! چند روز بود که نميدونم چرا اصلا بهم توجه نميکرد! آخر هفته شد با خودم گفتم عيبی نداره ميرم روز دوشنبه شايد حالش سرجاش اومد... دوشنبه شد... رفتم درست واستادم از پهلوم رد شد و هيچی.... چون چند تا از دوستان اونجا بودند بی خيال شدم...دفعه بعد رو در رو رفتم...حتی نگاه هم نکرد... اگنورم ميکرد...انگار نه انگار که من هستم.... درحالی که من براش ميميرم...در حالی که تنها اميد زندگی من اونه.... درحالی که من فقط به خاطر اون ميام مدرسه... اينقدر عصبانی بودم که به در و ديوار مشت ميزدم.... اما لبخند رو لبم بود.... خنده ايی دروغی مردم رو فريب ميداد... اونقدر ناراحت بودم که وقتی برای بار دوم اگنورم کرد ميخواستم يه سيلی بزنم تو گوشش و همه چيز و  براش روشن کنم.... با خودم خيلی فکر کردم...معلوم بود که يکی بهش يه چيزی گفته.... ميتونم حدس بزنم کی ولی اطمينان ندارم....و اصلا هم نميخوام کسی رو بی گناه متهم کنم.... ولی اگه بفهمم کی بوده ميکشمش...هرکی که باشه....حتی اگه فاميلمم باشه می کشمش....من به همه گفتم تا از کارهای شخصی من دوری کنند.... خدا کنه که بفهمم....

دو روز ديگه مدرسه نيست....بعد دو روز ديگه ميريم بعد دوباره دو روز ديگه نيست...ولی پنجشنبه ديگه ميرم و ازش همه چيز رو میپرسم.... بذار آبروم بره...بذار همه مسخره ام کنند... بذار انگشت نما بشم... اگه کسی نميگفت خودم طوری پيش ميرفتم که هرگز اتفاقی نمی افتاد ولی حالا که آب از سر گذشت چه يک وجب٬ چه صد وجب....

راستی يه وبلاگ جديد تازه متولد شده که حرفهاش به دل ميشينه...يعنی خوبه واسه ملت... پناه نسل بی پناه(انتخابات؟) بهش سر بزنيد...

تنها چيزی که از شماها ميخوام اينه: برام دعا کنيد.... دو روز آخر هفته رو دعا کردم اما هيچی نشد...دلم از خدا اونقدر دور شده که ديگه ديده نميشه....لا اقل شما به دادم برسيد...درست که من با آخوند مخالفم...درسته که نماز نميخونم...اما هنوز دل دارم...هنوز اون خدايی که اون بالاست رو ميشناسم...قبول دارم...دعا کنيد که اين يارو هم با من راه بياد....دعا کنيد يا اونروزی که منتظرش هستم همين الان بياد يا به ميس ايکس همين الان برسم!

مرسی از همه چيز....دفعه بعد بهتر خواهم نوشت...

به اميد همون روز....................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤

درخت جوز٬ بسيجی و جادوی آخوند!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

هنوز همونم که هستم!

ميدونستم هرکاری بشه باز من همونی ام که بودم! هميشه تنها بودم اما با به دست آوردن دوست خودم رو از تنهايی ميکشيدم بيرون! اما از همشون دور شدم. اومدم اينجا...اينجا باز خواستم همون کار رو بکنم و کردم اما باز همان شد که بود.... اونشب که داشتيم فوتبال بازی ميکرديم يکی از بچه ها بالاخره با اون دختری که ازش خوشش مياد حرف زد و با هم شدند فرهاد و شيرين.... الان ديگه اصلا واسه آدمهايی مثل ما وقت نداره.... اونقدر عوض شد که اصلا نميتونی فکرش و بکنی....اولش ناراحت شدم اما وقتی که خوب فکر کردم ديدم زندگی مال اونه بذار هرکاری دلش ميخواد بکنه.... اما بعدش ترسيدم... نکنه من مثل اون بشم.... واسه من دوستهام دنيام بودند نميخوام فرق کنم! وقتی ميبينم باهاش حرف ميزنه دلم ميترکه.... روزهايی که من هميشه توی روياش بودم اون الان داره ميگذرونه....هروقت که ميبينم ميخندم و هواسم رو پرت نشون ميدم اما توی دلم غوغاييه که اصلا نميشه توصيفش کرد.....!

راستش دارم فکر ميکنم برم با معلم انگليسی حرف بزنم!‌‌ آخه يه چيزهايی در مورد اونروز فهميده بود و ميخواست سر در بياره اما من اگنورش کردم و اصلا توجهی نکردم.... با خودم گفتم بهتره برم باهاش حرف بزنم تا شايد دلم خالی بشه! هم از اونروز ميگم هم از ميس ايکس...هم از زندگی هم از آرزو....

وقتی به گذشته و حال زندگيم فکر ميکنم تصور آينده موهای بدنم رو به جونم سيخ ميکنه... دلم ميگيره...قلبم ميترسه....وجودم رو ترس ميگيره....زندگی چيزی نيست جز جهنم...

امروز صبح رفتم مدرسه به دلايلی يکم ديرتر.... اتوبوس دير  اومد فکر کردم رفته... دويدم بارون مثل غم که توی دلم ميباره به سرم ميزد.... عجب هوايی بود.... دلم بيشتر گرفت.... خواستم تنها باشم از بقيه دور شدم.... همه جام خيس شده بود... بالاخره به مدرسه رسيدم.... بقيه زودتر از من رسيده بودند....گويا اتوبوسه رو گرفته بودند.... شانس بد من.... روز گذشت و من با يک دل پرخون...چشم به روزگار سياهم دوخته بودم.... حسرت روزی که اون دوست داشت وجودم رو ميسوزوند....حسود نيستم اما شدم.... آنقدر که هرچه داشته باشم ميدهم تا همچين روزی داشته باشم.... اونشب که باد سرد ميوزيد...ما نشسته بوديم...بهش گفتم برو باهاش حرف بزن... تو گوشش خوندم تا رفت.... من تنهاش گذاشتم.... روی زمين دراز کشيدم و به آسمون نگاه کردم.... به دوست قديمی ام.... ديگه عين قديم نبود.... ماه رو از من گرفته بود تا ديگه نبينمش....بهش نگاه کردم.... بهش گفتم: ميبينی چی به روزم اومده؟ چقدر داغون شدم؟ چيزی نگفت! ازش خواهش کردم تا ميس و بهم نشون بده...طفره رفت....بعد از اصرار شديد من گفت: ماه نيست که بهش بگم بهت نشون بده.... اما من ميدونستم ماه اونجاست و قايمش کرده... چرا اينطور فرق کرده بود.... اونی که اسرار زندگی من و ميدونست هم رفتارش با من فرق کرد.... بغض گلوم و گرفت.... اشک تو چشام جمع شده بود... که بهم گفت: به من نگاه کن.... نگاهش کردم.... زندگيم از اولش تا الان از جلوی چشام رد شد.... دلم باز گرفت... ميدونستم ميخواست زجرم بده اما باز بهش نگاه کردم.... ديگه تحمل دل پر درد و نداشتم ميخواستم همه رو بريزم بيرون....

سعی ميکنم دفعه بعد که نوشته ام واقعا ديوونه باشم و کمتر عاشق.

تشکر از کامنتهای خوبتون....

به اميد همون روز..............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤

خواب از چشمانم ربودی!

خواب از چشمانم ربودی

ای بی وفا، بی وفا

قلب مرا تو شکستی٬ خودخواه بد خو چرا؟ اوه چرا؟

زندگی بی تو بر من حرام است٬ ديگر ای آرزوی جوانی

چشم من کور اگر بعد از اين من٬ جز تو گيرم کسی را نشانی

خواب از چشمانم ربودی

ای بی وفا، بی وفا

عشق من پايمال فسون شد٬ ای فسون هوسها کجايی

ديگر آخر کجا شد٬ کجا شد٬ دوستی٬ عاشقی٬ آشنايی

خواب از چشمانم ربودی

ای بی وفا، بی وفا

اوه چرا؟ اوه چرا؟

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

عجيب! مزخرف! ترسآور! اماخواب!

ديشب نه شب قبلش نه شب قبلش تا صبح يعنی تقريبا تا ۴٬۴:۳۰ بيدار بودم بعد ساعت ۹:۳۰ بيدار شدم بدون صبحانه رفته تمرين فوتبال! اونجا کوچمون هم شروع کرده به اينکه الان چه وقت اومدنه! نگو خودش يه روز مياد يه روز نمياد هر روز هم دير مياد! خلاصه بعدش هم رفتم تا يه مقداری پارچه بگيرم تا واسه خودم لباس درست کنم! اومدم خونه بعدش خبر رسيد که بريم خونه يکی از بچه ها!‌ رفتيم توی خيابون فوتبال بازی کرديم! آخرش ۳ تا پيتزا خواستيم و زديم تو رگ و بعدش هم اومديم! خلاصه از جزئيات نميگم چون اصلا از تايپ کردن خوشم نمياد! اونشب هم تا صبح بيدار بودم که فردا شد! ساعت ۴ قرار بود بريم پارتی! تا ساعت ۶ يا.... نميدونم نرفتيم و الاف بوديم! رفتيم و از نصفه راه من برگشتم تا بيام نقشه رو بردارم! نقشه رو گرفتم و رفتم! بعد اونجا از هر اتوبوسی میپرسيديم که کدوم يکی رو بگيريم! و همش هم اشتباه در ميومد! خلاصه رسيديدم! و ديگه من هم از جزئيات نميگم! الان هم امروزه و من تا ۱ ظهر خوابيده بودم! مدتی به بيدار شدنم مونده بود که خواب ديدم!

مدرسه مون عوض شده بود! ولی باز خود مدرسه مون بود! نميدونم توی چه کلاسی بودم ولی معلم انگليسی مون درس ميداد! بچه ها بعضی هاشون فرق کرده بودند! معلم به هر نفر نميدونم چی داده بود که بايد يه جايی توی يه نيمکت قايم ميکرديم که نتونه پيداش کنه! من حتی خودمم هم زير نيمکت قايم کردم! با اينکه نيمکته حتی کوچيکتر از سايز من بود! بعد نميدونم چی شده که قرار شد توی کمدمون قايم کنيمش! بعد من رفتم پيش کمدم اما همه چيز ريخته بود بيرون! قفلش نبود! بعد که مرتب کردم ديدم قفله هستش! ولی نبستمش! نميتونستم! ولی حتی بهش دست نزدم! نميدونم چرا نبستشمش! دويدم به طرف کلاس آشپزی! ميس دم در بود! با اينکه اصلا اونجا پيداش نميشد! دوستش هم باهاش بود! دم در ايستاده بودند و پشتشون به من بود! رفتم جلو و گفتم:ببخشيد. برگشت و من دوباره گفتم: سلام!

گفت: سلام! ولی صداش خيلی فرق داشت! ميکشيد! درست عين دخترهايی که ميخوان برات ناز کنند! و عشوه بياند بالا! رفتم داخل کلاس نشستم معلممون فرق کرده بود! اصلا درس فرق داشت! نميدونم چی شد که دوباره خودم رو ديدم در حال دويدن به طرف کلاس آشپزی! ايندفعه از دور ميس رو ديدم! لباس کاملا سياه پوشيده بود! ميخواست بره بيرون! يادم نمياد بهش چی گفتم يا اون به من چی گفت! ولی مطمئنم باز باهاش حرف زدم و اون هم با لحجله جديد مزخرفش جوابم و داد!

بيدار شدم!‌ مغزم داشت ميترکيد! چرا اونطوری حرف ميزد! ؟ چرا سياه پوشيده بود؟؟؟؟؟چرا.............؟ چرا//////////////؟

زياد يادم نمياد!

فردا هم دوباره مدرسه! خيلی خوشحالم ولی در عين حال ناراحتم! (به يه دليل مزخرف) اما مهمتر اينه که خيلی دلشوره دارم! اه.....

برام دعا کنيد بچه ها............................پليزززززززززززززززز

از همتون ممنونم!

به اميد همون روز.......................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

همش خواب بود!

از دور ميومد.... من هم از مقابلش ميرفتم.... به طرف نگاه ميکرد....بهش نگاه کردم اما سرم و انداختم پايين... چرا بايد خجالت ميکشيدم؟..... دوباره بهش نگاه کردم...هنوز بهم نگاه ميکرد.... قيافه اش تقريبا به شصت سال ميخورد.... بهم رسيديم.... سلام کردم! سلام کرد! گفت کجا ميری؟

ــ (به اون ربطی نداشت! اصلا اون کيه که از من میپرسه؟) ميرم تا از دست زندگی راحت بشم!

ــ چرا؟

ــ ازش خسته شدم! جونم به لبم رسيده! ميخوام برم بميرم!

ــ چرا؟

ــ (عجب سريشيه! به تو چه؟) ديگه....

ــ با خونواده ات مشکل داری؟ دعوا کردی؟ تو مدرسه مشکلی داری؟ مشکلت چيه؟

ــ (منظورش چيه؟ چرا ميخواد بدونه! ... بذار ببينم چی ميشه؟) نه... هيچ جا مشکل ندارم! مشکل من اينه که ديوونه ام! عاشقم! بدبختم! بيچاره ام!

ــ چرا فکر ميکنی ديوونه و بدبختی!؟

ــ(نميدونم چرا دلم گرفت! احساس ميکردم ميتونم بهش اعتماد کنم) به خاطر دنيا... وقتی که غم باهات متولد ميشه وقتی که به جای خودت غصه ات زندگی ميکنه ميخواهی چی کار کنم؟ رفتم ديوونه شدم شايد ديگه از غم خبری نباشه! اولش خوب بود... تا اينکه فهميدم عاشقم.... اولش خيلی عالی بود... بعد ديدم حتی ديوار ديوونگی هم داره خراب ميشه! غم و غصه دوباره به وجودم نفوذ کردند!

ــ مگه عاشقی غم و غصه داره؟

ــ به... تا دلت بخواد....

ــ مثلا؟

ــ مثلا اينکه تو برای طرف ميميری ولی اون هيچ احساسی نسبت به تو نداره... يا اينکه طرف اينقدر خاطر خواه داره که اصلا باورت نميشه... يعنی تو هيچ شانسی نداری....يا اينکه بهش نميتونی بگی دوستش داری فقط به خاطر آبروی يه سری آدم که خيلی برات مهم اند! يا اينکه شايد طرف به خاطر تفاوت مذهبی باهات راه نياد... يا يا برای يعضی از قوانين مزخرف!... يا اينکه....

ــ خوب اگه تو ديوونه ايی اينها نبايد برات مهم باشه!

ــ آره... واسه من مذهبش مهم نيست.... خانواده اش هم مهم نيست...خودش برام مهمه.... ولی چه کنم که من براش مهم نيستم!

ــ تو از کجا ميدوني؟

همه داستان زندگيم رو براش تعريف کردم! برگشت و گفت: برو بهش بگو٬ حتما قبول ميکنه! برو....

ــ نميشه!

با حرفاش بهم اميد داد.... دويدم به طرف مدرسه.... همونطوری که اون گفت بهش گفتم!

بهم لبخند زد....از خوشحالی پريدم هوا که از روی کاناپه افتادم! همش خواب بود! همش.... چقدر از خودم متنفر بودم! حالم بهم ميخورد!

رفتم فوتبال! بچه ها رفتند درياچه ولی من بی خيال شدم چون هم جا کم بود و هم دل و دماغش و نداشتم! فوتبال بازی کردم که داداشيش اومد! دوباره يادش افتادم! دلم دوباره گرفت و ديگه بازی نکردم! الان که فهميدم پارتی هم نمياند ديگه قلبم شکست! ولی هنوز لبخند و رو لبم دارم! آخه ميدونم اگه لبخند بره تا آخر اين تعطيلات پدرم در مياد از ناراحتی!

شب که نميذاره بخوابم! دم دمهای صبح که ميخوابم هم مياد سراغم! ديگه ازش خسته شدم!

از همتون ممنونم که اومديد!

به اميد همون روز......

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

لجبازی دنيا!

ای بابا... مثل اينکه دنيا با من يکی لجه! عجب غلطی کرديم در مورد بزرگی و کوچيکيش حرف زديم! آقا غلط کردم راه بيا با ما ديگه! الان ميگم چرا:

درست فردای اونشبی که تصميم به خوشحال بودن گرفته بودم رفتم مدرسه و سر صبحی هم ميس رو طوری دوندنش که اصلا نشد حتی بهش بگم سلام! بعدشم از کلاس آشپزی نصفش رو نرفتم و نشستم کتابخونه تا داستانم و تایپ کنم! ميس با دوستش اومد و درست يه کامپيوتر اونطرفتر پهلوم نشستند ولی حرفی در کار نبود نميدونم چرا باهاش حرف نزدم! خلاصه خيلی روز مزخرفی بود ولی چون قرار بود خوشحال باشم وسط راه که ميومديم جيغ ميزدم و ميخوندم! چراغ قرمز بود ولی من در حالی که ترانه ديوونه منصور رو جيغ ميزدم رفتم وسط خيابون يه چرخ زدم و اومدم اينطرف! همون موقع يه يارو سرخپوست با دوچرخه اش رد ميشد ایستاد و گفت:You*crazy? من با اينکه از حرفش بدم اومد اما گفتم: Yeah, yeah, yeah! در همين موقع دوستان از خيابون رد شدند و اومدند! من هواسم به دوستان بود که يه دفعه يارو گفت: You mothercrazy! برگشتم و در حالی که لحجه ام جدی شده بود گفت: what? what did you say? دوباره حرف کثيفش رو تکرار کرد! من هم که ديگه به اينجور چيزها از بچه گی حساسم هرچی بلد بودم بهش گفتم:Youmothershut the ...................................... برو تا آخرش!‌ طرف خفه شد! خواست بياد پايين و دعوا کنه من هم که عصبانيت تمام وجودم و گرفته بود کيف و انداختم و رفتم جلو که دوستان مانع شدند! خلاصه طرف رفت! بعد من که هنوز تنم ميخاريد از دور گفتم: اهووووووووووووووووووووی! دوباره برگشت ايندفعه ديگه ميخواستم برم که باز نشد!

حالا قصدم از تعريف اين چيه؟ اول اينکه همين که تصميم به خنده گرفتم اين اتفاق افتاد! بعدش چرا وقتی که از دست يکی از دوستان ديگر اعصابم خط خطی بود و به در ديوار فحش ميدادم و دلم ميخواست عقدم رو سر يکی خالی کنم اين اتفاق نيافتاد؟ شانس مزخرف.....

ديروز هم Human Rights Day بود! کلاس نبود و همش ديوونگی!‌ ميخواستم برم با ميس گرم بگيرم که ديدم همراز ميخواد بره خونه! نميخواستم تنهاش بذارم باهاش اومدم! امروز هم روز آخر بود! داستانم ميخواستم بدم به يه معلم اما گفت وقت ندارم! دادم به معلم خودم تا بده به يه دانش آموز سال آخر! تا برام اديتش بکنه! يه نصفه اديت کرد و همون رو دوباره پرينت کردم دادم به معلم! در مورد Book Cover هم توی About author بعد از تعريفات بزرگترين آروزم رو هم نوشتم! بعد معلمه ديد و گفتش: Why? It is not a good wish! Why do you want it و ...... ! اينقدر هم شريش بود که گفت در موردش بعد از Spring break باهات حرف ميزنم!

ديگه نميگم چون ميخوام برم ناهارم و بخورم!

خلاصه به اين دنيا بگيد سر به سر من نذاره! چون اگه بخوام دوباره عوض بشم ميزنم دنيا رو هم خرابش ميکنم! مرسی!

از کامنتهای قشنگتون هم ممنونم!

به اميد اونروز.....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤

آخرين تصميمات...!

بله بالاخره تصميم خودم و گرفتم! بعد از چند روز اعصاب خراب... ديوونگی...ناراحتی... گريه... چشمهای قرمز... و فکر مشغوش با خودم فکر کردم و گفتم: چرا؟ چرا بايد با ناراحتی خودم بقيه رو ناراحت کنم؟ چرا بايد عين احمق ها خوب و بد و از دم تيغ بگذرونم؟ چرا بايد تر و خشک و يکجا بسوزونم؟

با خودم گفتم: نه نميشه! اينجوری اصلا درست نيست!

بلاخره تصميم گرفتم لبخند بزنم! از همه شما ممنونم که بهم اميد داديد! ميخوام هرچی غم هست توی دلم دفن کنم!‌ ميخوام بکشمشون! ولی ميترسم از اونروز که مردها زنده بشند....

تنها ميس ايکس ميتونه الان من و دوباره بفرسته ته چاه... ولی اونم نميتونه من و از دوست داشتن منع کنه... دلم مال خودمه هرچند که پيش اونه.... ميخواد بخواد ميخواد نخواد دوستش دارم! ميميرم واسش.... حتی داداش جونشم هيچ کاری نميتونه بکنه چون دلم آزاده.... ميخندم واسه هميشه....فردا هم ميرم باهاش حرف ميزنم حتی اگه همه دوستان و فاميلهاشم کنارش باشند.... مهم نيست....

خب خب...همينطور که گفتم عيد واسه من جالب نبود...سال تحويل ساعت ۶نميدونم چند دقيقه بود اما به خاطر اينکه من شب قبلش تا ۴ صبح بيدار بودم ساعت ۷ از خواب بيدار شدم و ديگه خيلی دير بود... سفره ايی در کار نبود... شيرينی و مخلفاتش هم اصلا در کار نبود.... لباس پوشيدم و رفتم فوتبال.... حالا شما بگيد به اين ميگند عيد؟ عمرا....

راستی شنيدم ايران انتخابات مجلسه... يا به نظرم رئيس جمهور.... به هرحال اميدوارم هر کدومش هست اولا شيخ نباشه بعدشم اگه شيخ نبود ريشو هم نباشه... بعد ببينم وضعيت ايران چطور ميشه....؟

اه... اصلا به من چه؟ بيا برو ديوونگيت و بکن... ديوونه...

به اميد همون روز........

راستی يادتون نرهfor ever even when your heart is broken!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤

شب سال نو!

بله بالاخره شب عيد هم رسيد! فردا صبح ساعت ۶ و نميدونم چقدر سال تحويل ميشه! به گمونم سال خروس هم باشه!

برعکس سالهای گذشته امشب حتی يه لبخند هم نزدم! حتی يکی..... دلم گرفته.... حتی صورتم رو هم اصلاح نکردم! بذاريد از اول توضيح بدم تا بفهميد حالم چطوره؟!

ديروز جمعه رفتم مدرسه و همون ساعت اول با بچه ها نشسته بوديم که ميس ايکس با دوستاش رد شدند و من هم از قصد شروع کردم به آواز خوندن! بقيه خجالت ميکشيدند ولی من قيد همه چی رو زدم روزی که ديوونه شدم! خلاصه گذشت و لانچ تايم رسيد. نميدونم چی شد که يکدفعه فکر کردم دلم گرفته! نشستم يه گوشه و رفتم تو فکر که يه دفعه ميس با دوستاش رد شدند و رفتند! من هم دوباره رفتم توی فکر! خلاصه اينکه بچه ها اومدند بالا و از دور هی اسم من و صدا ميزدند و چند تا چرت و پرت ديگه رو بهش اضافه ميکردند! من هم که دلم گرفته بود هيچی نگفتم! خلاصه اومدند و يکی از اون بچه ها شروع کرده به ديوونه بازی: ميس ايکس! ميس ايکس! ميس ايکس مال منه! ميس ايکس مال منه!

هی اسمش و صدا ميزد و ميرفت توی اعصابم! بهش گفتم: اگه خفه نشی به خدا به قرآن ميزنمت! ولی گوشش بدهکار نبود و هی .... ميخورد! تا اينکه خواهر کوچيکه ميس با دوستاش از پشت سرش اومدند اونم درحالی که يارو اسمش و صدا ميزد! من هم که داشتم واکنش نشون ميدادم تابلو شده بود! باز هيچی نگفتم و زنگ خورد! من منتظر خودش بودم اما دوستاش اومدند و اين يارو هی داد ميزد: ميس ايکس مال منه! ميس ايکس مال منه! خلاصه اينکه ساعت آخر هم فرار کرد و نشد بيچارش کنم! اينقدر عصبانی بودم که حتی الان هم باورم نميشه! سر راه که داشتيم ميومديم خونه اينقدر دلم گرفته بود که حتی گريه کردم! خيلی خودم و کنترل کردم که مانع بيرون اومدن اشکهام بشم ولی نشد! بعد از اينکه اومدم خونه يه سری ديوونگی داخل خونه کردم و رفتم خوابيدم! بيدار که شدم باز دوباره ديوونگی کردم! رفتم YMCA-YWCA جايی برای ورزش! ميدونستم طرف مياد اونجا و به خاطر ديوونگی هايی که توی خونه هم انجام داده بودم خون جلوی چشام و گرفته بود! خلاصه يکی دو ساعتی علاف بودم که اومد! دويدم دنبالش! فرار ميکرد! وقتی که ميخنديد انگار با چکش ميخ ميکوبيد توی سرم! يکم آب سرد خوردم و نشستم!‌ کنترلم و به دست اوردم و رفتم تا فوتبال بازی کنم و هواسم و به چيزهای ديگه پرت کنم!

