﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ديوانه عاشق در رویای غیر ممکن میس ایکس!</title>
    <description>devanegi's description</description>
    <link>http://devanegi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>دیوونه عاشق</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 08 Aug 2006 15:52:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>همينجوری</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به امید همون روز....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/175</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808187</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808187</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Aug 2006 15:52:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همينجوری</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به امید همون روز....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/174</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808186</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808186</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Aug 2006 15:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شب آخر و همه ماجرا!</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ساعت تقريبا ۲ بعد از ظهر بود. ناخودآگاه به طرف بالکن رفتم. دلم ميگفت ميس ايکس رو به روی آپارتمان است. به محض اينکه به بالکن رسيدم باس را ديدم. مادرم هم در بالکن بود و من هم دلم نميخواست که باز نصيحت و نفرين را شروع کند. منتظر ماندم تا باس زنگ خانه را زد. گوشی را برداشتم. گفت: زود بيا پايين! رفتم. گفت: ميس ايکس اينجاست. گفتم کجا؟ گفت: داخل آپارتمان. فهميدم که امروز يکی از همسايه ها آنها را به همراه چندين نفر ديگر دعوت کرده اند تا دعا و قرآن بخوانند. باس رفت تا با مادرش حرف بزند و من هم ايستادم. باس برگشت و گفت: ميس آنجاست. بعد خداحافظی کرد و رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ايستادم و آسانسور را هر دفعه خالی ميفرستادم بالا و منتظر می نشستم. همانطور منتظر بودم که ميس آمد و همين که مرا ديد برگشت و رفت. من هم دوباره رفتم بالا. لباس پوشيدم و دوباره آمدم پايين. همين که در آسانسور باز شد ميس به همراه دوستش که همسايه بالايی ما هست را ديدم. از کنارش رد شدم و گفتم: سلام!‌ جوابم را داد. رفت داخل و من هم رفتم تا قدم بزنم و فکرم را متمرکز کنم. برگشتم و ساعتها منتظر نشستم تا اينکه بالاخره آمدند. چيزی نگفتم. منتظر شدم. نگاهش کردم و نگاهم کرد. فهميدم که ميخواهد تمامش کند. بنابراين فقط سکوت کردم. مدتی اينطرف و آنطرف رفت و بعد آمد و گفت: خوب!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: دليلت و نگفتی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: دليل نميخوام. وضع خانواده را که ميدانی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: دليل نشد. در ضمن از هيچ چيز نميخوام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: چی ميخوای؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: (سکوت کردم) فقط اينکه در ارتباط باشيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: ولی من نميخوام در ارتباط باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: چرا؟ دليلت چيه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: گفتم. ديگه هم ايميل نفرست! ( انگليسی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: قبول داری آدمها عوض ميشند؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: آره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: تو هم عوض ميشی. دنبالت ميام هرجا که بری! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: عوض نميشم. تو هم نميای.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: ميام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به چشماش نگاه ميکردم. مثل هميشه قشنگ و براق بودند. ميدرخشيدند. ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم فقط به خاطر اينکه قضيه رو فيصله بده اومد تا حرف بزنه. از همون قبل از دو سال پيش که شناختمش فهميدم که برام زياده. به دوستش نگاه ميکرد و ميدونستم هرچی بگم گوش نميکنه! ميدونستم حتی اگه گوش کنه يه دقيقه هم توی فکرش نمی مونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: من نميخوام در ارتباط باشم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: پس من چی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به اينطرف و اونطرف نگاه ميکرد. ميدونستم اهميت نميده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: تو که گفتی عشق و ميشناسی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: آره. ميفهمم و ميدونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: پس بايد بدونی که من به اين سادگی ها ولت نميکنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: پشيمون ميشی.(ميدونستم فقط ميخواست بهانه پيدا کنه)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: من نميشم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: ميشی و......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: اگه من ميخواستم برات مشکل بسازم دو سال صبر نميکردم. الان هم اگه بهت گفتم فقط به خاطر اين بود که فهميدم ميخوای بری! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به دوستش نگاه ميکرد و اهميت نميداد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تلاشم بيهوده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه گفت: Final Answer ok?&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتم: باشه! اما صدام و نشنيدم. بقض گلوم و گرفته بود. رفت و من هم اونجا نشستم. حتی نميدونستم به چی فکر کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همراز اومد پايين و گفت: چه خبر؟ گفتم: بدبخت شدم. همونجا داشتم حرف ميزدم که ديدم ميس از روی نميکت رو به روی آپارتمان بلند شده. خواستم برم بيرون. اومد. دم در بهش گفتم: دو دقيقه وقتت رو ميدی؟ ايستاد. گفتم: اول اينکه اون وبسايتی که بهت دادم رو بخون( آدرس همين وبلاگ) گفت: نه. نميخوام. و تا من خواستم قسمت دوم که مهمتر بود رو بگم که برگشت و رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نميدونم. اونوقتها قبل از اينکه بهش بگم دوستش دارم هروقت که بهم سلام نميکرد يا قيافه ميگرفت اونقدر دلم ميگرفت و گريه ميکردم که نميدونستم ساعتها چه جور ميگذرند. اما حالا فقط بغضش بود و ديگه اشکی در کار نبود. از بغض متنفرم. تا حالا اينقدر ناراحت نبودم. اما شايد ناراحتی نبود. ديگه هيچ راهی نيست که انجام بدم. هيچکاری نميشه کرد. هيچی. هيچی. هيچی. هيچی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگه عنوان وبلاگ رو بهش دقت کرده باشيد هست: ديوانه عاشق در رويای غير ممکن ميس ايکس. و با رفتن ميس ايکس ديگه داستان ديوانه عاشق هم تمومه. آب که نباشه ماهی کجاست؟ ديگه نميدونم چطوری زندگی کنم؟ به چه اميدی درس بخونم؟ ديگه کجا برم؟ ميخواستم برم انتاريو تا اونجا همراه اون دبيرستان و دانشگاه رو تموم کنم اما مادرم ميگه عاشقی زده به کلت ميری يه معتاد مشروب خور بی مصرف ميشی. ولی نميدونه که اگه من اينجا بمونم خيلی بدتر ميشم. اميدم توی اون شهر باشه من چطوری زندگی کنم؟ ديگه تموم کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اين وبلاگ فعلا تعطيل ميشه. شايد يه خداحافظی هميشگی باشه. شايد هم دوباره برگردم و بگم کی ميميرم. دوباره ميگم: خدا وجود نداره. ۲ دفعه منکر شدم اما دوباره بهش رو آوردم اما ايندفعه ديگه مطمئن شدم که نيست. نيست. نيست. نيست. نيست. نيست.نيست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگه ديگه حوصله ايی بود ميام وبلاگهای شما رو هم ميخونم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديوانه عاشق مرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به اميد اونروز...اما ديگه کی قراره اونروز رو بياره.؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ممنونم از همتون و خدا حافظ همگيتون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/173</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808185</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808185</guid>
