شب سال نو!

بله بالاخره شب عيد هم رسيد! فردا صبح ساعت ۶ و نميدونم چقدر سال تحويل ميشه! به گمونم سال خروس هم باشه!

برعکس سالهای گذشته امشب حتی يه لبخند هم نزدم! حتی يکی..... دلم گرفته.... حتی صورتم رو هم اصلاح نکردم! بذاريد از اول توضيح بدم تا بفهميد حالم چطوره؟!

ديروز جمعه رفتم مدرسه و همون ساعت اول با بچه ها نشسته بوديم که ميس ايکس با دوستاش رد شدند و من هم از قصد شروع کردم به آواز خوندن! بقيه خجالت ميکشيدند ولی من قيد همه چی رو زدم روزی که ديوونه شدم! خلاصه گذشت و لانچ تايم رسيد. نميدونم چی شد که يکدفعه فکر کردم دلم گرفته! نشستم يه گوشه و رفتم تو فکر که يه دفعه ميس با دوستاش رد شدند و رفتند! من هم دوباره رفتم توی فکر! خلاصه اينکه بچه ها اومدند بالا و از دور هی اسم من و صدا ميزدند و چند تا چرت و پرت ديگه رو بهش اضافه ميکردند! من هم که دلم گرفته بود هيچی نگفتم! خلاصه اومدند و يکی از اون بچه ها شروع کرده به ديوونه بازی: ميس ايکس! ميس ايکس! ميس ايکس مال منه! ميس ايکس مال منه!

هی اسمش و صدا ميزد و ميرفت توی اعصابم! بهش گفتم: اگه خفه نشی به خدا به قرآن ميزنمت! ولی گوشش بدهکار نبود و هی .... ميخورد! تا اينکه خواهر کوچيکه ميس با دوستاش از پشت سرش اومدند اونم درحالی که يارو اسمش و صدا ميزد! من هم که داشتم واکنش نشون ميدادم تابلو شده بود! باز هيچی نگفتم و زنگ خورد! من منتظر خودش بودم اما دوستاش اومدند و اين يارو هی داد ميزد: ميس ايکس مال منه! ميس ايکس مال منه! خلاصه اينکه ساعت آخر هم فرار کرد و نشد بيچارش کنم! اينقدر عصبانی بودم که حتی الان هم باورم نميشه! سر راه که داشتيم ميومديم خونه اينقدر دلم گرفته بود که حتی گريه کردم! خيلی خودم و کنترل کردم که مانع بيرون اومدن اشکهام بشم ولی نشد! بعد از اينکه اومدم خونه يه سری ديوونگی داخل خونه کردم و رفتم خوابيدم! بيدار که شدم باز دوباره ديوونگی کردم! رفتم YMCA-YWCA جايی برای ورزش! ميدونستم طرف مياد اونجا و به خاطر ديوونگی هايی که توی خونه هم انجام داده بودم خون جلوی چشام و گرفته بود! خلاصه يکی دو ساعتی علاف بودم که اومد! دويدم دنبالش! فرار ميکرد! وقتی که ميخنديد انگار با چکش ميخ ميکوبيد توی سرم! يکم آب سرد خوردم و نشستم!‌ کنترلم و به دست اوردم و رفتم تا فوتبال بازی کنم و هواسم و به چيزهای ديگه پرت کنم!

الان هم ساعت ۱۲:۰۵ نصف شبه! ديشب زياد نخوابيدم! عصبانيت هنوز توی وجودمه! سر يک ساعت از اون آنفولانزاهای شديد گرفتم! الان ديوونه ام!

مثل اينکه قراره همه غمهای دنيا توی سال نو بياد خونه ما عيد ديدنی! باشه عيبی نداره! بيايد! در دل سياه من هميشه بازه! خيلی ميترسم از اونروزی که برم مدرسه و ميس با بی اعتنايی روانی ام کنه! دلم شده ديوونه خونه! نه بهتره بگم غم خونه! چی ميشه با آخر امسال اونروزی که براش ميميرم برسه.....! خدايا! همه تو سال نو آرزو دارند من هم آرزوم و ميگم اميد آنکه لااقل بهش گوش کنی!