الان هم ساعت ۱۲:۰۵ نصف شبه! ديشب زياد نخوابيدم! عصبانيت هنوز توی وجودمه! سر يک ساعت از اون آنفولانزاهای شديد گرفتم! الان ديوونه ام!

مثل اينکه قراره همه غمهای دنيا توی سال نو بياد خونه ما عيد ديدنی! باشه عيبی نداره! بيايد! در دل سياه من هميشه بازه! خيلی ميترسم از اونروزی که برم مدرسه و ميس با بی اعتنايی روانی ام کنه! دلم شده ديوونه خونه! نه بهتره بگم غم خونه! چی ميشه با آخر امسال اونروزی که براش ميميرم برسه.....! خدايا! همه تو سال نو آرزو دارند من هم آرزوم و ميگم اميد آنکه لااقل بهش گوش کنی!

خدايا!‌ سالها ازت يه چيز و خواستم اما هرگز بهم ندادی! بزرگتر شدم فهميدم که چيزی غير ممکنه! فهميدم که فقط يه راه ديگه دارم!‌ فقط يه راه! تقريبا ۲ ساله که اين آرزو به دلم مونده! امشب هم شب سال نوست! با آخر اين سال من رو هم به آرزوی ديرينه ام برسان! آمين!

به اميد اونروز در‌ آخر امسال!

خوش باشيد! عيد همتون مبارک! سال خوب و خوشی داشته باشيد!جای من رو هم خالی کنيد! برام دعا کنيد که به آرزوم برسم!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

اگه اين بد شانسی نيست چيه؟

امروز صبح که رفتيم مدرسه من با همراز نشسته بوديم که ميس هم از پله های کنار کمدش اومد و در همين موقع معلم انگليسی همراز اومد و شروع کرديم به حرف زدن بعد اومده ميگه: چند تا دختر کانادايی هستند که فکر می کنند همراز خوش تیپه! همراز بيچاره که انگليسيشم خوب نيست می گفت: No, I don't like! No...من هم بهش گفتم: نگاه کن اونی که بايد خوشش نمياد بقيه خوششون مياد! ميگه: راست ميگی والله! خلاصه ميس اومد و بهم سلام کرديم! و بعدشم زنگ خورد و رفتيم سر کلاس انگليسی! همون اول کلاس اسم چندتا رو خوندن که بيايد آفيس! توی اون همه اسم٬ اسم ميس رو هم خوندن! چقدر آرزو کردم که من رو هم بخونه ولی نخوند ناکس! من هم رفتم کامپيوتر لب تا داستانی رو که نوشته بودم تایپ کنم! هفته صفحه داستان بود و من به زور به صفحه سوم رسيده بودم که کامپيوتر خاموش شد! ! دوباره که روشنش کردم گفت: تا  حالا با اين آيدی لاگ آن نشدی! خلاصه اين که ميخواستم کامپيوتر رو خرد کنم! رفتم سر کلاس آشپزی! در حال پخت و پز شيرينی بوديم که از اونطرف کلاس يعنی آشپزخونه شماره يک يه پسر داد زد: Go away! I don't need your help! leave me alone! چند لحظه بعد دوباره داد زد: Go away! Bad dog! bad dog! اينو که شنيدم نگاه کردم ديدم ای بابا همه اين ها رو به يه دختر ميگفته که ميخواسته کمکش کنه!‌ با خودم گفتم: ای بابا! همه رو ۳۸۰ ميگيره من و حتی با ترانز کاهنده هم نميگيره!  

لانچ تايم شد و وقتی که اومدم ديدم ميس ايکس دويد پايين! اونم با دوستهای مزخرفش! من هم منتظر تا کی بياد بالا و من باهاش حرف بزنم! که بچه ها رفتن بيرون! من هم با يکی از بچه ها رفتم کافه تريا و دوتا درينک گرفتيم و اومديم بالا!‌ به نظرم ميس ايکس بالا بود! اما شايد هم نبود! خلاصه يکی ديگه از بچه ها اومد و گفت بيا بريم پايين! رفتيم و دو تا درينک ديگه رو هم گرفتيم و شروع کرديم به حرف زدن! تجربه های عاشقيش و به من ميگفت! ده سال سوخته بود و الان اينجا دور از عشقش!‌ درکش ميکردم! هرچيزی ميگفت درست بود! انگار فکر و ميخوند! هرچيزی توی سرم بود خبر داشت!‌ ميگفت من هم اينها رو تجربه کردم!

خلاصه اومدم بالا اما از ميس ايکس خبری نبود! رفته بود! دلم ميخواست سرم و بذارم و گريه کنم! ساعت بعدش رفتم و سر کلاس خوابيدم! ديگه حوصله نداشتم! آخه ديگه اون نبود!

کاش هرگز عاشق نميشدم.....!

به اميد اونروز.....!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳

آقای پرفسور رياضی دون!

ديروز ساعتی که آشپزی داشتيم هی توی سالنها می پلکيدم تا يکم دير برم! آخه حوصله کلاسهای مزخرف و ندارم! همينطور که داشتم علاف ميگشتم از جلوی کتابخونه رفتم طبقه سوم و از اونجا هم توالت تا يه صفايی به موهام بدم! اومدم بيرون خواستم برم سر کلاس که ديدم دوست ميس ايکس از پله ها اومده بالا و داره من و نگاه ميکنه! من هم سرم و انداختم و راهم و گرفتم و رفتم! چند قدمی نگذشته بودم که به نظرم صدای ميس ايکس و شنيدم که ميگه: ديوونه... ديوونه...! برگشتم و چند قدمی عقب رفتم٬ من و ديد و خنديد و گفت: ديوونه! يه سوال داشتيم اگه می تونی حلش کنی؟ گفتم: اوکی!

گفت: کلاس که نداری؟

گفتم: آشپزيه ديگه!

گفت: فرار کردی؟

گفتم: آره!

خنديد و رفتم کتابخونه! اون گوشه سمت راست (البته شما که نديديد خبر نداريد ولی بازم ميگم) پاتوق کرده بودند! سوال و داد به دستم! خيلی گيج کننده بود! چند دقيقه ايی هی سوال و نگاه کردم و بهش فکر کردم!

گفت: اگه حل نميشه ولش کن!

توجهی نکردم و بهش فکر کردم!

گفتم: يه مداد بهم ميدی؟

گفت: آره (مدادشو بهم داد)!

گفتم: مرسی!

خواستم روی ورقه سوال حلش کنم که يه ورقه بهم داد و گفت: بيا!‌ رو اين بنويس!

در حالی که من داشتم روی سوال کار ميکردم هی با دوستش حرف ميزد و ميخنديد! البته در مورد معلم مزخرف رياضی که خودم ميشناسم چه عجوزه اييه!

دوباره گفت: اگه نميشه ولش کن چون معلم هم شايد خودش نتونه حل کنه! (و خنديد)

همون موقع بود که جواب و گذاشتم پيشش! و گفتم: در مورد جواب مطمئن نيستم ولی اين تنها راهيه که به ذهنم ميرسه!

گفت: جوابش اينجا هست! (بهم نشون داد! ای بابا درست در اورده بودم)! درسته! ها!

تنها فرقش اين بود که من به دو رقم اعشار تجزيه کرده بودم و اون به يکی ميخواست! ولی در کل درست بود!

ولی تا تونستم توی جواب سوال لفت دادم تا بيشتر باهاش باشم! با اينکه راه حل و زود فهميده بودم!

خلاصه گفت: تشکر!

گفتم: خواهش ميکنم! موفق باشيد! (راهم و گرفتم و رفتم)

دوباره گفت: تشکر!

گفتم: خواهش ميکنم و زود رفتم!

تا رفتم سر کلاس ديدم ای بابا غذاهه رو پختند!‌ ديگه آخراشه! من هم اصلا خودم و به معلم نشون ندادم و دوباره زدم بيرون! اومدم تا داستانم و تموم کنم!

گفتم داستان يادم اومد که معلم انگليسيمون گفته بايد يه داستان کوتاه که حداقل ۵۰۰ کلمه باشه برام بنويسيد! تایپ کنيد! اديت کنيد بعد بدينش به من! امروز هرطوری بود تمومش کردم اما تایپ کردنش واسه خودش بدبختی داره!

از ديروز هم فهميدم که ميس ايکس خيلی زودتر از من مياد مدرسه! من هم امروز يه صحنه توی خونه ديوونه شدم کله صبح زدم بيرون! رفتم مدرسه و بعد از چند دقيقه ميس اومد! خيلی زود! از پله های پشتی هم اومد بالا!

موقعيت های طلايی که امروز داشتم همه رو از دست دادم! حتی نميدونم فردا مدرسه هست يا نه!

برام دعا کنيد! خواستم زود بنويسم تا يادم نرفته! عجله دارم! خوش باشيد!

يادتون نره....

عيدتون هم مبارک هرچند نميدونم کی هست!

به اميد اونروز.....

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳

من و خودم!

ميگند اين دنيا خيلی بزرگه! آيا واقعا همينطوره؟ دنيايی که ميليونها انسان داخلش زندگی ميکنند حتما بايد خيلی بزرگ باشه! وقتی انسان هنوز بچه است دنيا براش خيلی بزرگه! هرقدر بزرگتر ميشه با اينکه چثه اش هنوز کوچيکه اما دنيا کوچيکتر ميشه! اما با همه اين حرفها هنوز ميگند دنيا خيلی بزرگه!

به خودم ميگم: چه بخوای چه نخوای مردم ميگند دنيا بزرگه!

ميگه: اگه راست ميگی چرا هيچ توی اين دنيای به حساب بزرگی جايی برای من نيست؟ چرا توی اين همه دل توی هيچ کنج دلی جايی برای من نيست؟

ميگم:ام..........ما...........ام........

ميگه: ديدی گفتم!

ميگم: اما من که نميتونم با دنيا مخالفت کنم! همه مردم ميگند دنيا بزرگه اگه من متفاوت بگم ميگند تو ديوونه ايی!

ميگه: توی اين دنيای بزرگ رنگهای زيادی هست! اگه همه سفيد اند تو سياه باش!

ميگم: پس موافقی که دنيا بزرگه!

ميگه: نه.... خب....آره... ولی.... نه.... منظورم اينه که....ام....

ميگم: ميدونستم! ولی من ميخوام با دنيا مخالفت کنم! ميخوام بهم بگند ديوونه!

ميگه: چرا ديوونه؟

ميگم: آخه ديوونه ام! ميخوام سياه باشم!

ميگه: پس ميخوای بگی که اين دنيا کوچيکه؟

ميگم: آره... راستش من از همون اول هم ميدونستم که دنيا کوچيکه! ولی متفاوت بودن به نظرم سخت ميومد!

ميگه: ....

حوصله ندارم توضيحش بدم! ميخواستم ادامه بدم ولی فکر ميکنم بهتر از خودم فقط خودم بدونم و بس!

آخرش رو هرجور که ميخواهيد تموم کنيد.....

به اميد همون روز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳

خبرهای چند روز اخير!

دوستانی که گفته بودند چند روزی بهش محل نذار بايد بهتون بگم نذاشتم ولی کسی که اينجا خراب شد و ضرر کرد خود خرم بودم! دوستايی که گفتند با دخترهای ديگه بگرد تا حسودی کنه! با دخترهای ديگه هم  پلکيدم ولی باز هم خود خرم ضرر کردم! طوری که امروز وقتی از کنارش رد شدم با بی خيالی با دوستاش گذشت و من شپش هم حساب نکرد! در صورتی که قبلا حداقل يه نگاه می انداخت يا می خنديد! رفتارش طوری نبود که بخواد حال بگيره رفتارش طوری بود که انگار من مثل بچه های ديگه ام! خيلی طبيعی! از فردا بايد برم و هی نازش و بخرم و خود شيرينی کنم تا ببينم چی ميشه!

بله به نظر خودم هم خيلی خوشگل ميام ولی وقتی ميرم پيش ميس ايکس يکم به خودم شک ميکنم! احساس ميکنم يه مقداری زشتم! بعله ژل نميزنم چون موهام ميريزه! با آب و هوای مزخرف اينجا مگه مو می مونه روی سر! هنوز هم واسه خودم دارو نگرفتم! اصلا وقت نکردم برم داروخونه!

خب ميخوام اتفاقهای اين چند روز و بگم: ديروز چند تا از بچه ها باز دوباره با B-SIDE ها (گانگسترهای سرخپوست) دعوا کردند! و برای چند روزی از مدرسه اخراج شدند! بعد خبر ديگه اينه که بالاخره يه ايرونی به جز معلم شيمی اومد به مدرسه ما! يه دختر! البته من تا حالا باهاش حرف نزدم فقط تعريفش و شنيدم و از دور با چشمای کورم ديدمش! ديگه خبر خاصی نيست!

شب شايد بيام و آپديت  کنم! دلم گرفته! خوش باشيد تا شب!

به اميد همون روز......................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳

عکس من!

هر کی میخواد من و ببینه من اینجوریم! 

هرکی ميخواد من و ببينه بايد بگم که بالاخره ياد گرفتم و عکس قشنگم و گذاشتم توی وبلاگ! حيف من که اين ميس ايکس نميخواد باهام دوست بشه!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳

فکر کنيد!

شما همتون به من ميگيد برو بهش بگو که دوستش داری و کلک کار و بکن! خودمم خيلی دلم ميخواد!‌ راستش اگه بخوام فکر کنم بتونم بهش بگم لااقل ۴۰ درصد به خودم مطمئنم که ميتونم بگم ولی....

ولی دليلی که بهش نميگم خيلی برام مهمه! خانواده! اگه من برم و بهش بگم و طرف جنبه نداشت و دنيا رو پر کرد اونوقت اين خانواده است که آسيب ميبينه! من به جهنم! فردا همه ميگند پسر فلانی! هيچ کس من و نمی بينه فقط خانواده است که مطرحه! من عمرا اگه برام مهم باشه که بی آبرو ميشم يا بدبخت يا بيچاره يا.......! واسه من فقط ميس ايکس مهمه! ولی نميتونم خانواده ام رو تو خطر بندازم!

اين حرفها رو دوستها بهم گفتند! اينقدر چشمم کور بود که اصلا اينجور چيزها رو نميديدم! وقتی هم بهم گفتند اصلا دلم نميخواست بشنوم! بهم گفتند: لااقل در مورد چيزهايی که گفتيم فکر کن! ولی اونقدر فکرم بسته شده بود که دلم نميخواست فکر کنم! ولی خيلی با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم! فهميدم که حرفهای بدی نيستند! چند روزی فکر گفتنش رو از سرم انداخته بودم بيرون! تا اينکه دوباره در موردش فکر کردم: من که نميتونم تا آخر از دوريش بسوزم! تا کی بايد صبر کرد؟ بالاخره که بايد بفهمند! چه زود چه دير! ولی حرفهای دوستان هم هنوز توی گوشم بود!

حالا شما ميگيد چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه اونهايی که ميگند قصه طولانی شد بايد بگم کاريش نميشه کرد زندگی همينطوره که هست! گاهی طولانی گاهی کوتاه!

خوش باشيد! شما هم فکر کنيد و بهم بگيد چی کار کنم؟

به اميد اونروز که...........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳

آدم چقدر ميتونه خر باشه!؟

الان ديگه شبه!‌ اون موقع که نوشتم تازه از مدرسه اومده بودم! خب داشتم ميگفتم:....

راستی چی ميگفتم؟....آره سر کلاس موزيک که قبلش با ميس حرف زده بودم! از شانس طلايی ما معلم هم نبود و داشتيم با هم ديگه حال ميکرديم و ميگفتيم و ميخنديديم! يه دفعه ساعت ۳ شد! اجازه گرفتم و رفتم بيرون! همين که در کلاس و باز کردم ديدم سه نفر دختر اونجا پلاس شدند! يکيشون تا من و ديد خنديد! چون چشام يه مقداری کوره و اونجام خيلی تاريک بود نفهميدم کی بود! دقت کردم ديدم اه...يارو Show offer هست! يه يارويی که هميشه جلوی بچه ها با قر راه ميره تا يکی بهش نگاه کنه ولی خب هيچ کس آدم حسابش نميکنه! خلاصه از کلاس اومدم بيرون...( کلاس ما توی يه حال تقريبا طولانی و تاريک که يه درب اولش بود و بعد سمت راست کلاس شیپور و رو به رو هم کلاس ما) درب جلو رو بسته بودند تا کسی نبينه شون! تا رفتم تا رد شم برم بيرون چشمم به پهلويش افتاد! خواهر کوچيکه ميس ايکس بود! منم بی خيال راهم و گرفتم و رفتم تا به در جلويی رسيدم يارو گفت:

_ Excuse me

_ برگشتم!

ــ Do you have persian CD ?

_ نشنيدم يا فکر کنم متوجه نشدم! خلاصه نفهميدم آخه يه جوری ميگفت که انگار ميخواد خيلی با ناز حرف بزنه!( يه دفعه! دو دفعه و سه دفعه شد) نفهميدم! يه مقداری عقب رفتم و بهشون نزديک شدم!

ــ شما سی دی فارسی داريد؟

ــ نه!(راهم و گرفتم و رفتم!)

مقداری طولانی توی سالن ها ميگشتم تا وقت بگذره! بعد که دوباره رفتم نبودند! ( اگه خواهر ميس ايکس نبود که حال دختره رو ميگرفتم تا ديگه سراغ من يکی نياد!) آخه يکی نيست بگه من برای خودم ميس ايکس دارم! ای بابا....

خلاصه ساعت آخر که نت های رياضی رو دادم به ميس ايکس وقتی که داشتيم برميگشتم فهميدم که واقعا احمقم! ديوونه که هستم هيچی احمق هم هستم! خب خره... چرا ايميل آدرس مزخرفت و ننوشتی داخلش!‌ شايد ادد ميکرد!‌ لااقل امتحانش مجانی بود!‌ فهميدم که خيلی خرم!

الانم از فوتبال اومدم!‌ ميخوام يه مقدار منتظر ديوونه عاقل بشم شايد بياد و با هم چت کنيم يا شايد هم هری پاتر!

خوش باشيد.... برام دعا کنيد!

به اميد همون روز.............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳

نت های رياضی!

سلام! اولا خيلی زود ازتون معذرت ميخوام چون کامپيوتر ما طوری شده که چند دفعه پشت سر هم ريستور شده!‌ واسه همين من باز آدرسهاتون و گم کردم! ولی خوب خودم پيدا ميکنم! بعدش نه ميخوام احساسی بنويسم نه الکی! ميخوام زود بگم تا يادم نرفته! فکر کنم ديروز بود يا پريروز چی شد که من ننوشتم و الان يادم رفته! ولی اين يکی نميره...

سر صبح که رفتم مدرسه ديگه همراز باهام نبود! عوضش دو سه تای ديگه بودند! خلاصه رفتم مدرسه و بعدش ميس اومد و بهم نگاه کرد و گفت: سلام! گفتم: سلام! بعد رفت با به کارهاش برسه من هم علاف بودم تا زنگ خورد و کلاسهامون شروع  شد! انگليسی که هيچی! آشپزی هم هيچی! ساعت سوم که من اسپير يا همون ساعت آزاد داشتم و ميس ايکس رياضی ماها رو توی بلندگو خواندند تا اتند کنيم به اتاق ۱۲۹! من هم رفتم!‌ بعد يارو برگشت و گفت: برو کتابخونه واسه شما ها بعدا يه ساعت ديگه تعيين ميکنيم! فکر کرده بود که من همESL هستم! هرچی گفتم کسی باور نکرد! من هم گفتم: بياين برين گمشيد همتون! بهتر... بالا ميس ايکس هم هست! من هم  رفتم و اونجا هرچی باز گفتم من نيستم ای اس ال! هيچی به هيچی! به در ميگی که ديوار بشنوه! خيلی واسه من يکی افت داشت که بعد از اين همه درس خوندن باز با اينجور بچه ها بپلکم! آخرش رفتم و جايی نشستم که ميس ايکس چند تا ميز اونطرفترم نشسته بود! از شانس بعد پشتش و کرد به من و من هم بيکار نشستم و هی شعرهای عاشقانه نوشتم! آخرش هم زنگ خورد و هيچی! همينطور علاف علاف علاف! 

ساعت بعد هم هيچی! ساعت آخر که داشت از پله ها ميرفت پايين من هم از دنبالش رفتم! يه دفعه برگشت و گفت: ديوونه! نتهای رياضيتو داری؟

ــ آره!

ــ لازمش نداری؟

ــ نه! (شروع کردم به دنبالشون گشتن توی کيفم!

ــ (من و ديد و ..) الان همراهته؟

ــ (با يه لبخند) آره!

ــ خب الان هيچی ساعت آخر بهم بده!

ــ اوکی!

رفتم سر کلاس!

الان بايد زود برم بنابراين از وقايع داخل کلاس نميگم! بعدا يادم بندازيد تا بگم!

زنگ آخر زده شد و اومدم! اومد! دفترها رو دادم بهش!

ــ فلانی لازمش نداره؟

ــ اون رياضی نميخونه!

ــ اوه راستی داداشيت!؟ اسمش چيه....؟؟

ــ نه بابا! درسخون نيست!

بعدش راهم و گرفتم و رفتم! ميخواستم منتظرش بشم اما بچه ها نذاشتند!

بقيش رو بعدا بهم بگيد تا بنويسم! عجله دارم!

خوش باشيد!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳

چی بگم؟

من از اولش ميدونستم بدشانسم! خدايا چی می شد اگه بر ميگشت؟ چی ميشد اگه امروز اون پسر سياه حال من و نميگرفت؟ چی ميشد اگه ساعت آخر مرغ بی محل پيداش نميشد؟ چی ميشد....؟ هيچی نميشد! هيچی!

صبح رفتم مدرسه و جلوی کمدها يه آقا پسر سياه نشسته بود که خيلی ازش متنفرم! آخه واسه اين که يه دفعه ميس ايکس و تاچ کرده بود و من هم از همون روز شروع کردم به دنبال بهانه گشتن تا حال بگيرم ازش! خلاصه امروز با يه دختر سياه ديگه که با اونم جر و بحث کرده بودم نشسته بود و همين که اومدم شروع کرد به چرت گفتن! منم که اصلا حوصله نداشتم و منتظر ميس بودم بی خيال شدم! ولی خوب مگه ميذاشت؟ آخرش من هم داغ کردم و رفتم جلو و هرچی گفت دو تا به جاش پس دادم! نميخواستم زياد طولش بدم چون ممکن بود هرلحظه ميس بياد و اصلا نميخواستم از لغات بد جلوی روش استفاده کنم! ولی اين يارو سياهه هم سريش بود و ول نميکرد! آخرش همراز اومد و با هم  رفتيم و نشستيم کنار پله هايی که ميس ايکس ازش ميومد بالا!‌ همينجور سرگرم حرف زدن بودم که اومد!‌ تا برگشتم از جلوم رد شد! فاصله مون هم يه مقداری زياد بود!‌ تا رفت منم رفتم دنبالش! تا رفتم که سلام کنم! جناب دوستان زبون دراز اومدند و از جلوی ما بردنش! هی گذشت و گذشت و من اصلا نديدمش! آخرش ساعت آخر که از قصد از پله های اضطراری اومدم بالا تا درست از جلوی کلاسش در بيام ديدم نيست!‌ دوستاش اومدن بيرون! منم راهم و گرفتم و رفتم!‌ داشتيم با همراز ميرفتيم٬ دو تا از دوستاش هم پشت سر ما ميومدند! من هم هی داشتم حرف ميزدم که يه دفعه يکی از پهلوم دويد و خورد به دست چپم! ازم دور شد که ديدم ميس ايکسه! وای خدايا! اگه بر ميگشت؟ چی ميشد؟ گفتم که هيچ نميشد! فقط عالی ميشد! لااقل يه بهونه بود که باهاش گرم بگيرم! ولی انگار زده بود رو دنده آخر و سيم ترمزش هم قطع شده بود!‌ لباسامو گرفتم و به اصرار بچه ها رفتيم پايين! ميخواستم براش صبر کنم اما باز به اصرار رفقای گرامی نشد! رفتيم که درست جلوی خيابون و حياط مدرسه يکی از بچه هايی که درست مثل پيرمرد ها ميمونه و خيلی حالم و به هم ميزنه اومد و مثل اينکه از قضيه عاشقی ما خبر دار شده بود! هی کليد ميکرد! من هم ميس ايکس از پهلوم گذشت و مونده بودم برم يا با اين يارو جر و بحث کنم! آخرش اومده ميگه: ميگن عاشق شدی! با خودم گفتم: بيا برو بابا حالت خوشه! به تو چه مرتيکه! ولم کن! خلاصه اينکه سه پيچ بود! آخرش هم ما رو از يه راه ديگه بردند که اصلا چشممون به ميس نيافتاد! حالا کی ميتونه احساس من و درک کنه؟

ناراحتی٬ بدشانسی٬ کاش ميشد...٬و ...............

هيچ کس...

الانم نصف شبه و من هم بايد برم بخوابم! با اينکه اصلا خواب به چشام نمياد!

برام دعا کنيد که فردا موفق بشم! ولی مطمئن باشيد ايندفعه ديگه يه کله روی دماغ سياهه پياده ميشم!

به اميد همون روز..........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

سکته کامپيوتر...!

سلام!