      <pubDate>Thu, 14 Jul 2005 02:57:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مقدمه يک دوری بلند مدت!</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;تقريبا يک سال ميشود که بر روی ديوارهای کهنه اين کلبه ويران خاطره هايم را حک ميکنم. نميدانم اگر کارم درست بود يا خير؟ دلی در سينه داشتم که از غم ناله ميکرد...از غمهايی که سالها در قلبم زندانی ميکردم! هدفم از نوشتن در اين ديوانه خانه فقط به خاطر خالی کردن خودم بود. عقده های دلم٬ درد دلهايم٬ خاطراتم٬ شک و گمانهايم٬ همه را نوشتم. دوستانی خوبی که تقريبا يکسال پا به پای من ماندند و هميشه با حرفها٬‌ راهنمايی هايشان٬ تجربه هايشان و...کمک کردند تا درد اين غم ناگزير را کمتر احساس کنم٬ از همه تان ممنونم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;سالها قبل از اينکه شروع به نوشتن اين وبلاگ کنم. حتی قبل از آنکه عاشق شوم٬ حتی قبل از آنکه ديوانه شوم تصميم به مرگ گرفتم. آنقدر شجاع نبودم که خودم را خلاص کنم. حال که مشکلاتم و سختی های زندگی ام دوبرابر شده اند شايد آنقدر شجاعت دارم. ولی ديگر تصميم به مرگ ندارم. حداقل نه بدون تلاش!‌ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;ميس ايکس من!‌ تنها ميس ايکس من از&amp;nbsp;کنارم برای هميشه ميرود. غم فراقش همچون شمع آبم ميکند. توانايی مقابله با حقيقت را ندارم. هميشه ازش گريزان بودم و هميشه خواهم بود. اميدم ميرود اما ميدانم که بالاخره يک روز دوباره می بينمش. تصميم گرفتم که در همين کريسمس هرطور که هست به آن شهر بروم و هرطور که شده پيدايش کنم! اگر هم نشد تابستان سال بعد. &lt;FONT color=#0000ff&gt;دير و زود دارد اما سوخت و سوز نه!&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;در طول اين تقريبا دو سال که عاشق ميس ايکس بودم در موردش فکرهای زيادی کردم٬ حدسهای زيادی زدم٬ شک ها و گمانهای زيادی بردم٬‌ بيشتری هايشان اشتباه محض بودند٬اشتباه هايی احمقانه٬ و گاهی هم حق داشتم. هرچه که در اين وبلاگ نوشتم همه اش حقيقت محض بود و هست. اگر اشتباه فکر ميکردم يا حدس ميزدم متاسفم و معذرت ميخوام (از ميس ايکس و از همه شماها). اما من هم حق داشتم. دختری رو دوست داشتم که هرگز همراهش حرف نزده بودم. حق داشتم اشتباه فکر کنم. همه شناخت من از ميس ايکس تنها حدسهای خودم بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;من هيچ شناختی از ميس ايکس نداشتم و ندارم! شايد او هم عاشق کسی هست. شايد او هم همچون من که به غير از ميس ايکس به هيچ کس ديگه ايی اهميت نميدهم به هيچ کس ديگه ايی جز عشقش اهميت نميدهد. و يا شايد کس ديگه ايی هم عاشق ميس ايکس هست که ويژيگی های خاص خود را دارد. هيچ نميدانم. هيچ...همه اش حدس و گمان است. همين الان هم حدسی ميزنم که به هيچ کس نميگويم. در دلم نگاهش ميدارم تا از آن مطمئن شوم.تنها &amp;nbsp;چيزی که باورش دارم اين است که در اين دنيا هرکسی تنها يک ستاره در آسمان دارد. شايد ميس ايکس ستاره من باشد و يا شايد نباشد. شايد من ستاره او باشم و يا شايد هم نباشم. تا آخرين لحظه می ايستم. تا وقتی که بدانم که آيا ستاره من هست يا نه؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;هرگز دوست ندارم که ميس ايکس ناراحت و غميگين باشد و يا کسی مورد آزار قرارش دهد...و شايد اصرار من به او اذيتش ميکند...برای مدتی سکوت ميکنم...لااقل تا وقتی که در شهر جديد جا بيافتد...آنوقت زمان من است که بار ديگر التماسش کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;ممکن است برای مدتی طولانی هرگز ننويسم. حداقل ۳ و يا ۴ ماه. و يا شايد هم نوشتم. قول نميدهم. از همه شماها ممنونم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;در قسمت &lt;/FONT&gt;&lt;A class=links href="http://devanegi.persianblog.ir/devanegi_archive.html"&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;چرت و پرتهای ديگه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=infotext&gt; آرشيو قرار دارد که با ديدن آن همه زندگی من در طول اين يک سال آشکار ميشود. همه چيزم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=infotext&gt;به اميد آنروز....و به اميد ......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/172</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808184</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808184</guid>