خدايا!‌ سالها ازت يه چيز و خواستم اما هرگز بهم ندادی! بزرگتر شدم فهميدم که چيزی غير ممکنه! فهميدم که فقط يه راه ديگه دارم!‌ فقط يه راه! تقريبا ۲ ساله که اين آرزو به دلم مونده! امشب هم شب سال نوست! با آخر اين سال من رو هم به آرزوی ديرينه ام برسان! آمين!

به اميد اونروز در‌ آخر امسال!

خوش باشيد! عيد همتون مبارک! سال خوب و خوشی داشته باشيد!جای من رو هم خالی کنيد! برام دعا کنيد که به آرزوم برسم!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳


اگه اين بد شانسی نيست چيه؟

امروز صبح که رفتيم مدرسه من با همراز نشسته بوديم که ميس هم از پله های کنار کمدش اومد و در همين موقع معلم انگليسی همراز اومد و شروع کرديم به حرف زدن بعد اومده ميگه: چند تا دختر کانادايی هستند که فکر می کنند همراز خوش تیپه! همراز بيچاره که انگليسيشم خوب نيست می گفت: No, I don't like! No...من هم بهش گفتم: نگاه کن اونی که بايد خوشش نمياد بقيه خوششون مياد! ميگه: راست ميگی والله! خلاصه ميس اومد و بهم سلام کرديم! و بعدشم زنگ خورد و رفتيم سر کلاس انگليسی! همون اول کلاس اسم چندتا رو خوندن که بيايد آفيس! توی اون همه اسم٬ اسم ميس رو هم خوندن! چقدر آرزو کردم که من رو هم بخونه ولی نخوند ناکس! من هم رفتم کامپيوتر لب تا داستانی رو که نوشته بودم تایپ کنم! هفته صفحه داستان بود و من به زور به صفحه سوم رسيده بودم که کامپيوتر خاموش شد! ! دوباره که روشنش کردم گفت: تا  حالا با اين آيدی لاگ آن نشدی! خلاصه اين که ميخواستم کامپيوتر رو خرد کنم! رفتم سر کلاس آشپزی! در حال پخت و پز شيرينی بوديم که از اونطرف کلاس يعنی آشپزخونه شماره يک يه پسر داد زد: Go away! I don't need your help! leave me alone! چند لحظه بعد دوباره داد زد: Go away! Bad dog! bad dog! اينو که شنيدم نگاه کردم ديدم ای بابا همه اين ها رو به يه دختر ميگفته که ميخواسته کمکش کنه!‌ با خودم گفتم: ای بابا! همه رو ۳۸۰ ميگيره من و حتی با ترانز کاهنده هم نميگيره!  

لانچ تايم شد و وقتی که اومدم ديدم ميس ايکس دويد پايين! اونم با دوستهای مزخرفش! من هم منتظر تا کی بياد بالا و من باهاش حرف بزنم! که بچه ها رفتن بيرون! من هم با يکی از بچه ها رفتم کافه تريا و دوتا درينک گرفتيم و اومديم بالا!‌ به نظرم ميس ايکس بالا بود! اما شايد هم نبود! خلاصه يکی ديگه از بچه ها اومد و گفت بيا بريم پايين! رفتيم و دو تا درينک ديگه رو هم گرفتيم و شروع کرديم به حرف زدن! تجربه های عاشقيش و به من ميگفت! ده سال سوخته بود و الان اينجا دور از عشقش!‌ درکش ميکردم! هرچيزی ميگفت درست بود! انگار فکر و ميخوند! هرچيزی توی سرم بود خبر داشت!‌ ميگفت من هم اينها رو تجربه کردم!