ببخشيد که دير شد! کامپيوتر نفله ما آسم داشت بعد داروش تموم شده بود سکته زد! شانس اوردم که سکته ناقص بود وگرنه ديگه بعله...فاتحه مع الخلاص و الصلوات يا هرچی....

بايد بگم که دوباره آدرسهاتون و گم کردم!‌ به خاطر همين بک آپ! اگه دير ميام خدمتتون ببخشيد چون بايد آدرستون و پيدا کنم!‌ بعدشم يه مقداری بيزی هستم! روی حرف تک تکتون فکر ميکنم! در ضمن دختر تنها جوابت و با کامنت نميدم چون وبلاگت باز نميشه! ولی همين جا بهت ميگم: معلومه که اعصابت از منم خرابتره....(اينجاست که من دکتر ميشم)!  بهتره هروقت وبلاگ بنده رو ميخونی يه ليوان آب خنک همرات باشه! بعدشم مگه از يه ديوونه چی انتظار داری؟ بابا من بدبخت اگه اونقدر عرضه داشتم که الان ديوونه نميشدم!‌ فقط صبر کن تا من ببينم چی ميشه!

الان که پشت کامپيوتر نشستم نه ميشد کامنت بذارم نه چيزی بنويسم! ولی مثل اينکه اين پرشين بلاگ .....نميدونم چی بگم! بی خيال!

از اينکه من ميس ايکس و دوست دارم فقط چند نفر از دوستان خبر داشتند ولی نميدونم چرا يا چطور مردم خبر دار شدند!‌ ميترسم آخرش برادر نازنينش بفهمه و حال ما رو بگيره....! بالاخره که ميفهمه اما من ميخوام اول بهش بگم تا تکليف خودم و روشن کنم! حالا من ميگم و شما نميفهميد... ولی همين که خودم ميفهمم کافيه! (خودپرستی)

تا ببينم فردا چی ميشه و خدا چی ميخواد! ميگن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!‌ اما من ميترسم با صبر من مرغ از قفس بپره....اه... نميدونم!

به اميد اونروز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

بلاخره تونستم باهاش راحت حرف بزنم!

امروز جمعه است! ديروز هم پنجشنبه بود! امروز کل مدارس از بزرگ تا کوچيک شهر ما تعطيلند! واسه اينکه همه استادها با خودشون حرف ميزنند و چرت ميگند و پرت ميشنوند!

ديروز صبح وقتی رفتم مدرسه هيچ کس نبود تا توالت رفتم تا موهام و شونه کنم چون ميس ايکس تا چند دقيقه بعد ميومد! با صدای بلند آواز ميخوندم و ميرفتم تا اينکه پيچيدم و ديدم ميس ايکس داره مياد! رفتم جلو و گفتم: سلام! جوابم و داد! رفتم و موهام و شونه کردم و اومدم و هی موقعيت از دست دادم! نميخوام جزئی بگم چون ميدونم بدتون مياد! خلاصه زنگ آخر خورد و من هم کاپشنم و گرفتم و با بچه ها ايستاده بوديم و من هم چشمم به ميس بود! به همراز گفتم: يا امروز يا هرگز....! رفتم پيش ميس ايکس! گفتم:

ميس ايکس!‌ تو Time table....آه..(اشتباه گفتم) Report card ت و گرفتی؟

ــ آره!

ــ ميشه ببينم؟

ــ لبخندش بيشتر شد و گفت: نگاش نکن! خرابه! ( اما مشغول شد به دنبالش گشتن تو کيفش)! (در آورد و بهم داد)!

ــ مرسی!

( با اينکه انگليسی اون بهتر از من بود اما استاد باهاش لج کرده بود و اون شده بود۵۳ و من ۸۵! فيزيک و شيمی و هم من شدم ۹۰ ولی اون ۷۰! ورزش هم ۹۰ اما اون ۷۰! باقيشم ديگه برام مهم نبود! آخه توی يه کلاس نبوديم! ۵/۱۳ هم Creadit داشت يعنی يکی از من بيشتر! )! (بهش پس دادم و دوباره تشکر کردم! ديگه بهونه ام تموم شده بود اما خودش شروع کرد: من رياضی و ۵۰.... در همين موقع بود که يه پسر پاکستانی مزخرف اومد و زد به پشتم تا برگشتم ديدم ميس ايکس هواسش پرته! من هم اومدم! اما هنوز خوشحال بودم!

ديشب هم بعد از فوتبال الکی الکی خودمون و خونه کی خراب کرديم! بحث عجيبی بين بچه ها شده بود! بحثی در مورد خدا٬ پيغمبر٬ علی٬ شيعه٬ سنی و....

خيلی خوب شد چون ديگه هرکس نظر خودش و ميگفت! ترسی از شيخ و آخوند يا برادران نبود! هرکس ميخواست يه چيز را ثابت کند! بعدش ساعت تقريبا ۱:۳۰ شب بود! دو تا از بچه ها رفتند خونشون! من و همراز هم باهاشون تا ايستگاه اتوبوس رفتيم! سر راه موضوع ميس ايکس و کشيدم! دو نفر ميگفتند: بهش نگو! و يک نفر ميگفت: بگو! معطل نکن! من مونده بودم و يک دل گرو و يه مغز بی فکر و خودم و خودم!

الانم قرار شد بريم خونه يکی تا دوباره بحث کنيم! اونجا ميخوام موضوع ميس ايکس و دوباره پيش بکشم! آخه اونجا از با تجربه ها استفاده ميکنيم!

راستی اگه من نميام به وبلاگتون سر بزنم واقعا وقت ندارم! به محض اينکه وقت پيدا کنم ميام! روزی يه ساعت از کامپيوتر استفاده ميکنم اونم يا ميام اين خراب شده رو آپديت ميکنم يا کارهای عقب افتاده رو انجام ميدم!خلاصه ببخشيد...

به اميد اونروز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳

عنوانی به فکرم نميرسه...!

خيلی سعی کردم اما انگار اين شانس بد دلش نميخواد من و ول کنه! امروز هرطوری بود اتوبوس اول و گرفتم و رفتم!‌ اومد... خواستم سلام کنم اما خودش سلام کرد!‌ اما ديگه خنده به لبهاش نبود! جوابش و دادم و رفت! تنها بود.... تا دويدم تا يه بهونه پيدا کنم باهاش حرف بزنم يکی از دوستاش که خيلی ازش بدم مياد اومد.... و با هم سرگرم حرف زدن شدن.... تا دوستش رفت توالت دويدم اما ديدم يکی ديگه اومد که اين دفعه اصلا ولش نکردند.... ساعتهای بعد هم همينطور.... در ساعت آخر لب خيابون گيرش اوردم تا خواستم برم پيشش ديدم بچه ها جمع شدند... واسه همون دعوايی که با سرخپوستها شده بود.... امروز حتی پليس هم اومده بود.... تا اونروز ميترسيدند و ميگفتند: ما ديگه دعوا نميکنم!‌ اما امروز باز کرم رفته بود به اونجاشون.....

من هم اگه ميرفتم دنبال ميس ايکس نميشد.... بايد می بودم.... خلاصه امروز رفت و من هم همين الان از فوتبال اومدم! هفته بعد هم روز يکشنبه مسابقه داريم...!

ديگه واستون بگم که امروز توی بی بی سی اين تيتر توجه ام رو جلب کرد:

" دعوت از وبلاگ نويسان جهان برای حمايت از دو زندانی ايرانی"! فقط خواستم بگم بريد ببينيد قضيه از چه قراره.... !! آره دولت ايران هم که خودش خيس کرده.... اينقدر ديگه سختگيری؟ تا کی ميخوای پيش بری؟ عمرا اگه بتونی اين همه مردم و سرکوب کنی! دو روز ديگه بز ايران ميميره بعد خيال همه ما راحت ميشه! اونوقت ديگه واقعا يه چوپان واقعی پيدا بايد کرد! هميشه گفتند: هرکسی يه جايی داره! خوب ديگه بسه... حوصله ام سر رفت!

الان يه کامنت از ابی عاشق ديدم که دوست دارم شما هم سايتش و ببيند! من که خيلی حال کردم! واقعا قشنگ مينويسه!

بقيه حرفها باشه واسه بعد.... بايد تکاليف انگليسی و انجام بدم.... امروز سر کلاس آشپزی يادم اومد که ننوشتم... از کلاس زدم بيرون رفتم کتابخونه ميخواستم از ديکشينری استفاده کنم اما همه کامپيوترها بوک شده بود.... اومدم و فقط يه نصفی نوشتم و دوباره رفتم سر کلاس و با يه تير يکی و نصفی نشون زدم! تا اومدم سر کلاس انگليسی نزديک بود با يه نيتو (سرخپوست) دعوام بشه.... ولی نشد! آخه مدير درست پشت سرم بود....!

به اميد همون روز....................................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

يه روز مزخرف ديگه با شانس بد...!

دوشنبه رسيد و من ديوونه هنوز توی کار اين شانس موندم که چرا يه دفعه به طرف من نمی چرخه؟ چرا به طرف من يه نيم نگاه هم نميکنه؟ امروز واقعا فهميدم که بدشانسم! صبح اتوبوس اول رو از دست دادم! رفتم و ديدم که زودتر از من اومده! دوستاش هم دور و برش و من هم مثل يه ستون که هيچکی بهش توجه نميکنه! بعدش خواستم برم باهاش حرف بزنم که ديدم تنها نميشه! آخرش لانچ تايم رسيد و من همونجا ايستاده بودم تا يه موقعيت ببينم و حمله کنم اما نميومد! آخرش بچه ها اومدن و گفتند: بيا بريم کافه تريا يه چيزی کوفت کنيم! ولی من اصلا نميخواستم پستم رو ول کنم! اولش نميرفتم اما بعدش رفتم و يه چيزی کوفت کرديم و من هم با يکی از بچه ها (همراز) دويدم بالا که موقعيت از دستم نره....حالا اينجا قضيه جدی ميشه!

داشتيم ميرفتيم که همراز پيچيد که از پله های اونطرفتر بره... از قضا چند تا دختری که هی ميخوان جلب توجه کنند اما ما دلمون اصلا پيش خودمون نيست و چشای کورم هم فقط يکی رو ميبينه! خلاصه از روبه رو ميومدن و من هم که اصلا متوجه همراز نبودم يکی دو قدمی رفتم بعد ديدم نيست برگشتم ديدم داره ميره سمت راست! گفتم: همراز بيا... از اينطرف ميريم! اومد تا برگشتيم که بريم ديدم ميس ايکس با لشکر دوستان مزخرف از رو به رو اومدند .... رفتند کافه تريا؟!!! باورتون ميشه که آدم چقدر ميتونه بد شانس باشه.....

ديگه نميخوام ازش حرف بزنم چون اين زندگی مزخرف حالم رو بهم ميزنه....بدبختيام يادم مياد.... ديگه نميدونم چی بگم؟

از وبلاگ آينده ديدن کنيد... کمکش کنيد تا بتونه راه بيفته....!

برام دعا کنيد.....شما که دلتون به خدا نزديکتره....

به اميد اونروز......

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳

بی عنوان...!

haende

تازه درست شده! بهش سر بزنيد تا بتونه ادامه بده!

مرسی

به اميد اونروز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

يه شب روشن از نور چراغ...!

ساعت تقريبا ۱:۵۲ شبه! بعد از ظهر يه مقداری خوابيدم! بعدش بيدار شدم و داشتم موزيک گوش ميکردم که يهو اومدند و گفتند: خجالت بکش! توی شب عاشورا! و کلی نفرين و .........سرم و گذاشتم و فکر میکردم! چشام و که باز کردم ديدم همه جا تاريکه!‌ همه خوابيدند! من هم اومدم تا بنويسم و از فکر موزيک گوش کردن بيام بيرون! شبهای اينجا حالم رو بهم ميزنه! خيابوناش تا صبح روشنند و هرگز نميتونی که ماه و ستاره هاش رو ببينی! دلم لک زده واسه شبهای تابستونی که برقها ميرفت! توی حياط دراز ميکشيديم و به آسمون نگاه ميکرديم! روياهای بچگانه روز از جلوی چشامون عبور ميداديم و زندگی رو بهشت ميديدیم! يادم مياد آرزو داشتم هميشه بچه بمونم! الان که بزرگ شدم گاهی وقتها فکر ميکنم عجب احمقی بودم! و گاهی وقتها با خودم ميگم چرا به آرزوم نرسيدم؟ البته هميشه  سعی کردم فکرم رو بچه نگه دارم! واسه اينکه از درک کردن وقايع زندگی بيم داشتم! دلم نميخواست بفهمم! قدم کوتاهه....فکرم هم بچه است اما نميدونم چرا احساس ميکنم بزرگ شدم؟ انگار يه چيزی رو فراموش کردم؟! آره... دلم! دلم به اندازه اين دنيا بزرگ شده! اما نه...! دل چطور ميتونه بزرگ بشه؟ غير ممکنه! شايد فکر کوچکم باز با خيالی بچگانه مشغول سپری اوقاتش هست!؟

راستی سوالی که من و به خودش مشغول کرده اينه که:

اگه ميگند آدم عقل داره! اختيار داره! ميتونه کاری که دلش خواست انجام بده! و..... پس چرا من نتونستم انتخاب کنم که به اين دنيا بيام يا نه؟ مگه من صاحب الختيار نيستم؟ مگه من جز همون آدمهايی که اشرف مخلوقاتند نيستم؟ از اولش اختيار به من داده نشد اما حالا که معنای زندگی را فهميدم اختيار دارم که چطور زندگی کنم! اما باز هم نه! اگر من اختيار دارم چرا نميتونم بميرم؟ من مرگ رو انتخاب کردم اما چرا نميتونم بدستش بيارم؟ باز هم اينجاست که متوجه ميشم عقل هر انسانی کوچکه...هرکسی که ميخواد باشه... اما فکر من نوزاده... نوزاد...................

به قول شاعر که ميگه : زندگی چيست خون دل خوردن       زير ديوار آرزو مردن

به اميد اونروز................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳

نصف کمتر چيزهايی که گذشت...

بالاخره روز والنتاين رسيد! خيلی فکر مشغول بود! نميدونستم چی کار بايد بکنم؟ بچه ها از همه طرف من و زير فشار گرفته بودند که برم و بهش بگم! موقعيتها همينجوری سپری ميشد تا اينکه بلاخره سر کلاس موزيک کيبورد خيلی با خودم فکر کردم و تصميم گرفتم برم و بهش بگم! از کلاس که اومد بيرون ديدم نيست! سر کلاس نرفتم و هی منتظر بودم تا بياد! ولی نيومد! کلاس آخر و هم رفتم و وقتی اومدم لباسهام و گرفتم و منتظر شدم که بياد و بگم! اومد اما باز با اون دوستهای کذاييش! با خودم گفتم: الان که تنها شد ميرم ميگم! از شانس بد من هم خواهر کوچيکش هم اونجا جلوی چشمای من واستاده بود! خلاصه اين تنها نشد که نشد! بعد به خواهرش گفت: تو برو من ميام! من هم هی منتظر بودم  که تنها بشه! اگه هم ميرفتم و ميگفتم که بياد اينطرفتر تا باهاش حرف بزنم مطمئن باشيد اون دوستاش يه جوری ميفهميدند! خلاصه رفتيم بيرون! لب جاده من واستاده بودم و چند قدم اونطرفتر از من اون! اونطرف جاده دو تا از دوستان شفيق توی ماشين بودند! منتظر تا من و ببينند که چی کار ميکنم! آخه ديگه من بودم و اون! از خيابون رد شدم و با شصتهای رو به بالا از هرطرف برخورد کردم! خيلی عجله داشت! تا خواستم بهش برسم رسيد به پيچ! تا خواستم صداش بزنم ديدم که بعله..... داداش جون مهربونش با بقيه اهل فاميلشون اونجا جمع اند! هی به خودم لعنت ميفرستادم که چرا زودتر نگفتم! خلاصه اونروز با اينکه هوا سرد بود! زیپ کاپشن و ژاکت و دکمه های پيرهن رو باز گذاشته بودم و هی ميرفتم و جيغ ميزدم! آخه ديگه تنها بود! هيچ چيز رو حس نميکردم به جز بغض تو گلوم!‌ خيلی عجيب بود! واسه مردن انسان هم گريه نکرده بودم چه برسه به همچين چيز ساده ايی! از فردای اون روز هرکی بهم ميرسيد ميگفت: بی غيرت! بی عرضه! ...............

حق هم داشتند!

از اون روز به بعد ديگه تا حالا شبها خوب نميخوابم! يعنی تقريبا تا صبح بيدارم!‌ از مدرسه که ميام خستگی و بی حوصلگی من و به خواب ميبره اما باز شبها بيدارم! کارم شده موزيک! هيچ کار ديگه ايی نميتونم بکنم!

نميدونم چرا ميس ايکس اينقدر خنگه! توی اون همه دختر فقط با اون حرف ميزنم! فقط به اون سلام ميکنم! هميشه به اون نگاه ميکنم! چرا نميفهمی؟؟ اون موقعيت طلايی رو هم که داداش جونت گرفت! پس ميخوای الان چی کار کنم؟

بعله واستون بگم که موقعيت از دست رفت! نميدونم الان بهش بگم يا نه!‌ بهونه ايی پيدا کردم که دوشنبه باهاش حرف بزنم! آخه خودش که حرف نميزنه! من هم که بدون دليل که نميشه که.... راست يه فکری که وقتی کامنتها رو ميخوندم به سرم رسيد.... چطوره که خودم رو بکشم؟ اونوقت ديگه همه راحت ميشيم! شماها٬ ميس ايکس٬ رقيبها٬ دوستها٬‌دشمنا و از همه مهمتر خودم!‌

فعلا هيچ حوصله ندارم! لطفا اين آدرسهاتون رو درست بنويسيد که من بايد دوباره همشون رو ادد کنم!

به اميد اونروز...............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳

سلام!

سلام....................................................................................

اول از همه والنتاين مبارک با اينکه خيلی ديره ولی خوب ديگه..... بعدش از صميم قلب ماه محرم و به همه شما تسليت ميگم.... به همتون...

راستش من يه چند وقتی اين کامپيوترم بک آپش خراب شده بود اينه که يه چند وقتی رفته بوديم هواخوری.... (الهی درد و بخوری)! بعدش...الان که کامپيوتر ما به سلامتی درست شده همه آدرسهای من که توی ّFavourite من بود گم شدند... يعنی همه چيزم رفت به باد پناه.... واسه همين از همتون ميخوام که آدرسهاتونو بذارين که من بتونم باز به فيورت هم ادد کنم.! مرسی خيلی ماچ

الان خيلی خستم حوصله ندارم بعدا ميام به همتون ميگم اين چند روز چه غلط و اشتباه هايی کردم...

به اميد اون روز.....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

بعد از چند روز...!

واقعا از همتون معذرت ميخوام! واقعا به مشکل برخوردم! ببخشيد!

دوشنبه والنتاينه! به خاطر همين ديروز که جمعه باشه ساعت آخر رقص بود! بذاريد از اول بگم:

روز پنجشنبه ديگه طاقتم طاق شده بود! چند روز بود که ميخواستم با ميس ايکس حرف بزنم اما نميشد! و

چون هيچ کلاسی باهاش ندارم ديگه زده بودم به سيم آخر! بالاخره روز پنجشنبه يکی از بچه ها گفت: من

ميگم

برو بهش بگو! از اون آدمهايی نيست که بزنه تو گوشت! دختر خوبيه! ولی من ميترسيدم ديگه باهام حرف

نزنه...! خلاصه همون روز ساعت يکی مونده به آخر ديدمش که از پهلوم رد شد! باز همون لبخند جادويی

روی

لبهاش بود... همون موقع همون پسر که بهم گفته بود برو بهش بگو... بذار اسمش رو بذاريم همراز... اومد و

من

بهش گفتم: بهم باز خنديد... گفت: بهترين موقع است...! خلاصه همراز رفت سر کلاسش و من هم بايد ميرفتم...

واسه خاطر قانون جديد که اگه دير اومدی هرگز نيا داخل.... ولی من ايستادم... حتی نميدونستم کجاست؟ خلاصه

اومد و رفت تا کمدش رو باز کنه... ولی بازم دوستای مزخرفش باهاش بودند.... منم رفتم جلو و پرسيدم:

سلام!

ـ سلام!

ـ ببينم تو کلاس انگليسی داری؟ (آخه ميخواستم مخش رو بزنم تا بياد کلاس ما)

ـ آره... نه يکی دو تا دارم!

ـ تو که با من Advance رو با من خوندی... الان چرا نشستی سر کلاس ESL يا همون

English as Second Language؟ (خيلی عجله داشت! کلاسش دير شده بود! ميخواست جواب بده که همون

موقع يه سياه پدر سوخته اومد و کمدش رو که بين من و اون بود باز کرد و کاپشنش رو پوشيد! به طوری که

اصلا ميس رو نميديدم! دوستاشم که در حال خنده بودند اومدن و سرش رو گرم کردند و بردندش! )

اينقدر عصبانی بودم که هرچی فحش بلد بودم به خودم و سياهه و دوستای کذاييش دادم! فرداش که ديروز باشه

جشن بود! من واسه عوض کردن يکی از کلاسهام سه تا کلاس رو نرفتم! هی ميرفتم آفيس و منتظر مينشستم و

واسه کلاسی که نرفته بودم يه نت ميبردم که من آفيس بودم!‌خلاصه ساعت آخر رو هم نرفتم و زنگ خورد!

رفتم آفيس اينقدر معطل کرد بعدش اومد و گفت: برو دوشنبه صبح بيا!

با خودم گفتم: خوب مرتيکه .... چرا من رو اينقدر علاف کردی!؟ کرم داشتی؟

اومدم تا رفتم کمدم و اومدم ديدم ميس ايکس از

سالن رقص برگشت! من هم به اين خيال که دوباره مياد رفتم و ديدم نيومد! فکر کردم رفت و اينقدر عصبانی بودم که به در و ديوار مشت ميزدم  و فحش ميدادم! توی اون تاريکی و سر صدا جيغ ميزدم و ميگفتم: خدايا چرا من بايد اينقدر بدبخت باشم! خلاصه زدم بيرون و خواستم بيام خونه! اومدم و ديدم هنوز هست! رفتم و چند تا چیپس و آبميوه خريدم و دوباره رفتم توی اون خراب شده سالن رقص! ميدونستم نمياد ولی رفتم! دوباره اومدم و ديدم ميخواد بره! تا لباسهامو پوشيدم ديدم يه سر رفت داخل سالن رقص! گفتم : ای خدا اين شانسه که ما داريم!؟؟؟خلاصه اومديم بيرون! از شانس بد دونفره ديگه به جز همراز باهام بود! از قصد از پشت سر ميس ايکس ميرفتم! ديدم رفت سراغ ماشينشون! کسی نبود و در هم قفل بود! همراز گفت: برو الان بهترين موقعيته! تا داداشش نيومده برو بگو: دوستت دارم! ولی من ميدونستم الان خوشش نمياد! واسه همين بی خيال شدم! توی دلم بد غوغايی بود!

خيلی با همراز حرف زدم! ميگفت: برو بگو وگرنه ديگه نميتونی! ميگفت: اولش که کانادا اومدی اصلا بهش توجه نکردی! الان اونش عيبی نداره! اونوقت نميشناختيش! بعدش باهاش سر يه کلاس بودی!‌ نگفتی و الان هم حتی يه کلاس هم نداری! ميدونی که سال بعد هم توی مدرسه اش نيستی! پس برو بگو تا موقعيت ها همينجوری نگذشتند! خيلی با خودم فکر کردم! خيلی! ولی هيچ فکری به سرم نرسيد! همه راهها را بررسی کردم ولی نشد!

دوشنبه والينتانه و من هم اگه نگم شايد ديگه هزگز نتونم! به دلايلی که ذکر شد! توی دلم بد غوغاييه! خواب به چشام نمياد!

هر دفعه خواستم اين خراب شده رو آپديت کنم نشد! الان هم اومد و نوشتم ولی مجبور شدم برم جايی! واسه همين هرچی نوشته بودم سيو کردم و الان دوباره نوشتم! ببخشيد که منتظر مونديد!

ازتون خواهش ميکنم تا ميتونيد من بدبخت ديوونه بی عرضه رو راهنمايی کنيد! خوهش ميکنم! بيشتر از هروقت ديگه ايی به کمک نياز دارم! مغزم کار نميده! فلج شده....

ديگه به فکرم نميرسه که از چی بنويسم! به اميد همون روز.............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳

ببخشيد که دير شد...!

خدا بخواد همين امشب...!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

يادش بخير...!