      <pubDate>Tue, 12 Jul 2005 09:12:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قالب اين وبلاگ عتيقه رو به درخواست دوست عزيزم &lt;A class=links href="http://mahtabi2.persianblog.ir/" target=_blank&gt;مهتاب شب &lt;/A&gt;عوض کردم. و اين و بايد بگم که ممکنه اين قالب زود به زود عوض بشه! ديگه ديوونه ديوونه شدم. زورم به هيچ چيز نميرسه واسه همين ميام و کاغذها و گچهای قالب ديوونه خونه ام رو ميکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خدا&amp;nbsp;ديگه زده به سرم. دارم اون يه ذره عقلم و از دست ميدم. هرچقدر سعی ميکنم که با چيزهای الکی خودم و بخندونم&amp;nbsp;هيچکاری نميشه! نميتونم&amp;nbsp;از فکرم دورش کنم. اونروز&amp;nbsp;من و&amp;nbsp;همراز رفتيم خونه باس تا دوچرخه اش و بگيريم.&amp;nbsp;(واسه کس ديگه ايی). تا رسيديم&amp;nbsp;دوچرخه ها رو گذاشتيم و نشستيم تا يکم خستگی از تنمون در در بره.هنوز چند ثانيه نگذشت که&amp;nbsp;&amp;nbsp;همراز گفت: اون ميس ايکس نيست؟ برگشتم ديدم خودشه. عينکهام و نپوشيده بودم اما ميس ايکس رو بدون عينک هم ميديدم. همون روسری قهوه ايش رو پوشيده بود. با مادرش داشت ميومد.همراز پريد داخل تا زنگ در باس و بزنه. من هم دويدم داخل و همراز رفت و من تنها ايستادم تا ميس بياد. رفتم بيرون و به ستونی که اونجا بود تکيه دادم. در حالی که پشتم به طرف راهی بود که اونا بايد می اومدند. صبر کردم. نيومدند. برگشتم نبودند. خدايا...فقط همين يه راه بود...ديوونه شدم...جلو آپارتمانشون راه ميرفتم و سنگ ها رو با لگد ميزدم...همراز اومد پايين و گفتم: غيب شدند. گفت: ديوونه از در پشتی اومدند داخل. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميدونستم همين که من و ديده از در پشتی رفته.آخه اون در طول ميکشه تا برسی بهش. وگرنه کی مياد راهش و الکی دور کنه؟ در ضمن يه دفعه مادرش و ديدم که از در جلو رفت داخل....از من فرار ميکرد.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينجا شده جهنم.... &lt;A class=links href="http://khodam-nemidoonam.persianblog.ir/" target=_blank&gt;فرياد&lt;/A&gt; جون من کنکور بهشت و نميخوام...حاضرم برم جهنم...همين الان واسه من اينجا جهنمه....نه آبجی من...نه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واسه من يکی ديگه تمومه...هيچ اميدی به زندگی ندارم...قبلا هم گفتم زندگی قبلی من هيچی نبود...هيچی...زندگی جديدم از شانس بد با يه اميد شروع شد و با رفتن اون اميد تموم ميشه....حتی تصورش هم برام مشکله...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از همتون معذرت ميخوام و ممنونم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به اميد همون روز...&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/171</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808183</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808183</guid>
      <pubDate>Sat, 09 Jul 2005 15:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بسم الله الرحمن الرحيم!</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;نميگم تنهاترين تنهای دنيام٬ نميگم عاشقترين عاشقام٬ نميگم ديوونه ترين ديوونه هام٬ نميگم هيچکی من و دوست نداره٬ نميگم هرچی غمه مال منه٬ نميگم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;هميشه يکی آدم و دوست داره٬ هميشه شادی توی زندگی هست اگرچه کم٬ هميشه عاشقهای ديگه ايی هم هستند٬ هميشه ديوونه های ديگه ايی هم هستند....من هم يکی از اونها! مثل انسان تو انسانهای ديگه! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;هميشه دعا ميکردم کاش انسان نبودم! نميخواستم احساس کنم! هميشه خاطرات غمگين يادم می اومد...هميشه احساس تنهايی و غم ميکردم... الان هم خوشحال نيستم&amp;nbsp;که انسانم! شايد انسان کاملی نباشم و فقط يه مقدار از انسانيت بو برده باشم اما هستم! هيچوقت آدم خوش شانسی نبودم! شايد بعضی وقتها بودم اما هميشگی نبوده...شايد واقعا سرنوشت واقعيه؟ باورش ندارم اما........! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;راستی عنوان ايندفعه رو همينجوری نوشتم! خيلی وقته که بسم الله نگفتم! ای خدا....خدايی که دو يا سه دفعه انکارش کردم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;آه...ميس ايکس داره ميره...خيلی ناراحتم به خاطر اينکه معنای عشق و نفهميد...دختر عاقليه...شايد از خود من هم بزرگتر باشه. بالاخره يه روز اونم عاشق ميشه و ميفهمه من چی ميگفتم البته اگه من و يادش باشه...بهش يه ايميل ديگه همين الان زدم...ميتونم جوابش و حدس بزنم اما ميخواستم بهش بزنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;از همه شما بچه ها معذرت ميخوام که‌ به هيچ کدومتون سر نزدم! به خاطز اينکه زير حرفم هم زدم و دير آپديت کردم هم معذرت! درکم کنيد! اينروزها اصلا نميتونم هيچکاری کنم! ديگه ديوونگی هم کمکی نميکنه...اميدوارم دفعه بعد بتونم يه چيز درست و حسابی بنويسم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face="" color=#000000 size=4&gt;می بخشيد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;به اميد و طرف اونروز............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/170</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808182</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808182</guid>