يادش بخير.............! اون روزها چقدر زندگی ساده بود! من يه پسر بچه نوجوون بودم که به جز عشق دنيا هيچ غم ديگه ايی نداشتم! تا اينکه سرنوشت من رو اورد کانادا! اينجا که اومدم همه چيزم را از دست دادم! دوستان... فاميلها.... کارهای قديمی... عادتها.... همه چيز.... سعی کردم مثل قديم باشم! با اينکه ميدونستم هرگز نخواهم توانست گذشته را دوباره برگرداند ولی سعی خودم را ميکردم! تا اينکه رفتم مدرسه.... روزهای اول از سر مجبوری بود... چون از همان اول زندگی ام شوقی به مدرسه نداشتم.... خلاصه توی اون مدرسه رنگارنگ آدم بودند.... از هر نوعی که بخواهی....تا اينکه بين همه چشمم به يکی افتاد...خيلی با بقيه فرق داشت.... اصلا مثل دخترهای ديگه قصد جلب توجه نداشت ولی همه توجه مرا به خودش جلب کرده بود....من هم هر روز نگاهش ميکردم....بدون هيچ دليلی.... حتی دوستش هم نداشتم... نميدانم چرا برايم جالب بود... تا اينکه يه روز يکی به من گفت: تا حالا قلاب ننداختی؟ اصلا منظورش رو نفهميدم تا اينکه گفت: تورت رو بنداز و شايد يکی به تورت گير کرد.... تازه متوجه شدم منظورش چيه!!! بهم ميگفت: دنيا دو روزه.... يا ازش استفاده کن يا از دستت ميره... روی حرفهاش خيلی فکر کردم.... تا اينکه يه روز وقتی رفتم مدرسه فهميدم که عاشق شدم....خيلی عجيب بود.... اولش فقط من خبر داشتم و دلم.... بين خودمون يه راز بود....هميشه با دلم در موردش حرف ميزدم... هرگز از حرف زدن درمورد او خسته نميشدم.... تا اينکه به بی توجهی هاش برخوردم... در حالی که من عاشقش بودم.... پيش دلم گريه ميکردم... تا اينکه بالاخره ازم قهر کرد.... به خاطر من رفت... ديگه هيچ کس نبود که باهاش حرف بزنم...

يه روز وقتی يکی از بچه ها بهم گفت: چقدر اين يارو رو دوست دارم! يه دفعه عصبانی شدم و گفتم: دور اين يکی رو ديگه خط بکش... بهش اخطار کردم که حتی ديگه حق نداره بهش نگاه کنه... فهميد که دوستش دارم... رفت و همه جا جار زد... بيشتر بچه ها فهميدند.... حالا ديگه همه واسه اينکه حالم رو بگيرند هی بهم متلک ميگند.... ولی اصلا ناراحت نيستم برعکس خيلی هم خوشحالم... حالا ديگه نميذارم هيچ کس حتی بهش نگاه کنه... کاش ميشد که اونم منو دوست ميداشت.... کاش اين عشق از هر دو طرف ورزيده ميشد....اما انگار قرار است که من تنها بسوزم....

راستی تنها کلاس آشپزی که با او داشتم هم امروز انداختش.... لغت فارسی مناسب نميتونم پيدا کنم .... ولی بهتر ميگم که ديگه سر کلاس نمياد... امروز نزديک O Canada دويدم تا زود سر کلاس برسم... رسيدم و دم در به سختی ترمز کردم و ديدم ميس ايکس با  دوستش واستاده....به معلم گفت: ما ميخوايم اين درس رو بندازيم... يا يادم اومد... حذفش کنيم... من که انگار تير تو قلبم زده باشند مونده بودم چی کار کنم...رفتم و گفتم: سلام! گفت: سلام! بعد رفتيم داخل و اونا هم از کلاس ما رفتند بيرون....! يعنی اينکه ديگه حتی يک کلاس هم باهاش ندارم.... حوصله هيچ کلاسی رو ندارم... هميشه سرم پايينه و فکرم طرف او.... حتی برام مهم نيست که از کلاس اخراج بشم.... خيلی عصبی ام.... توی روز فقط دو يا سه دفعه ميبينمش.... به خاطر قوانين جديد مدرسه... اگه دير برسی اجازه نداری بيای داخل... واسه همين هم هيچ وقت نمياد تا کمدش رو باز کنه... ترم قبل هميشه الکی ميومدم کمدم رو باز ميکردم اما هيچ کاری نداشتم... هميشه دير سر کلاس ميرفتم... به خاطر اينکه وقتی ميومدم بهتر ديدش ميزدم...يادش بخير.... همه چيز گذشت.... نميتونم عوضش کنم.... آدم بودن مشکله.... ميخوام بگم... اما حوصله ندارم..........!

به اميد همون روز.....!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

روز اول ترم جديد!!!

ميترسم بزنيد و دک و پوزم رو يکی کنيد واسه همين ديگه نه تاريخی در کار هست نه امروز اينطوری شد! ولی ميدونيد چيه امروز يه اتفاقايی افتاد! فقط بذارين همين يه دفعه رو تعريف کنم!

امروز به حساب روز اول مدرسه بود منم آبی پوشيدم و رفتم! همينجور مثل بقيه روزها الاف تا بياد! خلاصه يکی پيشنهاد کرد که بيا اينطرفتر می ايستيم! گفتم: باشه ! رفتم و هی چشمم به پله ها بود که کی مياد! خلاصه يه صحنه ديدم داره مياد بالا!‌ اونم به طرفم نگاه کرد! اومد و من فکر کردم حتما از پشت من رد ميشه! ولی رفت و از اونطرفتر رد شد! گفتم: هی درد بی درمون بيگيری با اين پيشنهاد دادنت!

خلاصه ساعت اول هم همينجوری نصفش با سخنرانی رد شد! بعدش هم کلاسهای مختلف پشت سر هم رفتند! من مونده بودم چطوری سر صحبت رو باهاش باز کنم!؟ از شانس به من هم کلاس آشپزی رو به عنوان Option داده بودند که نمتونستم با درس بهتری عوضش کنم! خلاصه رفتم سر کلاس ديدم ميس ايکس با دوستش همونجان! رفتم ديدم ای بابا! شانس ما رو باش!‌ با خودم توی يه کلاس! گفتم خدايا نوکرتم! خداييتو شکر! رفتم تا برم داخل کلاس اما معلمه گير داد!‌ نميذاشت برم! منم تا تونستم مغلطه کردم و عربده کشيدم! آخرش راهم داد تو! شماره ۲۷ يعنی آخرين! بعد هی حرف گوش کرديم و هی گوش کرديم تا بالاخره اومد و من رو گذاشت توی آشپزخونه نمره ۵! بعد به ميس ايکس و دوستش که اونجا بودن هم گفت: بياين توی اين گروه! گفتم خدايا شکرت! توی يه گروه هم شديم!

رفتم بعدش کافه تريا و يه شکمی از عذا در اورديم و بعدش اومدم سر کلاس انگليسی و بعدش هم موزيک و ديگه تموم! اومدم بيرون! ميخواست با ميس ايکس يه جا برم بيرون اما ديدم زود زد به چاک! من هم از پشتش! يه صحنه غافل شدم تا با يکی حرف بزنم که ديدم نيست!

خيلی حرف زدم! فردا به اميد خدا ميرم باهاش حرف ميزنم بعد ميخوام ببينم اگه شد مخش رو بزنم تا بياد سر کلاس انگليسی ما!  الهی به اميد خودت! من يکی که دارم آدم ميشم! خودت کمکم کن! نذار به خاطر اون بزنم به سيم آخر و توی گناه غرق بشم! به اميد خودت!

راستی ديروز اين خراب شده رو آپديت کردم بعد اومدم ديدم نيست! ديگه مشکل از اين خراب شده است! ببخشيد! دفعه بعد يادم بديد که چطور عکس بذارم تا بهتون يه چيز قشنگ نشون بدم!

به اميد همون روز...........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳

دلم نيست و تنهام!!

نشستم تو خونه و هيچ کاری واسه انجام دادن ندارم! تا دوشنبه بياد و من باز برم مدرسه! اما مطمئنم که مثل قبل نخواهد بود! اگه زياد تکراری حرف ميزنم تقصير من نيست! تقصير هيچ کس نيست! اما شايد تقصير يکی باشه! تقصير دلم! ای دل ديوونه....

ــ ديوونه خودتی!

کی بود؟ ببخشيد! شما چيزی گفتيد؟ نه بابا شما که چيزی نميگين! اينجا فقط منم و خودم و هيچ کس ديگه ايی! پس کی بود؟ آهای کسی اينجاست؟ اگه هستی خودت رو نشون بده!

ــ معلومه که اينجا کسی هست! سالهاست که اينجا کسی بوده! اگه هرکاری بکنم بازم من و نميبينی! چشمات ديگه کور شده! فقط خودت رو ميبينی و خودت رو!

پس چرا نميبينمت! کجايی! صدات آشناست! خدايا کجا اين صدا رو شنيدم؟!

ــ گفتم که من رو نميبينی! حتی ديگه يادت هم نميام! يعنی اينقدر زود فراموشت شدم! يادت مياد اونوقتا با من حرف ميزدی؟! هميشه هرچی درد بود ميذاشتی پيش من! اما شاديهات و ميدادی بيرون! يادت مياد به من گفتی با خدا حرف بزنم؟ اما خودت حتی يه دفعه ياد خدا نکردی!

شناختمت! تو دلمی! کجا بودی؟ تو که با من قهر بودی! چرا اومدی!

ــ چه عجب که شناختی! من با تو قهر بودم؟ نه اين تو بودی که از من فاصله گرفتی! خودت من و دودستی تحويل مردم دادی! خودت به من گفتی: من واقعا دوستش دارم! درد داشت عذابت ميداد! و بالاخره من رو دادی بهش! خيلی ساده! الان ديگه حتی يادتم نمياد که همچين دلی داشتم! 

من هنوز هم از دادن تو به او پشيمان نيستم!

ــ حدس ميزدم که ديگه جايی برای من در تو پيدا نميشه!

اگه من تو رو به او دادم فقط به خاطر خودت بود! اگه تو پيش من می موندی تا حالا درد تو رو ميکشت! تصور نبودن تو من و رنج ميداد! تو رو به او دادم تا شايد ديگه درد و رنج من پيش تو نباشه!‌ تا ديگه از غصه خسته ات نکنم! الان تو ديگه راحتی! هميشه وقتی اونو ميبينم شاد ميشم! اونوقته که شادی پيشت ميارم! شايد پيش من نباشی اما هنوز دل منی! هنوز مال منی! هنوز دوستت دارم!

کاش ميشد او هم دلش رو ميداد به من! اونوقت شايد ديگه کارها بهتر ميشد! شايد زندگی برای يک بار هم مزه اش شيرين ميشد! شايد...........

آهای دل! آهای دل من! کجا رفتی؟ من ميخوام باهات حرف بزنم! نرو.... بمون..... اما نه.... بهتره که بری... اميدوارم که دفعه بعد تو رو با دل اون ببينم!

رفت! خيلی تنها شدم! حالا که ديگه دلم نيست تا باهاش حرف بزنم! حالا که ديگه نيست که باهم با خدا حرف بزنيم! حالا که نيست تا از دردهام باهاش بگم! تنها....تنها.... تنها مثل خدا اما وابسته مثل يه ....... مثل خودم!

به اميد همون روز...........

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

به زور و از سر بی حوصلگی!!

چهارشنبه ۲ فبراير يا به گمونم فبريه!

روز ۳۱ ژانويه امتحانهای من تموم شد! فرداش که يعنی ديروز باشه رفتم تا برنامه ترم بعد رو عوض کنم! البته اين يه دليل بود! دليل ديگه ميس ايکس بود! رفتم ديدم توی کتابخونه نشسته! ميدونستم امتحان رياضی دارند! بعد رفتم جلوتر ديدم بخشکی شانس! دو سه تا از دوست و رفيقها اونجان! رفتم و نشستم! بعد ديدم ميس نيست! يه بهونه درست کردم که برم! بعد ديدم اونام اومدن! رفتم و ميس ايکس از کنارم رد شد! ولی نميتونستم سلام کنم! به خاطر اين دوستايی که از خروس هم بی محلترند! سرش رو انداخته بود بايين! اين يه دفعه! دفعه بعد هم اومد اما بازم اين خروسها اينجا بودند! ديگه داشت حالم بهم ميخورد! آخرش هم رفت سر جلسه و منم رفتم آفيس تا کارم رو انجام بدم! بعد از يه ساعت معطلی آخرش هم حتی نتونستم يکيشو عوض کنم! قرار شد که امروز برم از بين سه تا درس که توانايی انتخاب داشتم يکی رو بگيرم که دير از خواب بيدار شدم! هنورز ميتونست برم اما ميدونستم که تا من برسم امتحان ميس ايکس هم تموم شده! و رفته!!!!!!

خلاصه! تا هفته بعد دوشنبه همينجور بايد الاف باشم! راستی من يه غلطی کردم و اونروز چندتا حدس مزخرف زدم! آقا٬ خانم! از همتون معذرت ميخوام! قصد بدی نداشتم! اميدوارم که ببخشيد!

ديگه.....................................

نميتونم احساسی بنويسم چون حوصله ندارم! همين الان هم به زور اومدم و نوشتم!

در ضمن کليد p (فارسی ببينيد) هم از کار افتاده! يعنی شايد هرگز ننويسم! يا شايد هم شما بايد به جای اون ديگه ب ببينيد! ولی اون رو بخونيد

به اميد اونروز که کليد من هم درست بشه و همون روز که .................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳

ديوار!

يه ديواره٬ يه ديواره٬ يه ديواره

يه ديواره که پشتش هيچی نداره

تو که ديوار و پوشيدن سيه ابرون

نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون

يه پرنده است٬ يه پرنده است٬ يه پرنده است

يه پرنده است که از پرواز خود  خسته است 

بن و بالش و بستند دست ديروزا

نمياد حتی ديگه بيادش فردا

يه روز يه خونه ايی بود که تابستونا

روی پشت بومش ولو ميشد خورشيد

درخت انجير پيری که توی باغ بود

همه کودکی های منو می ديد

يه آوازه٬ يه آوازه٬ يه آوازه

يه آوازه که توی سينم شده انبار

يه اشکيه که ميچکه روی گيتار

به اينها عاقبت کی گيرد اين کار

يه مردابه٬ يه مردابه٬ يه مردابه

يه مردابه توی تن از فراموشی

يه چراغی که ميره رو به خاموشی

نگردد شعله ور بيهوده ميکوشی

(فرامرز اصلانی)

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳

امتحان فيزيک و شيمی!!!

روزی که قول داده بودم بنويسم! ۳۱ ژانويه

از ديروز دارم عين خر درس ميخونم.....واسه امروز که امتحان شيمی و فيزيک داشتيم..... خلاصه امروز ساعت ۱۱ رسيدم مدرسه....رفتم سر کلاس شيمی نشستم تا يکم درسهامو مرور کنم... تست ساعت ۱:۰۰ بود! از اين کلاس به اون کلاس.... از کلاس به کتابخونه در رفت و آمد بودم تا ببينم ميس ايکس اومده يا نه...! خلاصه ساعت ۱ شد و از ميس ايکس خبری نبود.... نکنه نياد؟ نميتونست نياد! امتحان داشت.... يعنی با خودم توی يه کلاس.... خلاصه رفتم و هی گشتم و گشتم و ديدم نيست! از ۱:۰۰ چند دقيقه گذشته بود... که بی خيال شدم و با خودم گفتم: بهتره برم وگرنه وقت کم ميارم... رفتم ديدم هنوز ورقه ها رو پخش نکردند.... جای من رو هم بچه های کلاس ديگه گرفته بودند به همين خاطر رفتيم سه نفره درست ميز پشت سر ميس ايکس نشستيم..... چون کلاس در واقع يه لب يا همون آزمايشگاه است ميزها به هم ديگه متصل و قطار هستند.... معلم شيمی ورقه های Perodic Table رو پخش کرد که ديدم ميس ايکس اومد.... چون راه بسته بود... و به خاطر طرز چيدن ميزها مجبور شد از پشت ما رد بشه.... اومد و منم بهش نگاه کردم! با خنده گفت: سلام! منم گفتم: سلام! دوباره اون برق سابق رو توی چشمهای قشنگش ديدم....  خلاصه نشستيم و هی تقلب کرديم و هی تقلب کرديم....ورقه عوض کرديم... کاغذ رد و بدل کرديم... تا بالاخره تموم شد.... زود زدم بيرون و منتظر ميس ايکس شدم.... چقدر لفت ميداد.... هی بالا هی پايين هی اينطرف هی اونطرف.... خلاصه طاقت نياوردم و رفتم دوباره سر کلاس.... همينجور الاف بودم که يدفعه چشمم به ورقهای امتحان فيزيک قبلی افتاد.... رفتم ببينم چه خبره... و مشغول شدم... يه دفعه ديدم يکی از پشت سرم رد شد و رفت بيرون... برگشتم و بيرون رو نگاه کردم: ميس ايکس بود! خب بابا اين شانسه که ما داريم.... همه رو برق ميگيره ما رو چوب کبريت خاموش.... منم ديوونه شدم و رفتم بيرون... هی اينطرف هی اونطرف بعد رفتم تا لباسهام و بگيرم و برم که ديدم ميس ايکس رفت.... مطمئن بودم که الان نميره.... تا لباسهام و گرفتم ديدم نيست... باز دوباره گشتم و گشتم. رفتم سر کلاس انگليسی تا ببينم هست يا نه.... نبود ! برگشتم که برگردم ديدم معلمه پشت سرمه.... واسه اينکه حال نگيره گفتم: ميشه نمره منو بگيد؟ رفتم تا نمره منو پيدا کرد منم هرچی فحش بود بارش کردم.... خلاصه نمره رو گرفتم و رفتم! با خودم گفتم شايد بتونم يه صحنه گيرش بيارم.... رفتم ديدم ای دل... درست جلوی مدرسه داره از دوستش خداحافظی ميکنه.... تا بهش رسيدم رفت..... از خيابون رد شدم و ديدم نيست.... ای خدا.................. چقدر آدم ميتونه بدبخت باشه.....

راستی يه چيزی.... اصلا کاری به کار مردم نداشته باشيد.... هرکی اومد نظرش رو ميگه منم خوشحال ميشم حالا هرچی که بگه..... بهتر از هيچيه...... آقای احد تنها هر چی گفتی قبول..... اگه امروز هم از مدرسه نوشتم.... به دل نگير...يه هفته ديگه ميس رو نميبينم بعد توی اون هفته هی برات از عشق ميگم.... باکت نباشه....دارمت!!!!

امتحانهای من يکی تموم شد... ولی ميس ايکس ۲ تای ديگه داره.... منم ميرم....ميخوام يه بهونه پيدا کنم که باهاش حرف بزنم.... يه خواهش ديگه که حتما بايد بهش دقت کنيد:::::::::::::::::::::::::::::

هرچی در مورد دخترها ميدونيد بهم بگيد! لطفا! خواهش ميکنم!

هرچی در مورد ريزش مو ميدونيد به من بگيد!

به اميد همون روز.................................................................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳

از دو روز پيش تا الان...!

شنبه ۲۹ ژانويه

ميخوام از دو روز پيش بگم تا همين الان!

دو روز پيش يه امتحان انگليسی ديگه داديم! ۱۰۰ تا سوال و گذاشت جلوی روم و گفت: يه ساعت وقت دارين! خلاصه به هر بدبختی که بود دادم. بعدش رفتم ورقه امتحان قبلی رو بگيرم که ديدم ۲۵ نمره داره و نمره ايی رو که گرفتی از ۱۰۰ درصد بهت داده.... ديدم ۸۴ شدم... زود گشتم مال ميس ايکس رو هم پيدا کردم ديدم ۸۴ خوشحال شدم... مال دوستش رو نگاه کردم ديدم ۹۴ بعد خوب نگاه کردم ديدم فقط ۲ تا سوال از ما بيشتر جواب داده... يعنی به خاطر دو نمره اينقدر افتاديم پايين... نگو ميس ايکس به من اطمينان کرده بود و از من پرسيده بود الان هم نمره اش پايين شد.... خلاصه اونروز وقتی از کلاس اومدم بيرون هيچکی نبود... منظور از بچه ها.... ميدونستم که هيچکی نيست اما ميخواستم صبر کنم و با ميس ايکس برم.... ديدم تنهام و اگه معطل اون بشم خيطه و ميفهمه که منتظرشم.... رفتم از در ساختمان مدرسه زدم بيرون و کنار خيابون واستادم تا رد شم.... همين منتظر بودم تا ماشينها رد شوند يه دفعه ديدم اومد و چند قدم جلوتر از من واستاد... در يک زمان از خيابون رد شديم اما اون زودتر از من رفت و من که ميدونستم اگه از پشت سرش برم احساس خوبی بهش دست نميده رفتم و از جلوش در اومدم.... ساکت و بی سر و صدا رفتم.... اون دم آخر يه نگاهی تو چشماش بود که از تنفر ميگفت! نکنه تنفر از من بوده باشه؟ شايد هم من چشمام اشتباه ديده... اما نه وقتی که تو چشماش نگاه ميکنم چشمام بهتر از هميشه ميبينه...! اينقدر ناراحت بودم که بدون سر و صدا و بر عکس روزهای ديگه که آواز ميخوندم اومدم... !

خلاصه گذشت و شد ديروز.... صبح رفتم سر جلسه امتحان... اصلا برام مهم نبود که قبول بشم يا نه!!! هنوز اون احساس مزخرف توی تنم بود.... وقت داشتم اما حوصله نه! به همين خاطر ورقه ام رو دادم...! و نصف سوالها بی جواب موند.... از کلاس که اومدم بيرون همه جا دنبالش گشتم... ميدونستم که امروز امتحان نداره اما از حرفهای ديروزش سر کلاس شيمی فکر کردم شايد بياد و رفع مشکل کنه... تمام مدرسه و گشتم با اينکه ديگر مطمئن شده بودم....اومدم بيرون....

شب رو هم همينجور الکی گذروندم تا امروز شد.... امروز رفتيم تا با تيم مدرسه فوتبال بازی کنيم.... مسابقه داشتيم... رفتيم اما مربی ما اصلا نذاشت من پام و بذارم تو ميدون... گفت: پات ميشکنه...! اينقدر اعصابم خراب بود که اصلا نميتونم تصورش رو بکنم... پسر دوازده سيزده ساله بازی ميکرد اما من نه! آقا تو که نميخواستی بذاری ما بازی کنيم چرا گفتی بيا!!!! خلاصه بازی تموم شد و ما ۱۲ به ۱۰ برديم.... حتی به اندازه سر سوزن هم خوشحال نشدم... تصميم گرفتم که ديگه اصلا بازی نکنم.... اصلا.... وقتی توی مسابقه نتونی بازی کنی... ديگه فايده تمرين چيه؟؟؟؟؟

چند ساعتی رو خوابيدم الان هم ساعت ۶:۳۴ شبه.... نه شيمی خوندم نه فيزيک... فردا بايد همه شو بخونم... اگه امروز به اون بازی مزخرف نميرفتم شايد قسمت شيمی رو تموم ميکردم.....

خيلی نوشتم... ولی هنوز دارم... ميخوام بنويسم اما ديگه بسه.... اگه خدا خواست دوشنبه از امتحان که اومدم مينويسم.... فردا رو بی خيال چون ميخوام عين خر بخونم ....

پس تا دوشنبه هفته آينده..... به اميد اونروز که....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

چشمات..!

اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه
يا دلم، گول چشماي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد
آخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
ميدونم دوستم نداري مثل روزهاي گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اونو نوشته
ميدونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
ميدونم واست يكي شد بودن و نبودن من
اما روح من يه دريا پره از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشواره واسه هرگز نرسيدن

(محسن چاوشی)

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳

هر چی...............!

چهارشنبه ۲۶ ژانويه

امروز هم اومد و الان هم داره ميره........ خوب طبق معمول ما هم توی اين مدت زمان زندگی کرديم........ امروز امتحان رياضی و انگليسی دادم.......... سر کلاس انگليسی که ساعت ۴ ميفتاد... زود امتحانه رو تموم کردم اما چون ميس ايکس پهلوم بود و رو ورقه اش چشم داشتم واستادم تا ازم بپرسه.... با اينکه به جوابهام مطمئن نبودم اما ميخواستم باهاش حرف بزنم......... خلاصه صبر کردم و هی سوالام رو توی اين مدت با پهلويی ها و اونطرفی ها چک ميکردم........ که بالاخر گفت: ديوونه... سوال ۲۱ چی ميشه؟ من که ترس و خنده رو توی نگاه و صورتش ميديدم گفتم: اينجوری........ با اينکه بهم خوب نگاه نکرد ولی بازم خيلی حال داد........ خلاصه صبر کردم تا بره و ورقه ش رو بده بعدش خودم دادم و زدم بيرون......تا زنگ تقريبا ۱۳ دقيقه مونده بود.....منم همينجور الاف شدم تا اينکه خواستم بره کتابخونه و دم در کتابخونه ديدم با دوستش اومد...... منم کنار واستادم و راهش رو باز کردم... اونم با خنده گفت: Thanks for cheating منم يه لبخند زدم و تا خواستم بگم My pleasure! ديدم با خنده دويد و رفت! منم رفتم و تا ساعت آخر با يکی از اين بچه های سياه الاف گشتيم و گشتيم و گشتيم تا زنگ خورد و اومديم........... از طالع دائم البد من امروز که هوا خوب بود تنها تنها بودم و هيچ کس نبود که باهاش بيام... آخه من هميشه پياده ميام تا يه ثانيه ببينمش! اما امروز که تنها تنها بودم ياد قديم افتادم........ اون روزها که يه لشکر هميشه باهام بود... تنها که ميشم غمهای دنيا فرصت رو استثنايی ميبينند و ميان به سراغم.... به تمام وجودم نفوذ ميکنند به همين خاطره که ديوونگی رو پيشه کردم تا يه راهی باشه واسه فرار......... هميشه بخند تا همه چيز يادت بره.... زندگی با غم تو اين دنيا آخرش به هيچی ختم ميشه.........

خوب خوب....... من هر روز فقط به اميد يه دونه کامنت نذری آپديت ميکنم...بعد شما هم اصلا نذارين... بابا اون مرامتتون رو عشق است......... اين ديوونه عاقل هم که اصلا خوابه... به گمونم يا خرس يا خرگوش....

امروز بعد از سالها نماز خونديم.......... حال داد به مولا........ برام دعا کنيد که آخرش به اين ميس ايکس برسم و فاميليش بشه عاشق........... اگه فقط خودش بخواد واسش تا آخر دنيا وا مياميستم هر کاری که باشه ميکنم............

الهی به اميد تو.......... به اميد همون روز که باس بياد..........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

هر چی دلت خواست بذار به عنوان عنوان!!!

دوشنبه ۲۴ ژانويه

همين که از مدرسه اومدم خونه با خودم گفتم: ميام و ميرم و مينويسم! خلاصه نفهميدم که بيام يا برم؟ آخرشم نيومدم! الان هم هر چرت و پرتی تو مغزم بود رفت به فراموشی! الان ساعت ۱۱ شبه! منم بعد از ظهر از شدت خستگی خوابيدم! بعد از سر مهربونی يکی اومد و روم پتو انداخت! منم به جای اينکه خوابم سنگينتر بشه بيدار شدم! ضبط صوت هم پهلوم ميخوند و منم ديگه خوابم نبرد! همش او جلوی چشمام بود! آخرش بلند شدم و رفتم يه چند تا استکان چايی خوردم يا نوشيدم تا سر دردم خوب بشه! بعد هم رفتم و يه کاپ کافی زدم تا از چرت در بيام! بعدشم رفتم خونه يکی از بچه ها و شروع کرديم به حرف زدن و ديوونگی کردن!!! الان خدمت شمام تا يه مقدار حرافی کنم!  حالا ميخوای از چی بگم؟؟ از مدرسه يا از احساسات عاشقونم؟ يا اينکه از ديوونگی هام؟

ميگم حالا بگوش باش:

امروز به خاطر سياه پوشيدم و رفتم مدرسه! ميس ايکس ديگه اصلا به من اهمييت نميده! شديم مثل يه تيکه آشغال! اولش ميخنديد تا اينکه بلاخره دل بهش داديم الان که ديگه اصلا رو مغزم و قلبم کنترل ندارم ديگه نه بهم نيگاه ميکنه! نه لبخند ميزنه! خودت بفهم چه حسی دارم! با کوچکترين چيزی اعصابم خراب ميشه! اعصاب من خيلی مزخرفه! الان که توی مخمسه هستم ديگه اصلا زده به آخر! شارتی کرده! ميفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه ساعت مونده به ساعت آخر از ما عکس گرفتند! واسه اينکه بذاره تو سايت مدرسه! اولش من سرم تو کتابم بود و داشتم شعرهای عاشقونه مينوشتم که يه دفعه ديدم يه چيزی فلاش زد! سرم رو بلند کردم ديدم: اه... ای دل غافل... عکسمون رو هم گرفتند! بعدش دستم رو گرفتم رو صورتم تا ديگه از ما نگيره! اما معلمه خيلی شپش بود و گفت: داری اذيت ميکنی؟ منم دستم رو انداختم پايين و مشغول نوشتن شدم! يکی دوتا عکس ديگه هم گرفت! ساعت بعدش من کلاس نداشتم و رفتم کتابخونه تا بگذرونم! اومدم و ديدم عکسها رو تو درايو کامپيوتر گذاشته! رفتم ديدم! ميس ايکس که پهلوی خودم بود سرش پايين بود و ميخنديد! الهی که فدای خنده هاش بشم!!!! کاش يه عکس از صورتش ميگرفت تا چاپش ميکردم و ميزدم بغل ديوار!!!!

خلاصه زنگ خورد و رفتيم! داشتيم ميرفتيم که يه دفعه يکی از بچه ها گفت: ديگه جيغ نميزنی؟ منم يه دفعه جيغ زدم: آهای بی وفا ديگه دوستم نداری؟ يه دفعه رو به روم رو نگاه کردم ديدم: بخشکی شانس! چقدر فارسی زبون!!!!

حالا بشنو از اينجا: ميس ايکس لب جاده واستاده بود تا از خيابون رد بشه! ما هم از کنارش رد شديم و ديدم که نه بابا! ما اصلا آدم نيستيم! بعدش بلند جيغ زدم: خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!! برگشتم ديدم نگاهم کرد! با خودم گفتم: اين شد يه چيزی! ميميرم واسه نگاه کردن تو چشمای قشنگش!!!!

يه چيزی هست که بايد اقرار کنم: واقعا از گفتن اسم ميس ايکس خسته شدم! ميخوام اسمش رو فرياد بزنم! تا کی ميس ايکس؟ پس کی ميخواد اين ايکس بشه .....!!! ؟؟؟ کی...؟؟؟

دهنم کف کرد!

ــ‌تو که اصلا حرف نزدی؟؟؟؟

ببخشيد؟ کی بود؟ خوب ولش کن! سرم داره ميترکه! راستی تازه يادم اومد که جنووری به فارسی ميگن: ژانويه!!!

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

جواب...!

شنبه ۲۲ جنووری

اول جواب به آقای بيچاره:

من که همه رو گفتم داداش من! خوب بازم واسه گل روی شما دوباره ميگم! ولی اين ديگه سری آخره ها؟! گفته باشم!

من يه پسر بچه مامانی نازم که از زندگی سيره! الان کانادا زندگی ميکنم! با اومدن به اينجا جوون شدم!‌ البته جوون هستم ولی خوب جوون تر شدم! اسمم ديوونه است! فاميلی ام هم عاشق! خيلی ساده و مختصر! تقريبا يه سالی هست که اينجام!‌ اصلا از بودن در اينجا راضی نيستم! دلايل شخصی خودم رو هم دارم که خبر دارم ميتونه خودم رو قانع کنه! بله من با کانادا اومدنم قيمت سنگينی رو پرداختم!‌ دلم رو باختم! دلی که هر ثانيه امکان شکسته شدن رو داره! و لنگه شم توی تمام دنيا پيدا نميشه! نايابه! آره اومدم و دختری رو ديدم که تا حالا مثل اونو تو عمر نديده بودم! دختری به اسم.... ميس ايکس...!!! طرف اهل همون خراب شده ايی که منم! من اهل کجام؟ ميگم! در واقع من ايرانی نيستم! افغانيم!!! خيلی هم به بودنش افتخار ميکنم! ولی خوب مدتی رو تو ايران سر کردم! طرف از نظر مذهب با ما فرق داره! يعنی اينکه سنيه! واسه من هيچ فرقی نداره!‌ ولی خوب واسه اون داره! از قشنگيش چی بگم که هرچی که بگم کم گفتم! امسال ۱۷ ساله شدم! گاهی وقتا اگه بزرگتر به نظر ميام به خاطر اينکه بيشتر دوستام بزرگ بودند! بعضی وقتا هم کوچيک به نظر ميام به خاطر اينکه هنوز بچه ام!

اه... مهمون اومد...! فعلا حلالم کنيد تا بعدا بقيه شو اگه وقت بود بگم...

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳

جمعه...! لعنتی!!

جمعه ۲۱ جنووری

امروز بالاخره آخرين امتحان چپتريه رياضی رو دادم! انشالا امتحان فاينال ۲۸ جنووری! آره داشتم ميگفتم عجب امتحانی بود! سخت عين فولاد! گيج کننده مثل خواب سر صبح! رفتيم و نشستيم٬ ورقه رو که داد نزديک بود قلبم بياد تو شورتم!  حالا يه چيزی ميگم و يه چيزی ميشنوی!  از سوال ۹ به بعد ورقه ام به سفيد قلب ميس ايکس بود! کلاس فيزيک هم که بدتر! سر کلاس ورزش هم معلمه توقع داره يه روزه مدال طلای المپيک بگيريم!  خلاصه سر کلاس انگليسی معلمه گفت: اون پروژه تون رو که تایپ کردين بدين!  بعد من گشتم ديدم ای بخشکی شانس نيست! يه دفعه معلمه گفت: کی مال خودشو تحويل نداده! بعد ديدم ميس ايکس هم دستشو برد بالا! منم از قصد گفتم:من! اگه ميگشتم ميتونستم پيداش کنم ولی نکردم! خلاصه رفتيم کتابخونه با چند نفر ديگه تا کارمون رو تموم کنيم! بعد دوباره که اومديم اين معلم مزخرفمون يه ايراد از ميس ايکس گرفت که مجبورش کرد دوباره بره و تایپش کنه! انگار اصلا قلب تو سينه اش نبود! من گفتم: مال من رو هم چک کن! آخه ميخواستم منم دوباره برم! بعد گفت: الان نه! حوصله ندارم! خوب زنيکه جادوگر چرا مال اونو ايراد گرفتی؟

خلاصه اومديم خونه و بعد هم رفتم خونه يکی از رفيقها و يکم هم اونجا الاف بوديم و الانم که خدمت شماييم! 

تا اونروز که بهش نيگاه ميکردم و اونم بهم نيگاه ميکرد يه احساس دلگرمی تو دلم بود! اما حالا که بهم نيگاه هم نميکنه ديگه زندگی به کامم تلخ شده! حتی ساعت آخر هم نمی بينمش! الان هم که برای ۲ روز ديگه نمی بينمش! حالا بشنو از اينجا که همين الان يادم اومد:

امروز صبح سر راه ميس ايکس می پلکيدم که يهو اين دو سه تا از رفيقا اومدن! هر کاری کردم که برن و اون منطقه رو خالی کنند نشد! يکيشون که از فاسی زبانهای عرب زبانه و همين همسايه بالايی مون هست اعصاب منو خراب کرده! آخرش ميس ايکس اومد و منم که هواسم جمع بود فهميدم و يه جوری واستادم که بشه! بعد گفتم: سلام! عيدت مبارک! بعد اينقدر دورم شلوغ بودکه جواب زير لبی ميس ايکس رو نشنيدم! ولی حداقل لبخندش رو ديدم!

آره سرتون رو درد نميارم! ولی بگم که اگه اين آقای ديوونه پرفسول رو ديديد بهش بگين زود زود و زياد زياد بنويسه! آره....

به اميد همون روز که ميدونی....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

عيدتون مبارک...!

پنجشنبه ۲۰ يناير يا همون جنووری خودمون

ديروز بعد از ظهر زياد خوابيدم به همين دليل هم ديشب کم!  امروز صبح رفتم مدرسه و ديدم هيچکی نيست! يعنی از بر و بچه های مسلمون! آخه عيد قربانه امروز! بعد منم ساعت اول رفتم سر کلاس فيزيک و نت برداشتم و بعدش رفتم تا برم سر کلاس ورزش ولی خوب از دم درش برگشتم و رفتم کتابخونه تا تکاليف انبوه رياضی رو انجام بدم! در حال نوشتن تکاليفم بودم که يهو ديدم اه... معلم انگليسيمون که همون کانسلر بچه های ای اس ال هست اومده کتابخونه! يه نيگاه اونطرفتر انداختم ديدم اه... معلم ورزشمونه! منم کتابه رو گرفتم جلوی صورتم و خودم رو زد به کوچه علی چپ!!! ساعت بعدی هم کلاس رياضی و بعدشم لانچ تايم اومد و منم که از فراق ميس ايکس دلم داشت ميترکيد اومدم خونه!!! اين مزه از کلاس در رفتن دوباره توی دهنم مزه کرده! ميخوای از آقای ديوونه عاقل بپرس!!! خدايا توبه... ما رو کاری بکن که خودمون رو کنترل کنيم!!!!  

امروز اصلا حوصله ندارم.... اه... راستی عيدتون مبارک... هواس جمع ما رو باش... عيدتون مبارک... الهی که زيارت خونه خدا نصيبتون بشه... الهی که صد سال عمر کنيد... و...و... و...

امروز نماز عيد نرفتيم همه فکر کردند کافريم!!! اونروز سر کلاس انگليسی من به شدت با رهبر مذهبی مخالفت کردم و بعدش امروز هم به خاطر کلاس فيزيکم نماز نرفتيم و فردا که برم مدرسه ميگند: به آقای کافر اومد... خوب اگر هم که ميرفتم وقتی نماز عيد بلد نيستم چی کار کنم؟ نه بگين.. چی کار کنم؟ ای بابا... مسلمونی که فقط به نماز خوندن نيست!!!

راستی آقای سعيد پرسيده بود که با اين تاريخ و اسمهای عجيب غريب يه خورده گيج شده... الان روشنت ميکنم تا عين مهتابی بدرخشی... اين تاريخ که نوشتم يناير مشکل من نيست خودم هم معنيشو نميفهمم ولی خوب اين پايين صفحه مانيتورم نوشته يناير... منم گفتم شايد ما سوادمون کمه او اين کلمه ها فارسيه....

اسم من هم ديوونه و فاميلی ام عاشقه... دوست عزيز و بلام هم اسمش آقای ديوونه عاقله که قراره اينجا بنويسه و ميس ايکس هم يه دختره به خوشگلی ماه شب چهارده... ای بابا دهنم کف کرد... ميخوای بدونی برو از اول بخون... به...

خوب چی بگم...؟ چی نگم...؟ هيچی... خداحافظ... عيدتون هم مبارک... خوش تر باشين...

به اميد همون روز که خودتون ميدونيد.........

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

امروز با ديروز...!

چهار شنبه ۱۹ يناير

ای بابا! شورشو در اوردی! ديشب خودم و کشتم و يه عالمه چرت و پرت نوشتم آخرشم که فرستادم نفرستاد! همش هم پاک شد!! حالا که حوصله داره همشو دوباره بنويسه!! مجبورم خلاصه کنم! چاره ايی نيست! حالا گوش کن: ميخوای بخون:

ديروز ساعت آخر من و ميس ايکس و دوستش و نی همون دختره ويتنامی از کلاس انگليسی فرار کرديم! (استفاده کردن کلمه فرار به اين خاطره که تو ايران ساعتی از مدرسه ميزديم بيرون!) فکر اول نظر ميس ايکس بود! تقريبا اواخر لانچ تايم بود و من همون جا يه گوشه ایستاده بودم و ميس رو ديد ميزدم که يه دفعه ميس اومد و به نی گفت: حالا که ميری سر کلاس اگه معلم از ما پرسيد بگو اصلا ما رو نديدی!! بعد دختره نی گفت: چرا؟ ميخوای اسکیپ (غيبت) کنی؟ گفت: آره! بعد دوباره نی گفت: نه! اسکیپ خوب نيست! بايد بيای کلاس!

بعد من که داشتم لبخند ميزدم يه نيگاه به طرف ميس انداختم و اونم همون چيزی که از نی خواسته بود از من خواست! بعد منم گفتم: باشه! بعد همون موقع يکی از بچه پرسيد: ميری کلاس؟ منم بعد از چند ثانيه تاخير گفتم: نه!!! بعد ميس ايکس که شنيده بود خنديد! منم به پسره گفتم: کی حوصله معلم انگليسی رو داره؟ حال داری ها! بعد رفتم و کيف و کتابم رو گرفتم و رفتم کتابخونه تا تکاليف انبوه رياضی رو انجام بدمالبته به همراه رفيق شفيق! بعد همون طور که داشتيم به طرف کتابخونه حرکت ميکرديم فهميدم که ميس ايکس هم ميخواد تکاليفش رو تموم کنه!‌منم از قصد صبر کردم و بعد از اونا پشت سرشون رفتم! خلاصه اونا رفتن به طرف پله های آزاد مدرسه و ما هم کتابخونه! حالا بشنو از اينجا!: رفتيم و ديدم نی اونجاست! گفتم: اينجا چی کار ميکنی؟ گفت: اسکیپ کردی؟ گفتم: نه بابا! من حالم بده! بعد دوباره ازش پرسيدم و گفت: منم اسکیپ شدم! گفتم: اسکیپ خوب نيست! گفت: نه! حالا که من غيبت کردم تکاليف رياضيمو ميتونم انجام بدم به همين خاطر اسکیپ خوبه! با خودم گفتم: بابا تو ديگه کی هستی؟ دست شيخها رو از پشت بستی! بعد ميس ايکس اومد! و پشت به ما نشستند! بعد از چند دقيقه بر و بچه های سرخپوست خودمون هم اومدن و درست رو به روی اونا نشستند! بعد من که حواسم بود که چه فکر شومی تو سرشونه همون جوری با گوشه چشم خيلی راست راست بهش نگاه کردم و گفتم که آره! اگه .... بخوری ديگه هيچی! خلاصه خود ميس ايکس از اونجا رفت! آخ که چقدر قلب اين ميس ايکس مهربونه!! اصلا از طلاست اونم ۱۸ عيار!!!! حالا بعدا توضيح ميدم!

اين از ديروز! حالا بشنو از امروز! بازم اگه نميخوای بشنوی بخون!

امروز اصلا ما آدم نبوديم! حتی به چشم هم نيومدم! يه دفعه هم به طرفم نيگاه نکرد! هی روزگار.... هرجايی که باشم ميفهمم که کی بهش نگاه ميکنه! حتی اگه اند ديوونه ها هم باشم ولی بازم موقعی که حرف ديد زدن باشه حواسم از جناب شيخ رو منبر هم بيشتره! خودم فقط به طرف ميس نيگاه ميکنم!‌ بقيه رو حتی اونقدر نميبينم که ارزش ديد زدن داشته باشند! خلاصه هر روز درد دلم بيشتر ميشه و هيچ دوايی نيست که بهش بزنم تا آروم بگيره! داره از درد ميميره! امروز با يه نفر ديگه هم در مورد ميس ايکس حرف زدم! بعد اونم حواسش بود و گفت: بابا اين که تو رو اصلا نميبينه! اصلا به چشمش نميای! گفتم: چاره چيه؟ اگه اون نميخواد من ميخوام! گفت: اين که اصلا اهلش نيست! گفتم: اما دلم رو زخمی کرده! من ميخوامش! ساعت آخر رو مثل هميشه پياده گز کرديم و سر راه ديدمش! شروع کردم به جيغ زدن:قلبم و ميشکافم برات دلت بخواد دلت نخواد! عشقم و ميريزم به پات دلت بخواد دلت نخواد!...بعد ديدم ای دل غافل اين يارويی که به حساب خودش ازش خوشش مياد هم داره ديدش ميزنه! ميخواستم برم و شيشه ماشينشو بشکنم و بکشمش بيرون! ولی خوب وسط خيابون و از بين ماشينها رفتن خطر داره و منم بی خيال شدم!  بعد که رد شديم! يارو رفيقم گفت: ديديش! گفتم: آره ناکس رو! بازم ما رو آدم حساب نکرد! اونروز رو تنها اومدم! تنها و تنها در کنار جاده در حالی که سوز باد صورتم را زخمی ميکرد! با اينکه خودم را گرم نگه داشته بودم اما هنوز دلم سرد بود! چه عشقی!

خيلی رمانتيک شد! خلاصه اومديم و رسيديم خونه و خورديم و خوابيديم و الانم بيداريم تا خواب به چشم بياد!

به اميد همون روز که کاش امشب باشه....                                   (ديوونه عاشق)

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳

دوشنبه با آقای ديوونه عاقل!

فکر کنم دوشنبه باشه! تاريخ هم به گمونم هفدههمه!

امروز بالاخره رفتم مدرسه! آخ قلبم داشت ميترکيد! اصلا داشتم ميمردم تا وقتی که بالاخره ميس ايکس اومد! با اومدنش انگار آتيش نشانی اومد و تانکرشو همه رو روی ما خالی کرد! آخيش!

گفته بودم که موهامو کوتاه کردم! آره... خلاصه رفتم و همه گفتند: به! جوون شدی! اصلا خودم خودمو نميشناختم! خلاصه رفتم جلو تا به ميس ايکس سلام کنم! رفتم بعد يه دفعه دوستاش صداش کردند! ای بخشکی شانس! رفت و بعد دوباره که اومد من رفتم اما اين دفعه دوستاش محاصره اش کرده بودند! نميشد که برم سلام کنم! آخه من حتی به دوستاش نگاه هم نميندازم! اگه سلام ميکردم حتما يه جورای ناجوری ميشد! گفتم: بيخيال! قسمت ما نبود! خلاصه امروز رفتيم تا يه رشته ديگه برای ساعت ورزش انتخاب کنيم! وقتی از اتاق رختکن بيرون اومدم ديدم اه... فقط بچه های فوتبالند! گفت: چه خبره؟ معلمه گفت: امروز هم فوتباله! گفتم: چه خوب! بعد خلاصه رفتيم و شروع کرديم! اولش ميس ايکس تو تيم ما بود بعدش دوباره اعضای تيم رو عوض کردن و از ما جدا شد! منم با خودم گفتم: اين شانس کی با ما بوده که اين سری دومش باشه!؟  بازی کرديم و هر دفعه که تيم ما ميرفت بيرون من ميرفتم و توی تيم ميس ايکس بازی ميکردم!!!! يه سری هم نفهميدم و محکم خوردم بهش که فکر کنم يه فحشم بهم داد!خلاصه امروز گل کاشتم و هی پشت سر هم گل ميزدم! بعدش هم اين درد قديمی پام اومد سراغم و از کار افتادم!

کلاس فيزيک خوب بود! رياضی هم مثل همه کلاسهای رياضی دنيا و هميشه! ساعت آخر هم معلم مزخرف انگليسيمون نبود و ما هم از خدا خواسته کلی آشوب کرديم!  يکی دو سری هم ميس ايکس به طرفم لبخندهايی زد که اصلا دلم رو آب کرد!

بعدش هم به خاطر اون با اين درد پا توی هوای۵۰- اون همه راه رو پياده اومدم! يه مقدار انرژی که داشتم را هم با جيغهايی که ميزدم دادم بيرون! خسته و کوفته اومدم اما باز هم نتونستم چيزی بخورم! داشتم از سر درد و سر گيجه ميمردم اما هنوز اشتهايی به غذا خوردن نداشتم! ديگه حتی ديدن ميس ايکس هم چندان بهم نميچسپه! ميخوام باهاش حرف بزنم! با اين که ميبينمش اما هنوز دلم براش تنگه!!!!

خب خب... آقای ديوونه عاقل! چشمم روشن! آقا قدم رنجه فرموديد! ما رو منور کرديد با حضورتون!!! مرد حسابی من کی خبر دادم که آقايی داره مياد! بعد حالا که اومدی فقط دو کلام! به...! دم تو گرم! بنويس با چشمهای خيس ! زود زود و زياد زياد بنويس!

ميگم فکم لق شده و دهنم پر کفه! همه تونو به خودش ميسپارم!

برام دعا کنيد... راهنمايی کنيد!!! يه کار بکنيد! ای بابا....

به اميد همون روز که سالهاست بايد بياد....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

ديوانه عاقل

سلام:

من شريک جديد ديوانه عاشق هستم. ميخام سر عقلش بيارم.

به اميد اون روز

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

خواب!

ديشب خواب عجيبی ديدم! خيلی عجيب! سر صبح که بيدار شدم اصلا هواسم سرجاش نبود! گيج بودم! انگار که ۳ بطری عرق و پشت سر هم بزنی! هنوز توی کف خوابه موندم!

الان ميگم! ميگم تا بفهمی! البته بيشترش يادم رفت ولی يه چيزايی هنوز يادم مياد! خواب ديدم توی سالن پايين با نميدونم کی واستادم وچرت ميگم و چرند ميشنوم! بعد يه دفعه ميس ايکس رفته تو حياط وسط برفها داره راه ميره! از عجايب خواب ما تو حياط مدرسه ماشينها هم پارک بودند! خلاصه منو يکی از رفيقا که نميدونم از کجا پيدا شد رفتيم بيرون تو حياط و شروع کرديم به جيغ زدن و خوندن و برف بازی کردن! درست مثل اونوقتا تو ايران که زمستون ميرفتيم مدرسه و غوغا ميکرديم! بعد يه دفعه نميدونم چه جوری شد که ديدم دوباره داخل ساختمون مدرسه ايم! درست مثل روز جمعه ميس ايکس زود رفت خونشون! من رو هم بغض گرفته بود! اينقدر زود رفت که اصلا نفهميدم! بعد من رفتم دوباره تو حياط مدرسه و جيغ زدم: آهای بی وفا ديگه دوستم نداری!؟ بعد دوباره خودم رو داخل ساختمون و همون جای اول پيدا کردم! چند دقيقه بعد برگشتم ديدم ميس ايکس بغل ديوار رو زمين نشسته! و داره گريه ميکنه! ديگه نفهميدم چی شد و بيدار شدم! خيلی عجيب بود!

صبح بيدارم کردند تا برم فوتبال من هم هنوز ميخواستم گريه کنم! زود لباس پوشيدم و رفتم! چيزی از گلوم پايين نميرفت! نشستم سر سفره ولی نتونستم چيزی بخورم بنابراين رفتم!

راستی يه سوالی؟! آيا دخترها هم عاشق ميشند؟ اين شده واسه من يه سوال! جوابش بدين لطفا!!!!

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

شب شنبه!