      <pubDate>Thu, 07 Jul 2005 09:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزگار٬ بدبختی٬ در انتها....!</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خورشيد ديگه ديده نميشه٬ يه کم که اون پشتها رو نگاه ميکنم سرخی آسمون و می بينم! توی اتاق تنها نشسته ام و لامپها را خاموش کرده ام!‌ داريوش در کنارم ساز غم سر داده و دل من هم گرفته. تقريبا دو روزه&amp;nbsp;که نخوابيدم اما خوابم نمياد٬ همه چيز داره از پيش چشمام رد می شه. همه خاطرات گذشته ام. از همون بچه گی عادت داشتم که با ياد گذشته زندگی کنم چه با شيرينيهاش چه با تلخياش. همه چيز داشت يادم می اومد. من کی بودم؟ کی شدم؟ کی هستم؟ کی خواهم بود؟ زندگی ام تمام شده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دو سال با يه اميد يه زندگی رو شروع کردم. با خودم گفتم ديگه غم و غصه رو فراموش ميکنم و يه زندگی نو رو سر ميگرم. زندگی جديدم خيلی شيرين بود. داشتم ازش لذت ميبردم که روزگار يادش اومد که بايد با من دشمن باشه! شروع کرد دوباره با من لج کردن. بهش گفتم: هيچ کاری نميتونی بکنی. من عوض شدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت: پس ببين!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روزها گذشت و ديدم دارم همه چيز رو ذره ذره از دست ميدم! همه چيزهای زندگی جديدم که خودم ساخته بودم. داشت همه رو نابود ميکرد! نميخواستم تسليم شوم٬‌آخه من هم حق داشتم و اين حق من بود. تا اينکه يه روز فهميدم همه اميدم به زندگی جديد داره ميره. بهش گفتم: نرو. من بی تو تموم ميشم! هيچی نبودم اگه بری ديگه من هم نيستم! گفت: ............! دلم شکست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حتی تصور اينکه بدون اون چطور ميتونم زندگی کنم هم زجرم ميده. نميتونم قبول کنم. کاش اونقدر شجاع بودم که خودم و ميکشتم! کاش اونقدر قوی بودم که قبول ميکردم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز رفتم مدرسه. نتايجم و گرفتم. نمره هام خوب بودند. وقتی نمرهام و ديدم گفتم: حيف که سال ديگه هميچين نمره هايی رو هرگز نخواهم ديد. چون ديگه اميدی نيست. با اينکه خيلی خسته بودم مدت طولانی ای منتظرش شدم. اينقدر تو فکرش بودم که گذشت زمان و احساس نميکردم. ولی نيومد...! نميدونم چيکار کنم؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خودم و خلاص ميکنم! حالا به هرشکلی که شده. راستی من که اونقدر شجاع بودم که رو به روی روزگار بايستم. پس حتما ميتونم.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راستی بچه هايی که توی اين وبلاگ با من در ارتباط اند اگه انگليسی بلد هستيد بريد اون وبلاگ ديگه چون دارم يه خلاصه ايی از اول ميگم!‌ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شايد دوباره خيلی زود اومدم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديگه به اميد اونروز نيستم. به طرف اون روزم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/169</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808181</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808181</guid>
      <pubDate>Fri, 01 Jul 2005 07:46:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چشم من!</title>
      <description>&lt;DIV class=lyrics&gt;چشم من بیا منو یاری بکن&lt;BR&gt;گونه هام خشکیده شد کاری بکن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;غیر گریه مگه کاری میشه کرد&lt;BR&gt;کاری ا ز ما نمیاد زاری بکن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد&lt;BR&gt;تا قیامت دل من گریه میخواد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرچی دریا رو زمین داره خدا&lt;BR&gt;با تموم ابرای آسمونا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاشکی&amp;nbsp;میداد همه رو به چشم من&lt;BR&gt;تا چشام به حال من گریه کنن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد&lt;BR&gt;تا