الان که دارم مينويسم يه چشم به صفحه مانيتوره يه چشم به ماه که توی آسمون داره ميدرخشه! خيلی جالبه! بعد از چند ماه دوباره ماه رو تو آسمون ديدم! آسمون صافه مثل آسمون!اما چراغهای رو به روی آپارتمان حتی از ماه هم درخشنده ترند!  ولی بازم ماه دل آسمونه! آسمون يه جورايی مثل خودمه! شايد به خاطر اينکه با هم خيلی رفيقيم! شايد به خاطر اينکه خيلی باهاش خلوت کردم! سياهه ولی صافه! الان خيلی سرد و غمگينه! شايد به خاطر دوستاش! شايد اونايی که مثل من باهاش دوستند ديگه به فکرش نيستند! شايد فکر ميکنه که از يادها رفته! اينقدر گريه کرد و آّه سرد کشيده که اشکاش همه يخ شدند! اينقدر اينکار رو ادامه داده که اشکی براش نمونده! الان يه بغض تو گلوش هست! صافه اما سياهه! نکنه اين سياهی کينه ای باشه که از ما به دل گرفته؟ اما نه هنوز ماه اونجا هست! هنوز دلش سفيده و ميدرخشه!

ای آسمان بدان که هيچ وقت از يادم نرفتی و نخواهی رفت! شايد آنقدر مشغولم که باری مدتی از يادم روی اما بدان که در دلم جای خاصی داری!

خيلی از خاطره هام داره به يادم مياد ولی شايد شما بدتون بياد و بگين مرتيکه ديوونه جمع کن برو! به خاطر همين نميگم! از چی بگم؟؟.... اممم..... مامممم....

از ميس ايکس؟

آره. خوبه ازش ميگم! به جز تعريف کردن ازش و از زيبايی و خوبيش چند تا چيز ديگه ازش فهميدم که نميدونم گفتم يا نه؟ حتی نميدونم که بگم يا نه؟ ولی ميگم!

ميس  ايکس دختری قشنگ که غذای مورد علاقه اش ماهيه! قدش ۱۵۵ سانتيمتره! کوتاهه نه؟ ولی من قبولش دارم! حتی اگه کوتوله باشه! بعد اينکه ميخواد تو آينده دکتر بشه! فوتبالش عاليه! پستی هم که می ايسته فوروارده! خيلی راحته و از صحبت کردن چندان خجالت نميکشه! لااقل نه به اندازه دخترهای ديگه! بازيگر مورد علاقه اش شاهرخ خانه! باهوشه! (چشم شيطون کر!) ديگه اين همينايی که ازش ميدونم! از صورتش اگه بگم.... نگم؟... بگم؟.... باشه ميگم ولی خيلی ميترسم که عين قاب عکس بخورم بغل ديوار! خيلی خطريه؟ اگه يه وقت فهميده شد که کيه چی؟

ــ ميگی يا نه لامصب؟

بله کی بود؟ باشه آقا چرا حالا ميزنی! ولی خونم گردن خودت! يه صورت سفيد و خيلی قشنگ! ابروهای سياه و پرپشت! که وقتی بهت نيگاه ميکنه يکيشو ميندازه بالا! يه خال خوشگل رو صورتش به گمون طرف راست! و ديگه اينکه خيلی قشنگه! ديگه بيشتر از اين نميشد جلو رفت! يه وقت ميديدم و ميگفت: چی؟ آدم نديدی؟

خلاصه اينکه تا همين جا که گفتم با جون خودم بازی کردم!

از همين امشب بريد با آسمون درد دل کنيد بعضی وقتها کمک خوب ميکنه! منم ميخوام برم باهاش حرف بزنم! پس فعلا باز به اميد همون روز که بايد بياد!

راستی موهامو کوتاه کردم......................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

ظهر شنبه!

شنبه ۱۵

ديشب تا ۱شب داشتم موزيک گوش ميدادم! موزيک چيزيه که هم خوشحالم ميکنه و هم ناراحتم٬ بهتر بگم احساساتم رو کامل ميکنه! وقتی دلم گرفته است و ميشنوم همه چيز يادم مياد اونوقته که دلم ميخواد فکر کنم! به همه چی! گاهی آنقدر پيش ميرم که احساس ميکنم دارم کفر ميگم! چرا بايد خدا به آدم فکر و اختيار بده ولی وقتی ميخوای فکر کنی ميبينی که هيچی نيستی! ميفهمی که فکر و ذهنت محدوده! اونوقت حالت از همه چيز به هم ميخوره! يه خانم يا آقايی به نام..... کامنت گذاشته بود که زندگی همش که عاشقی نيست! موافقم زندگی چيزهای مهمتر از عاشقی داره اما عاشقی خودش واسه خودش يه زندگيه! يه زندگی که وقتی داخلش بشی ميفهمی که خيلی با دنيای بيرون متفاوته! اين از شانس بد يا خوب من بوده که توی اين سن عاشق شدم. اونم عاشق کسی که اصلا بدست آوردنش توی خواب هم مشکله! شرايطش طوری است که قابل ذکر نيست! شايد اگر عاشق کس ديگری ميشدم اينقدر به مشکل بر نميخوردم! خوشحالم و به آن افتخار ميکنم که عاشقش هستم اما ناراحتم که بر سر راهم کس مهم ديگری هم وجود دارد که اصلا از او نمتوان گذشت! کسی که برای من از جانم هم عزيز تر است! اگر او را ترجيح دهم ميس ايکس را از دست داده ام و اگر ميس ايکس را ترجيح دهم شايد برای هميشه از او جدا شوم! آخه اونم عاشق ميس ايکسه! درست که من زودتر از او عاشق شدم ولی خوب دير و زود نداره! هر وقت که اومد مياد!

بر سر دوراهی مانده ام! خيلی با خودم فکر کردم! هر راهی که ممکن بود و توی ذهنم ميگنجيد رو بررسی کردم! شبها هميشه تا ديروقت بيدار ماندم و فکر کردم و آخرش تصميم گرفتم که هر دو را داشته باشم! عاشق ميس ايکس خواهم ماند اما انتخاب را بر عهده خودش ميگذارم تا خودش انتخاب کند! به نظر خودم که خيلی منصفانه است!! 

اوضاع من کيش ميشيه! اعصاب خراب مثل همه آخر هفته ها! صبح ساعت ۱۱ ظهر از خواب بيدار شدم! فوتبال نرفتم! الان دارم مينويسم و معين گوش ميکنم! شما که بيشتر ميدونيد به من آشقته کمک کنيد تا راهمو پيدا کنم! تشکر!

به اميد همون روز که بايد بياد....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳

جمعه ۱۴!!

جمعه ۱۴ يناير

من مينويسم! هميشه! هرروز! اگه اينقدر زود زود مينويسم فقط به خاطر اينکه وقتم رو تلف کنم! شايد فکر کنيد کار احمقانه اييه ولی وقتی خودتو بذاری جای من و همون احساسی که من دارم بهت دست بده اونوقت از زمان متنفر ميشی! ميخوام دلم رو خالی کنم! هرجوری که هست! الان اينجا مينويسم بعد چند ساعت بعد توی دفتر خاطرات بعد چند ساعت بعد ميرم توی يه دفتر ديگه همونجوری اسمش رو هزار دفعه مينويسم! برای خودم شعر ميگم! به خاطر اينکه کمتر دلم بگيره! اما همين وقت اينقدر زود ميگذره وقتی که باهاشم! ترم بعد باهاش کلاس ندارم! سال بعد هم ديگه توی مدرسه ما نيست! زمان هم به سرعت ميگذره! چاره چيه؟ بگذريم! وقتی کامنت ميذاريد يه راهنمايی يه کمک يه چيزی بگين که بدردم بخوره! شايد شما تجربه شو دارين! خيلی ممنون! ايندفعه هم بگذريم!

امروز هم وقتی اومد دور و برم شلوغ بود! بعدش ساعت دوم يعنی کلاس فيزيک خيلی عصبانی شدم چون يک يارو که اصلا لياقت ناميدن با انسان را ندارد بهش بی احترامی کرد! خيلی هم بد! بطوری که ميخواستم بلند بشوم و يه مشت بخوابونم توی دهنش! که ای کاش ميزدم! نميدونم چرا نکردم! ولی مطمئن هستم که دفعه دومی در کار نخواهد بود! امروز آخرين روز فوتبال بود! چقدر زود گذشت! باز دوباره توی تيم خودم بود! يا بهتر بگم من توی تيم اون بودم! بيشتر گلهای ما رو اون زد! دمش گرم! خودم که خودمم فقط يه گل زدم! (خاک تو سرت!) ساعت بعد از لانچ تايم هم کلاس انگليسی داشتيم! دوباره تو گروه قبلی بوديم! بحث ها هم در مورد زن و مرد و تقسيم کارها بود! که مثلا مرد بايد توی کارهای خونه به زن کمک کنه! مرد بايد به عوض کردن بچه کمک کنه! زن بايد بيرون از خونه کار کنه! و ......حالا شما موافقيد يا مخالف؟ نظرتون رو بگين!؟

خلاصه بحث داشت همينجور پيش ميرفت تا به جايی رسيد که زن بايد رهبر دينی بشه! در اين مورد نظر ميس ايکس را نشنيدم شايد گفت ولی من نشنيدم! نوبت من شد تا نظر خودم رو بگم! من گفتم: من اصلا با رهبر دينی چه زن و چه مرد مخالفم! اصلا چيز مزخرفيه! همين شيخها چقدر دروغ ميگن؟! چقدر چيزها رو از خودشون در ميارن!! من مخالفم! بعد رئيس گروه ميگفت: توی هر دولت و مملکتی رهبر دينی مهمه و جای خاصی داره! من گفتم: ميدونم ولی من قبولشون ندارم! بعد يکی ديگه از اعضای گروه گفت: تو فقط شيخها رو ديدی فکر کردی همه دروغند ولی خوب هم هستند! من گفتم: از نظر من همه بدند! حالا شايد يه تعداد انگشت شماری خوب باشند ولی در کل بدند! حالا اين شيخها توی همين مردم کريستين يا همون مسيحی چقدر دروغ زياده! حتی بيشتر از شيخها! طرف مياد ميگه من قدرت عيسی رو دارم! بعد شفا ميده! جمع کن بند و بساطتو مرتيکه! خلاصه اينکه من با همه مخالفت کردم و رئيس گفت: من ميدونم که جوونی مثل تو رو کشور کانادا عوض کرده!

من گفتم: چی؟ مرد حسابی چرا از پيش خودت حرف در مياری!؟ من توی ايران هم همينطور بودم! کانادا روی من هيچ تغييری ايجاد نکرده! ميدونستم دارم دروغ ميگم چون همين کانادا بود که عاشقم کرد! همين کانادا بود که باعث شد قلبم هر روز گريه کنه!

خلاصه زنگ خورد و اومديم بيرون بعدش رفتم بالا تا با ميس ايکس حرف بزنم ولی بازم نشد! آخه رفت! رفت خونشون! منم نتونستم بگم! ساعت بعد کلاس نداشتم و طبق روال هرروز اومد کتابخونه تا تکاليفم رو انجام بدم و گربه رو دم حجله بکشم ولی طرف اومد گفت: کتابخونه تعطيله! بعدش اومدم دوباره تا کيف و کتابم رو بذارم تو کمدم يه پسر سرخپوست با دوست دخترش اومد تا به من گير بده! من که از رفتن ميس ايکس ناراحت بودم اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم اگه همون موقع معلم گرافيک با مدير نيومده بود دعوا رو شروع کرده بودم! انگار ميس ايکس با رفتنش خوشبختی رو برده بود! وقتی که آدم يه چيز رو خيلی باور داشت اين چيزا براش اتفاق می افته! همون دقيقه های اولی که رفت دلم براش تنگ شد! الان اين دو روز آخر هفته رو چطوری طی کنم! هميشه ساعت های آخر تو مدرسه می مونم تا زنگ آخر ديدش بزنم! توی هوای ۳۰- پياده ميرم خونه تا فقط يه لحظه کوتاه به مدت ۲ ثانيه ببينمش! حالا چاره من چيه؟ اگه فقط ميتونستم کاری کنم که لااقل يکی از کلاسهای ترم بعدش با من بود تمام سعی ام رو ميکردم تا بهش بگم! کاش لااقل آيديش رو پيدا ميکردم! ای روزگار... زياد نمينويسم چون هرروز مينويسم!

به اميد رسيدن به آروزی قديمی!!!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳

سيری از زندگی!!!

پنجشنبه ۱۳ يناير

ديدی يه وقتی موقعيت اينو داری که زندگيتو عوض کنی٬ همه چيز هم برطبق مراد پيش ميره بعد ميبينی يه مشکلی هست که اصلا نميشه! خيلی حال آدم از زندگی به هم ميخوره! ازش سير ميشی! گاهی وقتها هم هست که اطمينان صد در صد داری که اگه يه کاری رو بکنی خوشبخت ميشی بعد ميبينی که از اونی که بودی بدبختتری!!!

من خيلی وقته که از اين زندگی سير شدم! يعنی اونقدر که داره حالم به هم ميخوره! عقم ميگيره! مطمئن هم هستم که خيلی زود راحت ميشم ولی ميخوام توی اين مدت زمان از زندگی لذت ببرم! ميخوام سر سيری عشق کنم! گاهی آدم رفيقايی پيدا ميکنه که فکر ميکنه رفيقه البته شايد هم يه دوست واقعی باشه اما آدم رو تو چاهايی ميندازه که شايد حتی خودش هم خبر نداره!!! من هم جز همونايی که تو چاه افتادم!!! تا اينکه تقريبا نوجوون شدم! با اينکه هنوز سنم کم بود اما با آدمايی بزرگتر از خودم می پلکيدم! بعضی هاشون خوب آدمهای خوبی نبودند اما خيلی هايشان از تجربه هايشان ميگفتند! همانطور بود که کمک به اين زندگی آشنا شدم!!! فهميدم که خيلی بی وفاست! ميخواستم بيشتر بشناسمش به همين خاطر تصميم گرفتم خودم تجربه اش کنم! و کردم! حال واقعا ميفهمم که در چه دنيايی هستيم!!!! يه دنيای بی وفا! بی وفاتر از يه کرکس! يه لاشخور!

خب... بسه ديگه! اصلا دلم نميخواد بهش فکر کنم!

ديشب بازم با خودم فکر کردم و گفتم: فردا ميرم به يه بهونه ايی با ميس ايکس حرف ميزنم! بهونه رو هم داشتم! سر صبحی رفتم سر راهش واستادم ولی نيومد! هی صبر کردم و هی نيومد! آخرش زنگ خورد! نکنه نياد؟؟!! رفتم تا کيفم رو بگيرم ديدم اه طرف اونجاست!!! ناکس از کجا اومدی؟ خلاصه اينکه هيچی! يه چندتا چيز در موردش فهميدم که نميگم! آخه خيطه! گفتم که اگه بگم قاب ميشم ميخورم بغل ديفال!!! بعد زمانی که مشخص کرده بودم که باهاش حرف بزنم رسيد و من رفتم تا شروع کنم! بعد ديدم اصلا نميشه!!! گفتم: بيخيال سر کلاس بعدی بهش ميگم! کلاس بعدی هم به اندازه کافی نگاش کردم! و همونجوری يه خورده باهاش حرف زدم!!! بعد ديدم کلاسه تموم شد! اگه نگم ديگه امروز نميشه!!! اما بازم نگفتم! اومدم خونه! با خودم گفتم: فردا ميگم!

آقای مشت تپل که اسمش يادم رفته پرسيده بود ميس ايکس کيه؟ نميدونم که تاحالا گفتم يا نه؟! ولی الان ميگم! :

ميس ايکس يه دختره که از همه دخترهايی که تاحالا ديدم قشنگتره! بهترين! خوبترينه! تو چشمای سياهش يه برقيه که وقتی ميخنده برق چشماش دوبرابر ميشه! مثل يه ستاره ميدرخشه!!! زبونم از وصفش ناتوانه! هرچی بگم کم گفتم! فوتبالش عاليه! خيلی هم دختر زرنگيه! از همه چيز کامله! امروز اون يه تيکه مويی که از زير روسريش اومده بود بيرون با اينکه اصلا چيز خاصی نبود ولی همش چشم منو به طرف خودش ميکشوند!!!

اوه... زياد شد! کار دارم!

به اميد اونروز که سالهاست منتظرشم!!!!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳

يه روز معمولی بد اما خوب!!!

چهارشنبه ۱۲ يناير

ديشب خيلی با خودم کلنجار رفتم. شبها اصلا خواب به چشام نمياد... هميشه فکر ميکنم که چطوری به دستش بيارم... ديشب با خودم فکر کردم گفتم فردا صبح ميرم يه جايی که ميس ايکس از اونجا رد ميشه و بهش ميگم سلام. خلاصه رفتيم ولی خوب رفقا ما رو يه گوشه نگه داشتن و نشد. همين که ميخواستم برم و اونجا واستم ديدم ای دل غافل ميس ايکس اومد! خيلی به هم ريختم ولی بازم رفتم تا ديدش بزنم... رفتم ديدم رفته واشروم (بايد بفهمی چون ترجمه نميکنم!!). خلاصه من همونجا الاف شدم تا اومد. از شانس من هم سرش بالا بود و تونستم بهش بگم سلام! جوابم رو داد! آخ که دلم آب شد....! خوشحال رفتم سر کلاسهام و همه رو گذروندم! امروز ميس ايکس تو تيم ما نبود ولی بازم برای همون تيمی که داخلش بود خيلی گل زد! بازيش سالاره! بهترينه! ساعت بعد از لانچ تايم هم کلاس انگليسی داشتم. نيومد! اون با دوستش با همون دختره ويتنامی که حال ما رو گرفته! اصلا امروز اولين دفعه بود که سر کلاس انگليسی حوصله ام سر رفت! آخه هميشه ميس ايکس پهلوی خودم ميشينه!! راستش من پهلوی اون ميشينم چون من جامو عوض کردم! خلاصه بگم که همون جا نشسته بودم. خنده ديگه تو لبهام نبود! ساکت ساکت حتی حوصله انجام دادن کارهايم را هم نداشتم و انجامشون ندادم!!! کلاس تموم شد رفتم بالا ديدم اه سه نفرشون اونجان!!! ويتنامی که اسمش هست (نی ـNhi) اومد جلو و گفت: هی ديوونه! معلم چی گفت و چی کار کرد؟ (صدالبته که اينجوری نگفت حالا من دارم ترجمه اش رو مينويسم!)

من گفتم: هيچی! فقط چند ورقه کاغذ داد تا روش کار کنيم بعد باقی فيلم ديروز رو نيگاه کرديم! بعد اضافه کردم: راستی چرا نيومدی؟ بعد يه نيگاه انداختم به طرف ميس ايکس و رفيقش گفتم: شما هم همچنين؟ بعد با لبخند گفت: نپرسيد که چرا ما نيومديم و يا اسکيب نشديم؟

من گفتم: نه!

گفت: خوب شد! تشکر!

گفتم: خواهش ميکنم!

من هر روز به خاطر او برعکس همه که با اتوبوس ميان من پياده ميام! امروز هم مثل روزهای ديگه! توی برفها ميدويدم و جيغ ميزديم و ميخونديم! از ته دلم جيغ ميزدم! بطوری که بعدش احساس سوزش رو تو گلوم به راحتی احساس ميکردم! عمرا اگه بذارم از دستم درش بيارن! مال خودمه! از بين همه خاطرخواههاش که ميشناسم فقط ۲ نفرش خيلی خطری ميزنن!!! کاش ترم بعد هم باهاش کلاس ميداشتم تا کلکش رو ميکندم و بهش ميگفتم!!!! يکی بهم گفت: برو براش يه نامه بنويس و بنداز تو کمدش! لااقل ميفهمه که يکی دوستش داره! با خودم گفتم: نه! لو ميرم! اول اينکه دستختم رو ميشناسه آخه قوانين طبقه سوم مدرسه رو من نوشتم و بغل ديوار مدرسه هست! بعدش هم خوب نيست!

فکر کنم آقای دينگاليگا هم گفت که آدرس وبلاگتو بده بهش! بايد روش فکر کنم! فکر بدی نيست! مستقيم نميدم! جوری که اصلا نفهمه که من دادم! شايد.... نميدونم...

روز جمعه هفته بعد امتحان رياضی و فيزيک داريم بعد هفته بعدترش امتحانهای فاينال شروع ميشه!

اگه من اينجا درس ميخونم فقط به خاطر اونه! وگرنه همه ميدونن که من چقدر از مدرسه بدم مياد! سر کله زدن با بچه فسقلی ها که قدشون از خودم بزرگترند خيلی اعصابم رو خراب ميکنه! دوره دبيرستان بهترين سالهای زندگی من بودند! انوقتها کی درس ميخوند! تا وقتی پرفسورها پهلوت باشن ديگه غصه ات نباشه! کم که بچه شيخ نداشتيم! يقه ها بسته! کيف تو دست! عينک به چشم! کتاب تو دست ديگه! حالا کسايی مثل من: کيف که نبود٬ کتابها رو توی کش می بستيم و ميرفتيم! يقه هميشه تا بند ناف باز! موهامون مثل جنگل! هميشه يه نگاه خطری و چپ به طرف معاون! يادش بخير...! حرف زدن از اينها دلم رو آتيش ميده!!!

راستی يه چيزی يادم اومد! يه سری با بچه ها عکس خامنه ای رو کشيده بوديم با شورت آديداس! حالا جزئيات بهتر ديگه اش رو نميگم! بعد من گذاشته بودمش تو کاپشنم! (کاپشنم کوچيک بود و هميشه دو تا دگمه پايين بسته بود!) خلاصه اينکه اونو به همه نشون ميداديم و کلی حال ميکرديم! اول به رفيقای صميمی بعد لشکر ميشديم و ميرفتيم تا هيچ کس فکر فضولی و اينجور کارا به سرش نزنه! آخه چقدر به بسيجی ها فشار ميومد!!! چقدر ميخنديدم! يادش بخير!!! جوونی و عشق و صفا!!!

فکر کنم زياد شد! دعا يادتون نره!!! ميخوام فردا دوباره باهاش حرف بزنم! بهانه دستمه!!!!!.... خوش باشيد!!!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳

نسيم شوم...!

سه شنبه ۱۱ يناير

آخه چقدر آدم ميتونه عصبانی بشه؟! چقدر؟؟ از اول عمر کوتاهم تا حالا اين دفعه دومه که اينقدر عصبانی شدم!! بد شانسی چقدر؟ بدبختی چقدر؟ چرا اين روزگار اينقدر با ما لجه؟ چرا نميخواد يه روز خوش داشته باشيم؟ واقعا اين به خاطر نماز نخوندنه؟ يه پسر ساده بودم که داشتم اين بقيه مردم دنيا معمولی زندگيمو ميکردم؟ کانادا چی بود؟ عاشقی چی بود؟ عشق ميکردم ولی عاشق نبودم. حالا چی؟ يه دفعه يه نسيم نحس از  طرف جهنم به طرف ما وزيد... اومديم اينجا! همه رو از دست دادم... چه فاميل چه دوست.... حالا اينجا تک و تنها ميخواستم يه زندگی ساده ديگه رو شروع کنم ولی هنوز اون نسيم به طرفم می وزيد... تا اينکه بالاخره ميس ايکس رو ديدم... اولش احساس خوبی بود... هميشه نيگاش ميکردم و کلی عشق ميکردم... حتی فقط با نگاه کردنش! اما حال يه نگاه کوچيک هم اعصابمو خراب ميکنه... اين احساس چيه؟ چرا بايد دوستش داشته باشم بدون اينکه بدونم چرا؟ بدون اينکه حتی او دوستم داشته باشه! خيلی با خودم فکر کردم آخرش تصميم گرفتم که عاشقش بمونم... گفتم حالا که عاشقم ميخوام بمونم و موندم... تازه داشتم از عشق لذت ميبردم که دوباره اون نيسم اومد... به طرف وزيد... ايندفعه قوی تر از هميشه... بهش گفتم: چرا ولم نميکنی؟ من با تو چی کار کردم؟ هرچی داشتم گرفتی؟ بدبختم کردی! هنوز بس ت نيست؟

جواب نميداد! خشمناگ می وزيد و مرا هل ميداد... بعدش فهميدم که اين داداشی ما هم خودش عاشق ميس ايکسه!! همه يه طرف اونم يه طرف... حريف قدريه...! چاره ام چيه؟ اگه معنی بدشانسی رو نميفهمی حالا بفهم.... باخودم گفتم انتخاب با خودشه... با اينکه ميدونم برتری های داداشی از ما بيشتره... تو همه چی! از کوچيک به بزرگ! اصلا من حريفش نميشم!

امروز داشتم ميس ايکس رو ديد ميزدم که باز نسيم اومد.... بهش گفتم: ديگه چی ميخوای؟

گفت: برات سوپرايز دارم!

ميدونستم که از چيز شومی حرف ميزنه... ولی خوب به روی خودم نياوردم...

چند دقيقه بعد فهميدم که يکی ديگه از رفقا عاشقش شده...!!! بابا بسه... خدايا... گناه من چيه؟ طرف خيلی هم قدره...

هميشه ميس ايکس رو میپام... چقدر خاطرخواه داره...؟!!! اصلا باورکردنی نيست... موجود جادوييه!!! خدايا يا ميس رو به من برسون يا ازرائيل! حرف من يکيه و عوضم نميشه! من تحمل اينجور زندگی رو ندارم....