قیامت دل من گریه میخواد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قصه گذشته های خوب من&lt;BR&gt;خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا باید سر رو زانو بذارم&lt;BR&gt;تا قیامت اشک حسرت ببارم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دل هیچ کی مثل من غم نداره&lt;BR&gt;مثل من غربت و ماتم نداره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا که گریه دوای دردمه&lt;BR&gt;چرا چشمم اشکش رو کم میاره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خورشید روشن ما رو دزدیدن&lt;BR&gt;زیر اون ابرای سنگین کشیدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه جا رنگ سیاه ماتمه&lt;BR&gt;فرصت موندن مون خیلی کمه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد&lt;BR&gt;تا قیامت دل من گریه میخواد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرنوشت چشاش کوره نمی بینه&lt;BR&gt;زخم خنجرش میمونه تو سینه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لب بسته سینه غرق به خون&lt;BR&gt;قصه موندن آدم همینه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد&lt;BR&gt;تا قیامت دل من گریه میخواد &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=lyrics&gt;(داريوش)&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/168</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808180</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808180</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Jun 2005 19:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ميدونستم....</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;روز آخر مدرسه بود. سعی کردم بهش بگم نشد. ساعت آخر شد و من صداش کردم اما نشنيد...آخه خيلی شلوغ بود...رفتيم تو حياط دوباره خواستم صداش کنم اما ديدم خيلی خوشحاله...شوق تموم شدن سال توی صورتش آشکار بود...نخواستم اون لبخند قشنگش رو خراب کنم واسه همينم سرم و انداختم پايين و رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز ديوونه بودم تا اينکه فهميدم فقط يه دونه امتحان داره من هم نامه ايی رو که همون روز اخر براش نوشته بودم و گرفتم و رفتم مدرسه. امتحان رياضی داشت. قبل از امتحان نديدمش. صبر کردم تا تموم بشه. ۳ ساعت توی سالن و کتابخونه چرخ ميزدم و منتظر بودم. بعد از سه ساعت و نميدونم چند دقيقه رفتم سر کلاسشون. دوستش دم در ايستاده بود. معلوم بود که امتحانش تموم شده. من هم رفتم داخل کلاس ولی اونجا نبود. ميدونستم دوستش منتظر اونه و هميشه در يک زمان امتحان و تموم ميکنند. منتظرش ايستادم اما مشکلی پيدا شد که مجبور بشم برم و يه جای ديگه بايستم! مشکلات بيشتر ميشد و من بيشتر احساس ميکردم که بيچاره ميشم. زدم بيرون. بدون اينکه بهش بگم. يواش يواش ميرفتم و بهش فکر ميکردم. رسيدم به مک دونالدس توماس و با دوستاش ديدم که دارند ناهار ميخورند. من هم يه خوش و بش کردم و رفتم. خيلی دور شده بودم که يه دفعه توماس با دوچرخه اش از پشت سرم پيدا شد و گفت: Your friend was just behind you! گفتم: کدوم دوست؟ گفت: Your girl friend. your girl!فهميدم ميس ايکس و ميگه. گفت: خواستم صدات بزنم اما دور بودی. تف کردم به اين شانس و اين زندگی و رفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگه نميتونستم. خسته شده بودم. بهش ايميل زدم. از روی آيديم فکر ميکرد يکی از دخترهام. دوباره بهش ايميل زدم و گفتم: من ديوونه ام. بايد باهات حرف بزنم. حتی برات نامه نوشتم اما نشد بهت بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب داد: ببين. من نميدونم چه جوری آيدی من و بدست اوردی اما من اون دختری که تو فکر ميکنی نيستم. نميدونم هم که در مورد چی حرف ميزنی. اشتباه کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشتم: حالا که اينطوری فکر ميکنی بذار بهت بگم: گفتم: کسی که اشتباه کرده تويی نه من! من هرگز فکر نکردم که تو همچين دختری هستی. من هم اون پسری که تو الان فکر ميکنی نيستم. به نظرت من ميخوام واسه خنده و شوخی اذيتت کنم اما به خدا اگه اينجور بود ۲ سال صبر نميکردم.نميخواستم اينجوری بگم اما حالا که مجبورم ميگم پس گوش کن: همون خدايی که تو قبول داری من هم قبول دارم. همه چيز رو هم در موردش ميدونم. تقريبا دو ساله که من و تو همديگر و ميشناسيم. تا حالا چيزی بهت گفتم يا اذيتت کردم. کار اشتباهی ازم سر زده. درسته. دوست دارم. از همون لحظه اولی که ديدمت دوست داشتم اما چيزی نگفتم چون ميدونستم مشکل ساز ميشه! و..........