به خاطر همينه که ميخوام هرچی زودتر بهش بگم دوستش دارم... بايد زرنگ باشم... يه لحظه قفلت از دستم پريده...! کاش خدا کنه و بتونم آيديشو پيدا کنم...!

برام دعا کنيد! شما که به خدا نزديکتريد! شما که شايد دلتون پاکه باشه! من از زندگی خوبی نديدم... به خاطر نفهميدن درد و غم ديوونگی رو پيشه کردم... هميشه ميخندم ولی دلم گريه ميکنه.... هميشه شادم ولی وجودم آتيشه....!

دعا کنيد... دمتون گرم... خاک پاتونو ميبوسم... نوکر همتون...

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳

نميدونم چه عنوانی براش بذارم...!

دوشنبه ۱۰ يناير

خيلی حالم بده... مريضم... معده ام تو دهنمه... قلبم تو شورتم... اهه... پيرهنمم چپه پوشيدم... سرعت ضربان قلبم خيلی زياد شده... مقدار طبيعيش رو نميدونم فقط ميدونم که قلبم رو سرعت دوهزاره...  اين معلم رياضی ما نيومده همه ما رو مريض کرده... سر صبحی داشتم ميرفتم مدرسه يه دفعه يادم اومد که چی تکاليف رياضيم رو نصفه نوشتم يه دفعه ديدم اه... دکی... حالم داره بهم ميخوره... بگمون اسهالم... وقتی به دفترهای رياضی نيگاه ميکنم واقعا چشام از حدقه در مياد... مغزم سوت ميکشه... و از گوشام دود در مياد و قطار مغز و حافظه ميره به سرزمين فراموش شده ها.... با اينکه خيلی اعصابم خرابه ولی هرروز حال ميکنم وقتی فوتبال ميس ايکس رو نيگاه ميکنم همه چی يادم ميره... خوشحال ميشم... امروز ۲ تا گل زد... دمش گرم... فوتبالش از من هم بهتره... (يکی نيست بگه تو کی فوتبال بلدی). امروز ميس ايکس تو تيم خودم بود.... هااهاههاهاهاهاها! يه دفعه هم نزديک بود صورتشو شوت کنم... وای خدا... حالا از اينجا بگم که کار به پنالتی رسيد و ما باختيم... همه چيز برابر بود... پنالتی من به تيرک بالای خورد و برگشت.... اگه يکم ميخورد پايين تر زيرطاق شده بود... آخرش همه اميدمون به ميس ايکس بود که اونم توپو زد بيرون.... ولی دمش گرم يکی از بازيهامون رو به خاطر اون برديم.... وای خدا که من چقدر دوستش دارم...

بهتره ديگه از خوبی نگم... آره بريد برام گريه کنيد که ميخوام بميرم... بايد يه کاری کرد دارم ميس ايکس رو از دست ميدم... ترم بعد هيچ کلاسی باهاش ندارم سال بعد هم باهاش ديگه توی يه مدرسه نيستم... خوب آخه شانسو ببين... حيف که از همون اول که پامو گذاشتم تو کانادا ميشناختمش... حقم دارم... همين ميس ايکس بود که مسخره ام ميکرد... همين ميس ايکس بود که در مورد من جلوی خودم حرف ميزد... همين خودش بود که منو وقتی انگليسی بلد نبودم توی مواقع اضطراری کمک کرد... آره٬ آره... خود خود ناکسش بود... حالا وقتی که دلم رو برده ديگه به ما پا نميده و ما رو آدم حساب نميکنه... من ميگم ناف منو با بدشاسی بردين شما باور نکنيد... خب آخه اين شانسه... هنوز مشکلهای ديگه ای هم هست که قابل ذکر نيست!!!(خيطه! بگم تابلو ميشم بعد قابمون ميکنن بغل ديوار...!)

برام دعا کنيد... دعا کنيد ميس ايکس مال من بشه... اونوقت ديگه حتی از کنکورم نميترسم....

راستی که حاضر ميشه قلبشو به من بده... آخه ديدی طرف قلبمو شکست... الان ترکش داده ولی بازم ميتونم با چسپ دوقلو درستش کنم... آره دمتون گرم...مابقی فی الزمان ديگه ايي!!!!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

يه چيز همينجوريه ديگه...!

فردای ديروز

الان داشتم لغتهای فيزيک رو ترجمه ميکردم. واقعا که درس و مدرسه حال منو به هم ميزنه! تا سه هفته ديگه بايد خودم رو برای امتحانهايی از قبيل: رياضی شيمی  فيزيک و انگليسی  آماده کنم. همش توی يه روز... خوب آخه مگه من مغزم چقدر جا داره که همشو برای يه روز آمده کنم... آقا کنکور که نيست! بی خيال! هی اگه امسال ايران بودم الان ديگه من هم کنکور ميدادم...  دلم واسه خودم ميسوزه... از يه کار ديگه اين معلمها خيلی بدم مياد. خوب ميدونند که ما الان داريم درس ميخونيم ولی باز تکاليف مرگ آور به ما ميدن. بابا بسه... وقت ندارم... الانم که ميبينی دارم مينويسم قيد بقيه لغتها رو زدم... آره اومدم تا بگم اگه زير بار امتحانا نفله شدم صلوات پشتم يادتون نره... حرفهم نزنيد چون پشت.... حرف زدن بده... زشته...!!!

راستی يه چيزی... اين معلم رياضی ما اومده ميگه امتحان فاينال فقط ۲۰ درصد توی نمره تون اثر داره... خوب پيرزن جادوگر پليد... زودتر ميگفتی... من بيشتر امتحانات و کوييزهای بين ترم رو سر سری دادم... يعنی چقدر آدم ميتونه خبيث و پليد باشه... الکی نيست که ميگن لهستانيا نژاد پرستند... طرف ميخواد سر به تن من نباشه...

ميخوام درد دل هامو بذارم واسه بعد از امتحانها... آره... ديگه  مثل الان هم هر روز نمينوسم...

فعلا حلالمون کنيد....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳

همينجوری...!

جمعه ۷ يناير

اين تاريخی که بالا زدم خودم هم نميدونم معناش چيه؟ همين پايين صفحه مانيتور نوشته بود من هم نوشتم. الان دور و برم شلوغه! اصلا نميخوام چيزی بنويسم که همين الان تابلو بشم. بنابراين همينطور مينويسم تا يه کم دور و برم خالی بشه بعد اتفاقات امروز رو بررسی خواهيم کرد.

معلم رياضيمون دوباره برگشته... عجب معلميه... حالا من يه چيزی ميگم تو يه چيزی ميشنوی... ببينيش فکر ميکنی ازرائيل اومده سراغت... يه پيرزن لهستانی مزخرف... اين ترم من خيلی خوش شانس بودم آخه طرف رفته بود تا پاشو عمل کنه بنابراين شوهرش به جاش درس ميداد... البته شوهرش هزاران مرتبه از خودش بهتره... خيلی آقاست... حالا تقريبا ۳ هفته ديگه امتحانات پايان ترم شروع ميشه بعد ما هم از دست اين يارو خلاص ميشيم. از اونجايی که خيلی ميس ايکس رو دوست دارم  دلم براش ميسوزه... آخه بيچاره ترم بعد باهاش داره... يعنی از اول ترم تا آخر با خود پيرزنه... واقعا براش متاسفم... کلاس فيزيک برام جالبه چون يه سوال میپرسم که طرف رو به حرف زدن وا ميداره و درس يادش ميره... کلی هم ميخنديم... حالا بشنو از کلاس ورزش... فوتبال داخل سالن با دخترها... از اونجايی که من ديروز پام رو نفله کردم امروز چندان نتونستم خوب بازی کنم... ولی بازم خيلی چسپيد... بازی ميس ايکس حرف نداشت... البته با حمله پسرها حول ميشد ولی بازيش عالی بود... از شانس بد توی تيم مخالف من بود... (سه تيمه باز ميکرديم)!!  الان زياد نمينويسم! انشالا اگه خدا بخواد و اين پای ما خوب بشه... روز دوشنبه که دوباره بريم مدرسه باز بازی ميکنيم....

به يه يارو سپردم تا آمار ميس رو برام بياره... طرف حال ما رو گرفته... هرچی ميگم يه چيزی ميگه... گفتم ايميلش رو بيار... بهونه اورد... چند تا چيز اساسی ديگه که قابل ذکر نيست هم گفتم که برای همشون بهونه اورد... ولی من تا تاريخ زندگيشو در نيارم ول کردنی نيستم....

راستی اين معلم رياضی يه کتاب داده به اين قطوری (بعلاوه تکست بوک). واسه دوره کردن درسها....

اگه چيزی يادم اومد مينويسم. فعلا ......

به اميد فردايی با ميس ايکس و من

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

اولين روز مدرسه...!

پنجشنبه ۶ جنووری

بالاخره امروز رفتيم مدرسه! اونم توی هوای منفی ۴۴ درجه!! خلاصه ميخوام خلاصه ش کنم! رفتيم و من هم همون جاها هی می پلکيدم تا ميس ايکس بياد! خلاصه طرف اومد و من هم نشسته بودم تا بياد و منم برم جلو و عرض ادب کنم! از طالع بد من هم همون موقع يه پسر مزخرف که الهی بگم به زمين گرم بخوره اومد و جلوم واستاد! ميس ايکس هم خيلی راحت رد شد. وای که چقدر اعصابم داغون شد! ميخواستم طرفو خفه کنم! خلاصه هيچی يه موقعيت عالی پيش اومده بود که حرف بزنم اما اونم به خاطر يه خروس بی محل از دست رفت! توی اين دو هفته همه حرفهايی که قرار بود بهش بگم رو هزار دفعه بررسی کرده بودم ولی حالا حتی يه کلام هم نگفتم!!!

توی کلاس رياضی اونم ساعت اول اصلا حواسم نبود. حتی خودکار و مدادهام هم يادم رفته بود بيارم! هی توی فکرم اون بود!!! ساعت بعد هم فيزيک که هم دير رفتم سر کلاسش (چون درست پشت سر ميس ايکس ميومدم!) و اونجا هم کلی حال کرديم و هی سر به سر معلمه گذاشتيم! هی از سيل و زلزله اقيانوس هند حرف زديم و خنديديم! ( حالا نگو طرف معلمه خودش هنديه!) ساعت بعديش هم کلاس ورزش بود و رفتيم تا يه رشته رو انتخاب کنيم برای ۶ روز آينده! چيزی رو هم انتخاب کرديم که اصلا از اون بهتر نميشد! فوتبال داخل سالن!!!! حالا از اينجا بشنو که فقط ۵ تا پسر هستند و بقيه همه دختر!!!! حالا اينجا قضيه جالب تر ميشه! ميس ايکس هم هست!!! وای خدا جون... ... اصلا يادم نميره اون روز که توپ رو زدم به پشتش!!! معلوم نيست چقدر نفرينم کرد!!! بعد از اونم لانچ تايم و بعدش هم کلاس انگليسی!!! سر کلاس انگليسی مونده بودم چطوری لغتها رو ترجمه کنم!!! بعد يه رفيق آفريقايی دارم که معمولا به دور از چشم معلم با هم کار ميکنيم!!! از طالع بدتر اونم غايب بود... خلاصه با يه آفريقايی ديگه گرم گرفتيم و هی لغت می پرسيدم...‌آخه دامنه لغتم کمه... بعد يه لغت بود به اين شکل Plumber بعد از اين بپرس از اون بپرس تا اينکه يه دفعه ميس ايکس گفت: .... من هم گفتم: چی؟... اونم گفت: ا...اه... لوله کش... توی اون موقع که داشت ميگفت منم هی تو چشماش نگاه ميکردم... وای که چه چشمهای قشنگی داره...(بزنم به تخته... گوش شيطون کر... چشمش کور...) آره ديگه... از بقيه ش نميگم چون اصلا حوصله تایپ کردن ندارم... سه هفته بعد امتحانامون شروع ميشه... بعدش دوباره درسهای جديد... از شانس بد هم هيچ کلاسی با ميس ايکس ندارم... (اينم بذار به حساب طالع بد...) نميدونم وقتی ميخواستن ناف ما رو ببرن تيغه کند بوده يا طرف دستاش ميلرزيده... خوب آخه اين شانس که داريم... راستی امروز زدم پای راستمو نفله کردم... فکر ميکنی چرا؟ به خاطر طالع بد.... عجب روزگاريه...

 اصلا نميدونم در مورد چی بنويسم... فکرم مشغوشه... بايد وبلاگ شماها رو بخونم تا شايد يه فکری به سرم بزنه... برام دعا کنين... خواهش ميکنم...

به اميد يه روز ديگه.... امروز که از دست رفت...

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳

تو بگو؟؟!!

چهار شنبه ۵ جنووری

بالاخره آخرين روز تعطيلات رسيد!! الان هم سرشار از احساسم و هم بی احساس!! خوشحالم از اينکه ميرم مدرسه٬ حوصله ام سر نميره٬ ميس ايکس رو ميبينم!!! و ناراحتم از اينکه صبحها دوباره بايد زود از خواب بيدار بشم٬ کيفم رو از مدرسه نياوردم و بنابراين تکاليفم رو انجام ندادم٬ تمامی درسهايم از يادم رفته٬ هوا سرده٬ از همه مهمتر اينکه ميترسم!!! خب حالا ميشه گفت که سرشار از احساسم ولی چوی هم مثبته هم منفی بنابراين از هم کم ميشن و جواب می مونه صفر!!!!

جون من شما جای من بوديد چی کار ميکرديد؟؟ عاشق کسی بشين که اصلا لقمه ش کنی برای دهن ديو هم بزرگه چه برسه به توی نفله! بعد خيلی هم عاشق سگی ای باشين که اصلا بدون اون نميتونين نفس بکشين! از همه بدتر اينکه قيافه ات هم مثل موش آبکشيده می مونه! و از همه بدتر و بدتر اينکه سال ديگه از دستش بدی و ديگه نبينيش!!! بگو چی کار ميکنی؟؟ پريشب خيلی با خودم فکر کردم!! به خودم گفتم: وقت زيادی ندارم امسال مثل برق ميگذره!! بايد بهش بگم! بعد تو خيال خودم مجسم کردم که ميرم جلو و ميگم: ميس ايکس!

طرف برميگرده و ميگه: بله؟!

من ميگم: خيلی وقته که ميخوام يه چيزی بهت بگم! شايد به نظر مسخره بياد ولی چيزيه که توی قلبمه! من دو... دوستت دارم...!!

ميس ايکس( با يه لبخند عصبی): خفه شو!

من ميگم: چيزی که تو قلبم بود بهت گفتم. خواهش ميکنم ناراحت نشو!!

ميس ايکس: گفتم خفه شو! ( و يه چک خوابوند رو گوشم)!!

من يه دفعه از خواب پريدم! و از اون شبه که خيلی ميترسم! بايد بهش بگم ولی ميترسم!!!

بگو تو جای من بودی چی کار ميکردی؟؟ آخه اينم شد زندگی؟؟ اگه فقط و فقط ميدونستم که اونم منو دوست داره ديگه همه چيز حل بود!!! من موندم توی کف بزرگی خدا!!! نگاه کن توی چه چيزی گير کردم! فقط دونستن يه چيز کوچيک! اين وقتاست که بزرگی خدا معلوم ميشه!!! شما هم تا حالا شده به اين چيزای کوچيک گير کنيد؟ يا فقط من که نماز نميخونم به اين مشکل دچار شدم!!؟؟ خدا رو قبول دارم! با همه وجودم! از صميم قلبم! ولی خوب آدم تنبلی ام و نماز خوندن برام سخته! حالا بايد اين قدر زجر ببينم! والله مسيحی ها که عيسی رو پسر خدا ميدونن اينقدر مشکل ندارن! اصلا قصد کفر گفتن ندارم ولی اسلام کار بزرگی انجام نداده!! به جز جنگ و کشت و کشتار چی اورده؟ هر جا ميبينی عکس امام زدن هميشه يه شمشير کنارش هست! يعنی که چی؟ اسلام يعنی شمشير؟ يعنی جنگ؟ نميگم اسلام بده! اصلا ولی تعريفی که ازش شده غلطه! اين روزه خونا که اصلا حال منو به هم ميزنند! هی گلوشو جر ميده و داد ميزنه بعدشم يه چند تا چيز مزخرف ميگه! خوب مرتيکه قشنگ مثل بچه آدم بشين روضتو بخون! اين شيخ های عزيز هم که هی بلدن راه جلوی مردم بذارن! گناه از راه اسلامی! بدو که حراج شد!! فقط کافيه يه بار بری تو مسجد نماز جمعه بخونی حالتو ميگره!!!

اوه........ فکم درد گرفت! من خيلی بد به کمک نياز دارم! کمک... کمک... من شنا بلد نيستم!!! ميگم يه سوال: دخترها هم عاشق ميشن؟؟؟؟ واقعا برای جای سواله؟ خوب توی همه کتابهای عاشقونه نوشته که مثلا مجنون عاشق و ليلی معشوق. يا فرهار عاشق و شيرين معشوق!!!

خب خب... فردا روز بزرگی خواهد بود....

به اميد آن روز.................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

کابوس!!!

دوشنبه ۳ جنووری

کابوس منو گرفته اصلا هم خيال نداره ولم کنه! هر روز خوابشو ميبينم! از هر طرف ميخواهم يه راهی پيدا کنم که يه رابطه ای باهاش پيدا کنم ولی نميشه!!!! خدايا لااقل ايميل آدرس طرف رو برام پيدا کن!! ديگه اصلا نميخوام وقتم و تلف کنم! تا آخر امسال بايد بهش بگم دوستت دارم! هر جوری که هست! برام دعا کنين! نوکر همتونم!

ميخوام از اين به بعد ادبی بنويسم يعنی عاميانه ننويسم! تا شايد فارسی يادم نره! تا حالا حدودا نصفش يادم رفته! خيلی عجيبه!

حوصله هم ندارم! روز پنجشنبه ميرم مدرسه! تا اون روز ديگه اصلا نميخوام اصلا به اينجا سر بزنم! روز پنجشنبه که اومدم ميخوام اين پايين فقط نظرات شما رو ببينم!

به اميد او..............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

مژده....!

تاريخ يادم نيست!

تا چند روز پيش هرچی که مينوشتم دفعه بعد که ميومدم حداقل يه پيام يا نظر بود! اما چند روزه که هيچی نيست! جون من شما ديگه قلب ما رو ترک ندين. اگه چيزی که مينويسم به درد نميخوره لااقل بگين که بدرد نميخوره!

مژده ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مژده! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مژده!

آره! قراره يکی از دوستان که اسمشو نميگم بياد و از اين به بعد توی اين وبلاگ چيز بنويسه! چيزای خيلی قشنگ! اسمشو نميگم تا خودش بياد و بگه! بايد منتظر تغييرات زياد باشيد! شايد طرف اصلا عاشق نيست! ديدی اومد و بهتون رابطه فيثاغورس ياد داد يا شايدم جبر! معلوم نيست! شايد هم ديدی طرف کپی فرهاد کوه کنه! خلاصه بگم که معلوم نيست! (البته برای شما)!!

من از اونايی نيستم که بگم اين چند روزه نمی نويسم! من هميشه می نويسم ولی به شرط اينکه يه چيزی بگين! هرچيزی که دلت ميخواد! هرچيزی که توی اون دلت ميگذره! حتی اگه فحشه!

از ساعت ۱۲ نصف شب ديشب سال جديد آغاز شد! خيلی مزخرفه اولين ماه سال سردترين ماه سال باشه!  من خيلی افتخار ميکنم که اين عيد نوروز ما توی بهاره! بهترين ماه سال! از روز ۶ ماه که بايد مدرسه بريم ديگه اونوقت معنای واقعی سرما فهميده ميشه! من که پامو از همون روزی که تعطيل شديم تا حالا بيرون نذاشتم! دارم تو خونه ميگندم ولی ديگه کاريش نميشه کرد! تنها سرگرمی ام هم تلويزيون و فيلم و کامپيوتر و نوشتی شعرهای عاشقانه است!

خب... خب...

به اميد او............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳

سال نو مبارک!!!!!!!!

شنبه ۱ جنوری

سال نو مبارک! هر جايی که هستيد با هر کی که هستيد! بريد و به ميسهای.A,B,C,D,E,F,G,H,I,J,K,L,M,N,O,P,Q,R,S,T,U,V,W,Y,تبريک بگين! دعا کنين که منم بتونم بهش بگم. سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک  سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک  سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک  سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک  سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک  سال نو مبارک. مبارک. مبارک. مبارک مبارک. مبارک. مبارک. مبارک

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳

خواب!!

چهارشنبه ۲۹ دسامبر

من: اوه.... اه.... وای.... هوار.... عجب خوابی بود! ولی حيف که خواب بود! چی ميشد اگه حقيقت داشت!

يه دوست خيالی: خواب چی ديدی؟

من: خواب... خواب... حتی نميتونی فکرشو بکنی که خواب کی رو ديدم!

يه دوست خيالی: فوق فوقش خواب ميس ايکس رو ديدی!

من: چقدر زرنگی!!

يه دوست خيالی: خوب چه کنم؟ ما اينيم!

من: ولی اين فقط نيست؟

يه دوست خيالی: ديگه چی خواب ديدی؟

من: من و ميس ايکس توی يه هواپيما پهلوی همديگه نشستيم و داريم ميريم مسافرت!

يه دوست خيالی: اه... چه خوب...

من: آره... اين که هيچی داشتيم ميرفتيم ايران.....

يه دوست خيالی: شايد هم ديدی يه وقتی واقعی شد....

من: ايشالا...... خدايا... خدايا.... واقعيش کن..........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳

بيکاری با اعصاب داغون....!

سه شنبه ۲۸ دسامبر

ــ اه ديگه واقعا خسته شدم! ديگه شورشو در اورده! از ديروز يه متن رو نوشتم و هی ميخوام بفرستم نميفرسته. اين پايين هست ولی توی وبلاگ نيست! امروز بالاخره تونستم!

خودم: بهتره به خودم مسلط باشم!

من: آخه تا کی؟ چقدر اعصاب داغونی! چقدر بايد صبر کنم!

خودم: تا هر وقت که بشه!

من: بيا برو دلت خوشه! دلم که از من قهر کرده! چرا؟ چون ميس ايکس از ما دوره اونم گرفته و تنگ شده! وقتی هم باهاش حرف زدم قهر کرد و نميدونم کجا رفت؟!

خودم: تقصير خودمه! تو خونه نشستم! بيرون نميرم! از بس نوار گوش کردم حالم از هرچی موزيکه به هم ميخوره! سرم درد ميکنه! بايد يه کاری بکنم!

من: چی کار کنم؟

خودم: ميرم يه دوش ميگيرم تا سرحال بيام بعدش ميرم از فردا دوباره فوتبال بازی ميکنم تا شايد از فکر اين جور چيزا در بيام!

من: دل رو چی کار کنم؟

خودم: ميذارم يه چند روز تو حال خودش باشه! حتما وقتی ميس ايکس رو ببينم دوباره مياد منت ميکشه که آشتی کنه!

من: هی... نميدونم... ولی خوب... باشه... هرچه آيد خوش آيد....

خودم: اهه... اينو يه دفعه از دهن ميس ايکس شنيده بودم نه؟

من: آره... يادم رفته بود ولی خوب اون گفت و يادم اومد.

خودم: يادش بخير!!

من: تازگی ها يه وبلاگ جالب خواندم!

خودم: واقعا که دل آدم کباب ميشه!

من: آره بايد يه فکری کرد. يه کمکی چيزی! پيشنهادی! راهنمايی ای!

خودم: آره بايد برم توی وبلاگ بنويسم تا شايد يه کمکی بشه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آره يه سايت هست که بهتره برين و يه نگاهی بهش بندازين. من که يه ديوونه ام! چيزی حاليم نميشه! شما که پرفسوريد شايد يه کمکی بتونين بکنين!

اين پرشين بلاگ هم که يا ما رو مسخره کرده يا خودشو! از ديروز دارم مينويسم و ميفرستم ولی هيچی به هيچی! واقعا که!

شنيدم دعوای منو دلم رو همه شنيدن! آره؟؟؟ جون من اين کارها رو نکنيد! نکنه فکر منو ميخونيد! آره؟؟؟؟؟ نکنيد اين کار رو! بده... زشته...

خوب خوب.... واستون بگم که...... .................................................................

هيچی!! بيکار و الاف توی يه گوشه از خونه نشستم. کار هم نداريم به جز تلويزيون٬ کامپيوتر٬ موزيک٬ و صد البته اقل دو قل!!!!!

ديشب يه فکرايی داشتم ميخواستم يه متن قشنگ بنويسم ولی نشد! به خاطر همين پرشين بلاگ.....!؟!؟!؟!

حالا ببينم فردا چی برای نوشتن هست؟!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

بی عنوان!!

دوشنبه ۲۷ دسامبر

با امروز ميشه ۵ روز که من پامو از خونه بيرون نذاشتم! احساس ميکنم دارم ميگندم! کار خاصی هم توی خونه ندارم به جز خوابيدن! تلويزيون نگاه کردن! موزيک گوش کردن! و صد البته خوردن! حتی پامو از در خونه هم بيرون نذاشتم که ببينم هوا چطوری! تا آخر اين دو هفته بگمونم يه ده کيلويی اضافه وزن پيدا کنم! وقتی از ايران اومدم کانادا ۹ کيلو اضافه وزن پيدا کردم! با اين که اصلا از شکلات و شيرينی بدم مياد ولی خوب ديگه! اين چند شبه رو شب زنده داری ميکنم! روزها خواب و شبها بيدارم! ديشب تا ساعتهای ۴ صبح بيدار بودم و هی فيلم نگاه ميکردم! از قبيل: 

America's SweetHearts  فيلم قشنگيه!

Weird Science! فيلم خوبيه!

Ocean Eleven! خيلی قشنگه! يه جورايی اندشه!

Doctor Zhegago يا يه چيزی مثل دکتر ژيغاگو! اسمشو درست نفهميدم چون اسمشو فقط يه دفعه نشون داد بعدشم يه اسم آلمانی يا روسی بود که اصلا نفهميدم! ولی بايد بگم که فيلم خيلی قشنگيه! در مورد جنگ جهانی نميدونم چندم!( شمارش يادم رفته!) که بين شوروی و آلمانه هست! نميتونم وصفش کنم چون مفسر نيستم ولی همون قدر ميتونم بگم که خيلی قشنگه و بهتون پيشنهاد ميکنم که حتما ببينين!!

روز آخر مدرسه کيفم رو توی کمد گذاشتم و نياوردمش خونه! با اين که خيلی مشق دارم ولی ديگه گفتم بی خيال! دو هفته عشق ميکنم! کف دستمو که بو نکرده بودم! الان يادم اومد که ساندويچ بنده هنوز توی کيفم تشريف دارند و تاريخ ۶ که بخوام برم مدرسه از اون کمد عتيقه ام بوی نعش بياد! آخه ميدونی ساندويچه کالباس بود!!!

اصلا يادم نميره! روز آخری ۴ نفره داشتيم ميومديم و منم که از خوشحالی داشتم بال در می اوردم جيغ ميزدم اونم از نوع بنفش! ميخوندم اونم از منصور! با صدای بلند! ( حدس بزن چرا؟ چون ميخواستم حال ميس ايکس رو بگيرم!) وای که چه حالی داد!

خيلی با آهنگ ديوونه ش حال ميکنم! البته همه آهنگاش باحالند ولی ديوونه ديگه چيزه ديگه ايی! الان دوست دارم لباسامو در بيارم( به جز زير شلواری!) و برم رو بالکن و داد بزنم! آهای مردم! آهای دنيا! ديوونه شدم! ديوونه! ولی به قول يکی از دوستان خوب که چی بشه؟! نه کسی صدامو ميشنوه نه کسی مفهمه!

ــ آقا اينجا قطبه! برو داخل که چاييدن که هيچی الان نفله ميشی!!!

ــ آقا راستی چرا به گل بنفشه ميگن بنفشه؟ مگه بنفشه؟

ــ حتما هست؟ من از کجا ميدونم آقا!!

ــ خوب چرا به گل لاله که سرخه ميگن لاله؟ چرا نميگن: سرخه؟

ــ آقا! خوردی؟

ــ چی؟

ــ نميدونم؟! عرق يا چيزی مثل اين!

ــ نه بابا! ما عرق لازم نداريم! ما خلافمون سنگينه! آب بخوريم مستيم! گل بو کنيم نعشه ايم!

ــ بايد برات يه فکر کرد!!

ــ فکر؟ بابا بی خيال! فکر کجا بود؟ توی اين دنيای بيفکر کی فکر ميکنه که شما ميخوای فکر کنی؟

ــ راست ميگی!!

ــ حالا بگو درد چيه که ميگی ديوونه ام!

ــ خوب معلومه! ديوونگی!

ــ خوب چرا ديوونه شدی؟

ــ هی... به خاطر دنيا!... به خاطر زندگی!... به خاطر....

ــ فقط همين؟

ــ نه بابا! ديوونگی که تنهايی چيزی نيست! دوتايی با اون دوستش اومده توی تنم و داره ميخوره منو!

ــ دوست؟ دوست کی؟

ــ دوست ديوونگی!

ــ دوست ديوونگی؟ جالبه! حالا کی هست؟

ــ عاشقی! پدر سوختگی!

ــ پس عاشق هم هستی؟

ــ چی کار کنيم!

ــ درست ميشه!! انشالله!

ــ تو اولين نفری نيستی که اينو ميگه!  

ــ عيبی نداره! صبر کن! دنيا هميشه همين جوری نميمونه! بالاخره يه روزی برگ روزگار برميگرده!

ــ تا کی؟

ــ تا هروقت!! توکل بر خدا!

ــ قربون خدا و اون بزرگيش برم! خيلی وقته که باهاش قول و قرارايی بستم ولی خوب مثل اينکه ما لايقش نيستيم!

ــ چه قول و قرارايی؟

ــ ديگه!‌ اونو فقط خودم ميدونم و خودش!

ــ ( رفت!) خيلی ساکت و بی سر و صدا! راستی اصلا کی بود؟!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

مشکل مغزی!!

يکشنبه ۲۶ دسامبر

من: بنويسم يا ننويسم؟.... صبر کن حالا شب مينويسم! الان هيچی تو فکرم نيست!

دل: تو کی چيزی تو فکرت بوده که اين دفعه دومش باشه؟

من: به تو چه؟ کی با تو حرف زد؟ لوبيای هر حليم!

دل: به من چه؟ يه دفعه ديگه اين حرف رو بزنی حالتو ميگيرم!

من: مثلا ميخوای چه غلطی بکنی؟

دل: الان فکر ميکنی عاشقی فکر کردی به خاطر چيه؟ من! اين منم که ميس ايکس دزديدش! اگه فکر کردی ديوونه ايی به خاطر چيه؟ من!

من: دهه! راست ميگی ها! من معذرت ميخوام! ولی زياد ديگه پررو نشو! ديوونگی من از بالا خونمه!

دل: تو خونه ت کجا بود که بالا خونه داشته باشی! اجاره نشين! مفلس!

من: آره! من مفلسم! بيچاره ام! بدبختم! آخه اين زندگی که من دارم؟! نه تو بگو؟! هی روزگار خيلی غريبی!!

دل: حالا گريه نکن!

من: برو ولم کن که دلم خونه!!

دل: غلط کردی! من کجام خونه!

من: اه! برو راحتم بذار وگرنه ميکنمت و از همين شيشه ميندازمت بيرون!

دل: اولا شيشه نه و پنجره! بعدشم بنداز! اونوقت ميس ايکس رو تو خواب ببين!

من: خفه شو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آره ديگه! فکر که خراب باشه و دل که ربوده باشه! ديگه اين چيزاست که به سر آدم ميزنه!!!

اين چند روز که مدرسه نيست! روزها ميخوابم و شبها بيدارم! ديشب هم تا صبح بيدار بود! در همون مواقع تماشای تلويزيون بودم که دستم رفت چرخيد و کانال عوض شد!!حالا جونم واست بگه که از قضای روزگار فيلم هم بود! يه چند دقيقه نگاش کردم ديدم  فيلم خوبیه! اسمشم بود: !!The Wedding Singerواقعا که چه فيلمی بود! از عشق ميگفت! حوصله ندارم تعريف کنم ولی ميدونم که فيلم خوبی بود! اگه تونستين نيگاه کنين! بيشتر طنزه! ولی خوبه!

ديشب ساعت ۴ صبح  ميخواستم دوباره بيام يه چيزی بنويسم آخه يه چيزی توی سرم بود که الان نيست!

با امروز ميشه سه روز که من توی خونه موندم و از جام تکون نخوردم! واقعا که دارم ميگندم! خونه نشستن واسه آدمايی که تازه نوجوون ميشن! ميگی نه! برو پسرها و دخترهای ۱۴ يا ۱۳ ساله رو نيگاه کن! جون من برو نيگا کن! اعصابشون هميشه داغون! هيج جا هم نميرن! مهمونی و اين جور چيزا اگه باشه که اصلا!

خودتم يه زمونی اينجوری بودی٬ مگه نه؟؟ آره بودی!

اينقدر با اين مغز مشکل دارم که نگو و نپرس! همه چيز يادم ميره بعد دوباره يادم مياد!فکر کنم اگه هميجوری پيش بره روزی دو يا سه بار به اين خرابشده سر بزنم!

الان واقعا يادم نمياد! اگه تا شب چيزی برای نوشتن پيدا کردم مينويسم!

فعلا برين به آقای هشل۷ سر بزنين و يه چند تا گوله برف به سر و صورتش بزنين تا حالش جا بياد! و حتما يه صفايی به آقای دينگاليگا بدين و ببين که کار استکبار به کجا رسيده که حتی از آستين آسمون مياد!!! ميره؟!!!

من بلد نيستم چه جوری لينک بدم که اسم طرف بياد اين بغل وبلاگ ولی خوب همين جوری کارمون رو راه ميبريم!

تا امشب خدا حافظ

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

دنيای امروز!!!

شنبه روز کريسمس!

امروز که کريسمس هست قراره برف بياد و هوا از بقيه شبهای سال سردتر باشه! راستيتش ديشب بايد برف ميومد! سانتا کلاز هم همچنين! ولی خوب کار دنيا برعکس شده! ديشب تا ساعت ۳ صبح بيدار بودم!  منتظر آقای سانتا کلاز که برای ما کادو بياره! برف که نيومد هيچی! يارو سانتا هم نيومد! الانم که روز کريسمسه هوا آفتابيه!  يه فکرهای پليدی توی سرم ميگذره که خيلی شيطانيه!  ميخوام يه جوری آيدی ميس رو پيد کنم و اددش کنم!! اگه بشه که ديگه چی ميشه!

الان که داشتم پيامهای ديگران رو ميخوندم يه دفعه اشتباهی يکی از نوشته هامو پاک کردم! اين شانس پدر سوخته ما داره ما رو هم با خودش کباب ميکنه! اونم از نوع ترکيش!!  الان که بری بيرون همه به طرفت لبخند ميزنن و تو هم همينجوری ميگی: مری کريسمس! همه خوشحالند! از شانس بد ما هم وقتی نوروز ميشه اينجا پر برفه! نه به اون تابستون داغ و سرسبزش! نه به اين يخبندان منفی ۵۰. زمستونا اون يه قطره خونی که توی رگهات مسابقه ماراتون ميده قنديل ميبنده و تابستونا پشه پوستتو ميخوره! پوست که چه عرض کنم گوشت خورند!

الان توی خونه نشستم حوصله ام هم سر رفته! يعنی اصلا حوصله ندارم که سر بره! گوگوش هم پهلوم ميخونه! دلم خيلی تنگه! واسه همه چی! اين پرشين بلاگ هم جادوييه! همين که بازش ميکنی هرچی توی اون سرت جا دادی گم ميشن! حالا کی حوصله داره به جناب آقايان خوش برخورد ۱۱۸ زنگ بزنه! خلاصه بهش زنگ ميزنی و ميگی: ببخشيد! من ميخواستم وبلاگم رو آپديت کنم اما يادم رفت چی داخلش بنويسم!

ميگه که: به من چه آقا! من چه ميدونم توی اون کله پوک شما چی ميگذشته که حالا پيداش کنم!

ــ آخه چيز ديگه ايی نيست! فقط ديوونگی!

ــ حتی اگه شمارشو هم بدين ممنون ميشم!

ــ ای آقا! بيا اين شماره ديوونه خونه! برو زنگ بزن تا بيان ببرند! مرتيکه بيکار احمق!

ــ آقا! بهتر مواظب حرف زدنتون باشين!

ــ جمعش کن! مرتيکه....

ــ واقعا که! اين مردم يه ذره عقل تو کلشون نيست! حتی احترام هم بلد نيستن!

حالا اگه بخوای بيشتر کليد بشی و چند تا تيکه بار طرف کنی! سيم ثانيه برادران روحانی و بسيجی دم در خونتون واستادن و ميگن: منزل آقای ديوونه!

ــ بله! کاری داشتين؟!

طرف اين يقشو محکم تر ميکنه و يه نيگاه ميندازه داخل خونه! وقتی که يه خانومو خوب ديد زد. ميگه: ميشه با ما تشريف بياريد: پاسگاه!

ــ پاسگاه! مگه چی شده! آقا من که کاری نکردم!

طرف واسه اينکه جلوی در و همسايه و صد البته خانومی که داخل خونه ديد زده خودشو آقا نشون بده ميگه: نه! اصلا نگران نباشيد! هيچ اتفاقی نيفتاده!

شما هم کتتو ميگيری و ميری بيرون! همين که پاتو ميذاری بيرون و دو قدم دور ميشی! يه لگد  مياد پشت کمرت! ميخوای ببينی کيه زير چشمت زمين کشاورزی ميشه! تا به در پاسگاه برسی با يه آفريقايی هيچ تفاوتی پيدا نميکنی!

زندگی اينه ديگه! بايد برادرهای روحانی باشند که حافظ دين و ناموس اند!!!

از همه بهتر اين آقايون دکتر حيوانات هستند!‌(خود ناکسشه!) خيلی خوش تیپ! باحال! اند اندشند! من که ديوونه شنلهای دن کشيوديشون با اون کلاههای مهاراجه ايشونم! اينا ديگه واقعا ديواره های دين هستند!!!!

هنوز يادم نيومده چی ميخواستم بنويسم! زنگ بزنم لوله کشی! شايد اومدن و پيداش کردن!!!!!

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

چشم سيه داری!

چشم سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

زلف سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

سرت عاشق شدم رويت قربان

گرفتار توام مويته قربان

هزاران راز دل ناگفته گفتی

دو چشمان سخن گويته قربان

چشم سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

زلف سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

اگر يار مرا ديدی به خلوت

بگو ای بيوفا ای بی مروت

گريبان را ز دستت چاک کردم

نخواهم دخت تا روز قيامت

چشم سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

زلف سيه داری٬ قربانت شوم من

خانه کجا داری٬ مهمانت شوم من

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳

کريسمس!

جمعه ۲۴ دسامبر

امشب شب کريسمسه! قراره امشب سانتا کلاز بياد و برای ماها هديه بياره! امروز و همش خواب بودم. صبح يا همون ظهر ساعت ۱۱ که بيدار شدم. يه کم تلويزيون نگاه کردم بعد ناهار خوردم بعدش دوباره خوابيدم. بعد دوباره بيدار شدم ساعت تقريبا ۶ بعد از ظهر بود. بعد ديگه نشستم هی تلويزيون نگاه کردم. اين يکی تموم ميشد يکی بعدی! همشم در مورد کريسمس و سانتا کلاز بود! بعد مثل اينکه اينا روی شومينه شون جوراب ميزارن تا سانتا کلاز که اومد براشون هديه بذاره! البته به جز يکی زير درخت! ما که شومينه که نداريم يه کانال بود که از سر ساعت ۶ که بيدار شدم تا همين الان که ۱۱:۲۳ شبه از يه شومينه نشون ميده که هی داره چوب داخلش ميسوزه و هی آهنگهای عاشقونه ميذاره!

دلم اينقدر گرفته که دارم خفه ميشم! اين معين هم هی ميخونه و دل منو آتيش ميده! همين که چشامو يه صحنه ميبندم قيافه طرف مياد جلو چشام!!! آخ که چقدر براش دلتنگم! واسه اون چشمای سياهش! واسه اون نگاهاش وقتی چشماشو نيمه خمار ميکرد و جوری به طرفت نگاه ميکرد که انگار هيچی نيستی! وقتی ميخنديد چشماش يه برق عجيبی داشت! تا حالا چشمايی به اون درخشندگی نديده بودم!

آهای سانتا کلاز! که حالا داری با اون درشکه ات توی آسمونها چرخ ميزنی و همه رو خوشحال ميکنی! يه نيگاه به طرف ما هم بنداز! اون آرزومو برام واقعيش کن. يا يه چسپ بيار که اين دل شکستم رو تعمير کنم يا اون دل ميس ايکس رو برام بيار که بذارمش پهلوی دل خودم! ولی اگه هر دوشونو بياری ديگه نوکرتم. هر دوتاشونو به هم ميچسپونم تا هرگز از هم جدا نشن! هی اصلا ميشنوی چی ميگم!

ديشب با ...... چت کردم! يه يارو که يه زمونی توی يه دبيرستان باهم توی يه کلاس بوديم! قراره امشب هم بياد با هم چت کنيم! بهش پسورد وبلاگ رو دادم تا از اين به بعد بياد توی اين وبلاگ يه چيزی بنويسه! خيلی آدم باحاليه! زرنگ هم هست! چون رشته رياضی ميخوند! منم ميخوندم ولی خوب يه فرقی اينجا هست که من اصلا توی اون خراب شده دبيرستان کاشانی بند نبودم! چند دفعه تعهد داده بودم ولی خوب آدمی که کرم داشته باشه ديگه هرگز بند نميشه!! به هيچ جا!!

يادش بخير يه معاون داشتيم به اسم سهرابيان يا سهرابی! يه چيزی مثل اين! سال اول هم بودم! تعداد غيبتام سر به فلک کشيده بود! توی اون دفتر انضباطی جای خالی پيدا نميشد! يعنی جوری بود که ساعتی فرار ميکردم! يه ساعت ميرفتم يه ساعت ميومدم. حالا کجا ميرفتم بماند چون همه جا ميرفتم! هر جايی که فکرشو بکنی!!! يه سری سر کلاس ادبيات منو با چند تا پسر ديگه خواستن دفتر!!! اون موقع يه کمکی اسمی بودم توی کلاس! هيچ کس از سر جاشم بلند نميشد! منم که ديدم اينجوری شد بلند شدم و با همون عادت راه رفتنم رفتم بيرون! بقيه بچه ها هم کم کم اومدن! خلاصه رفتيم دم دفتر و طرف سهرابی اومد! يه نيگاه به من کرد منم که اصلا از هر چی معلمه بدم مياد يه نيگاه به سر و پاش کردم!(جوری که انگار يه چيز نجس ديده باشی!) طرف هم فهميد و هی حرف زد! دفتر انضباطی رو گرفت جلومون و گفت اين ساعتا کجا بودين؟؟ اوهو.... چه دفتر صافی! ايولا! منم سرمو انداختم پايين و هيچی نگفتم! واسه همه نوبتی حرف زد! بين ما يه بچه احمق بود که و التماس ميکرد ! آخ که چقدر حالم ازش بهم ميخورد! به من که رسيد من همون جور ساکت موندم! طرف که عقده داشت به من گفت: چيه لال شدی! 

ــ همون جور ساکت سرمو پايين نگه داشتم!

ــ آشغال کثافت!

ــ يه نيگاه بهش کردم!(تو پاتو بالاخره از مدرسه ميذاری بيرون!)

ــ ديگه زنگ زد و بابايی ما اومد مدرسه!

بعد از ظهر رفتم خونه و هی فحشو نفرين گوش کردم! بعدا فهميدم که از پدرم هم تعهد گرفته! ديگه با خودم گفتم: صبر کن آخر سال!

سال بعد هم مجبور شدم بيام مدرسه! ايندفعه از همون اول سال هی همون نيگاهو بهش ميکردم! آخرشم وسط سال مدرسه رو ول کردم ولی انتقاممو نگرفتم! ولی اگه پام دوباره به ايران باز بشه! پدرشو در ميارم!

اوه...! زياد حرف زدم! اين عصبانيت و دلتنگی کنترل رو از آدم ميگيره!

اه... يارو اومد!! کريسمس مبارک!!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳

چه شانسی!!

ــ ای خدا........! ای خدا..........!

چرا؟ چرا اين شانس رو هی ميفرستی طرف من بعد دوباره بهش ميگی يه لگد بهش بزن و فرار کن!

ــ م.....

ــ اصلا نميخواد بپرسی! خودم برات سير تا پياز قضيه رو ميگم:

امروز روز آخر مدرسه برای امسال بود. يعنی بقيه شو بعد از کريسمس ميريم. بعد امروز روز عشق بود و صفا. به جز کلاس رياضی که امتحان داشتيم ديگه هيچ درسی نبود. خلاصه هی از اين کلاس به اون کلاس ميرفتم و عشق ميکردم تا اينکه ساعت سوم رفتم سر کلاس فيزيک! آره ديگه رفتيم و نشستيم معلم اومد و گفت: متاسفم من نتونستم تلويزيون پيدا کنم بنابراين ديگه فيلم بی فيلم. آخه قرار بود فيلم نشون بده. خلاصه ميس ايکس پيشنهاد کرد که بريم سر کلاس يه معلم رياضی که فيلم نشون ميداد بشنيم. من هم تاييدش کردم. خلاصه اون رفت. منم رفتم ولی خوب بی خيال شدم. اومديم دوباره سرکلاس نشستيم و هی چرت گفتيم و چرند شنيدم. خلاصه ديگه سه ساعت اول تموم شد و لانچ تايم شد. رفتيم هی اين طرف اون طرف راه رفتيم هی به چند تا متلک ميگفتيم. آخه کرم داريم!

زنگ خورد و موقغ رفتن سر کلاس بود ولی جناب بنده کلاس نداشت. بچه های بيگينر يا همون کسايی که انگليسی خوب بلد نيستند هم ميرفتن تا فيلم نيگا کنن. منم رفتم تو مخ معلمه و گفتم: ميشه منم بيام! آخه من کلاس ندارم. اونم گفت: حتما!!

خلاصه فيلمم تو کلاس تئاتر بود. من هم که جلو جلو ميرفتم يه گوشه چشم انداختم ديدم که چی!؟ بعله همه کلاه دارند و فقط سر ماست که کچله. همه بچه ها رنگارنگ اونجا بودن. منم فلفور يه نگاه انداختم و ديدم بعلـــه ميس ايکس اونجاست. منم يه لبخند خيلی کلاس زدم و رفتم جلو. بعد بچه هاگفتن بياين بريم آخر آخر بشينيم. منم که ميدونستم ميس ايکس جلو جلو نشسته فکر همه رو عوض کردم و رفتيم يه رديف پشت ميس ايکس نشستیم.

هی فيلم رو نگاه کرديم و اومديم. بعد يه کلاس ديگه هم بود که مستر بين نشون ميداد من هم  بلند گفتم: هی بريم مستر بين رو تو اتاق فلان نامبر نگيا کنيم. من که مطمئن بودم ميس ايکس داره ميشنوه هواسمو پرت کردم و يه دفعه ديدم که اونام نقشه دارن که برن.  منم خوشحال دويدم و دويدم به يه رفيق رسيدم دستشو گرفتم و دوباره دويدم و دويدم و به کلاس فيلم رسيدم. بعد يه نيگا ديگه انداختم ديدم به باز ميس ايکس نشسته. خلاصه هی خنديدم و چرت گفتيم و چرند شنيديم تا اينکه زنگ خورد. من بعد از ميس ايکس دويدم و دويدم و بهش رسيدم لباسم رو پوشيدم و حاضر که برم. خلاصه ميس با يکی از رفيقاش رفت و من و يکی از بچه ها به دنبالش! از طبقه سوم به دوم رسيديم بعد ديدم ميس ايکس واستاده. من ابله هم فکر کردم مثل هميشه از همون راهی که من ميام مياد. با خودم گفتم پايين منتظرش ميشم. بعد اون رفيق ما هم يه دفعه شيش ماهه به دنيا اومد و هی کليد شد که بيا. منم داشتم باهاش ميرفتم که ديدم ميس ايکس به طرف مخالف دويد.

نالوتی کجا ميری؟ هر چی صبر کردم نيومد. ديگه قلبم شکست. ميخواستم برای آخرين بار باهاش حرف بزنم. آخه تا دوهفته ديگه مدرسه بی مدرسه!!!!

ای خدا......... ای خدا...............

الان ميگی چيکار کنم؟ تا دو هفته ديگه!!!! خدايا..................!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳

هی...! يوهو....!

سه شنبه ۲۱ دسامبر

ــ بالاخره تونستم!!! آخ جان! ای خدا نوکرتم!

ــ چی شده مگه؟

ــ اه خفه شو حوصلتو ندارم!

ــ واه... بی تربيت! بگو تا ما هم بفهميم! اينجوری که نميشه.

ــ چيش! باشه! بالاخره تونستم با ميس ايکس حرف بزنم!

ــ جون من؟بگو تو بميری! بگو جون تو! بگو مرگ تو!

ــ خودت بميری! هفت جد و آبادت بميره! مرگ خودت! مگه من جونمو از سر راه اوردم؟ مرتيکه!!

ــ‌خوب! خوب!

ــ‌خوب که چی؟

ــ چه جوری گفتی؟

ــ راستيتش٬ مونده بودم چه جوری بهش بگم! هی ميخواستم بگم هی نميتونستم. هی از اين ور به اون ور ميرفتم. ولی خوب بالاخره... گفتم: ميس ايکس.....

ــ  ميس ايکس چی؟

ــ رفتم گفتم: ميس ايکس....

ــ د بگو ديگه! قلبم اومد تو دهنم!

ــ د نميشه نه! نميگم تا برات زد حال بشه!!بعدشم بيخود حرف نزن! خودت قلبی! دهنت کجا بود!

ــ چی؟

ــ آره.

ــ نامرد!

ــ قيافه بی ريختت! ديگم زياد حرف نزن که اصلا حوصلتو ندارم.

ــ

ــ

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