و............و.................(تا همينجاشم خيلی زياد نوشتم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب داد: معذرت ميخوام. منظور بدی نداشتم. هرگز به همچين چيزی فکر نکرده بودم.ولی همونطور که خودت گفتی: من ميرم و تو ديگه من و نمی بينی و من هم هيچ کاری نميتونم بکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشتم(ديشب): اشتباه ميکنی. همه چيز دست توست. و...........و...........و..........و ..گفتم: خوب فکر کن. عجله ايی نيست بعد بهم جواب بده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب داد(همين امروزصبح): من خيلی در موردش فکر کردم. و نه! و خواهش ميکنم بعد از اين&amp;nbsp; ديگه هيچ ايميلی برام نفرستی. اميدوارم بفهمی. ( اين و از روی خودم کپی کرده بود). بای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که ميدونم حتی يه ثانيه هم روش فکر نکرده. من که ميدونم با يکی مشورت کرده تا جواب بده. من که ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم جوابش نه است. اما بازم گفتم چون لااقل دلم خالی شد. الان ديگه ميدونه. ميدونم که براش مهم نيست اما خوشحالم که فهميد. ميدونم ديگه هرکاری کنم فايده نداره اما ...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خدا نميتونم زندگی کنم. ۲ سال تموم با اميد يه نفر همه کارهای زندگيت و بکنی. همه اش. همه... بعد از پيشت بره و تو هيچ کاری نتونی انجام بدی. چون دوست نداره. تو براش بميری اما اون محل سگم نميذارتت. من چه جوری ميتونم زندگی کنم؟&amp;nbsp; به همون خدايی که داره بدبختيم رو می بينه و عين خيالشم نيست قسم که خسته ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگه حتی به اميد اونروز هم نيستم با اينکه حتی ربطی به ميس ايکس نداشت....&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/167</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808179</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808179</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Jun 2005 18:46:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوباره فقط به خاطر اينکه به آپم!</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنيده بودم&amp;nbsp;احمدی نژاد و رفسنجانی رفته اند دوره دوم! خوب مردم قشنگ ايران شما چرا اينقدر مشنگ تشريف داريد؟ تا همين چند روز پيش همه اعم از ۲ ساله تا ۲۰ ساله از بسيجی و&amp;nbsp; شيخ ميناليديد. حالا چی شد؟ با دو تا وعده راضی شديد؟ ۱۶ سال پيش رفسنجانی اومد و ۸ سال هم بود. همه ميدونند و ديدند چه جور آدميه! اين يارو ديگه هم به قول &lt;A class=links href="http://dingaliga.persianblog.ir/" target=_blank&gt;دينگاليگا&lt;/A&gt; تير خلاص کن بوده! بعدشم شما خجالت نميکشيد يه آدم پر پشم بياد رئيس کشورتون بشه؟ من ميگم ننگه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميخواستم هيچ کس رای نميداد. يا اگر هم دادند ميخواستم معين باشه! لااقل نه شيخه نه قيافه اش خيطه. اما حالا که اينجوری شده شما ميگيد کدوم بهتره؟ من ميگم در اين چنين موقعيتی من به رفسنجانی نمره ۲۰&amp;nbsp;ميدم! صدر احمد بهش! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند تا عکس باحال پيدا کردم:&lt;IMG alt="اوا آبجی!" hspace=1 src="http://img.villagephotos.com/p/2005-3/966616/rafsanjani.jpg" vspace=1 border=0&gt;&lt;IMG alt="اینو نگاه! مرتیکه!" hspace=1 src="http://img.villagephotos.com/p/2005-3/966616/Saeedi.jpg" vspace=1 border=0&gt;&lt;IMG alt="Give it to me baby!" hspace=1 src="http://img.villagephotos.com/p/2005-3/966616/khatami-4.jpg" vspace=1 border=0&gt;&lt;IMG alt="آدم می مونه تو کار دنیا!" hspace=1 src="http://img.villagephotos.com/p/2005-3/966616/001275.jpg" vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://devanegi.persianblog.ir/post/166</link>
      <author>دیوونه عاشق</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=293370&amp;postID=4808178</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-293370.post-4808178</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Jun 2005 22:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