خلاصه اومدم بالا اما از ميس ايکس خبری نبود! رفته بود! دلم ميخواست سرم و بذارم و گريه کنم! ساعت بعدش رفتم و سر کلاس خوابيدم! ديگه حوصله نداشتم! آخه ديگه اون نبود!

کاش هرگز عاشق نميشدم.....!

به اميد اونروز.....!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳


آقای پرفسور رياضی دون!

ديروز ساعتی که آشپزی داشتيم هی توی سالنها می پلکيدم تا يکم دير برم! آخه حوصله کلاسهای مزخرف و ندارم! همينطور که داشتم علاف ميگشتم از جلوی کتابخونه رفتم طبقه سوم و از اونجا هم توالت تا يه صفايی به موهام بدم! اومدم بيرون خواستم برم سر کلاس که ديدم دوست ميس ايکس از پله ها اومده بالا و داره من و نگاه ميکنه! من هم سرم و انداختم و راهم و گرفتم و رفتم! چند قدمی نگذشته بودم که به نظرم صدای ميس ايکس و شنيدم که ميگه: ديوونه... ديوونه...! برگشتم و چند قدمی عقب رفتم٬ من و ديد و خنديد و گفت: ديوونه! يه سوال داشتيم اگه می تونی حلش کنی؟ گفتم: اوکی!

گفت: کلاس که نداری؟

گفتم: آشپزيه ديگه!

گفت: فرار کردی؟

گفتم: آره!

خنديد و رفتم کتابخونه! اون گوشه سمت راست (البته شما که نديديد خبر نداريد ولی بازم ميگم) پاتوق کرده بودند! سوال و داد به دستم! خيلی گيج کننده بود! چند دقيقه ايی هی سوال و نگاه کردم و بهش فکر کردم!

گفت: اگه حل نميشه ولش کن!

توجهی نکردم و بهش فکر کردم!

گفتم: يه مداد بهم ميدی؟

گفت: آره (مدادشو بهم داد)!

گفتم: مرسی!

خواستم روی ورقه سوال حلش کنم که يه ورقه بهم داد و گفت: بيا!‌ رو اين بنويس!

در حالی که من داشتم روی سوال کار ميکردم هی با دوستش حرف ميزد و ميخنديد! البته در مورد معلم مزخرف رياضی که خودم ميشناسم چه عجوزه اييه!

دوباره گفت: اگه نميشه ولش کن چون معلم هم شايد خودش نتونه حل کنه! (و خنديد)

همون موقع بود که جواب و گذاشتم پيشش! و گفتم: در مورد جواب مطمئن نيستم ولی اين تنها راهيه که به ذهنم ميرسه!

گفت: جوابش اينجا هست! (بهم نشون داد! ای بابا درست در اورده بودم)! درسته! ها!

تنها فرقش اين بود که من به دو رقم اعشار تجزيه کرده بودم و اون به يکی ميخواست! ولی در کل درست بود!

ولی تا تونستم توی جواب سوال لفت دادم تا بيشتر باهاش باشم! با اينکه راه حل و زود فهميده بودم!

خلاصه گفت: تشکر!

گفتم: خواهش ميکنم! موفق باشيد! (راهم و گرفتم و رفتم)

دوباره گفت: تشکر!

گفتم: خواهش ميکنم و زود رفتم!

تا رفتم سر کلاس ديدم ای بابا غذاهه رو پختند!‌ ديگه آخراشه! من هم اصلا خودم و به معلم نشون ندادم و دوباره زدم بيرون! اومدم تا داستانم و تموم کنم!

گفتم داستان يادم اومد که معلم انگليسيمون گفته بايد يه داستان کوتاه که حداقل ۵۰۰ کلمه باشه برام بنويسيد! تایپ کنيد! اديت کنيد بعد بدينش به من! امروز هرطوری بود تمومش کردم اما تایپ کردنش واسه خودش بدبختی داره!

از ديروز هم فهميدم که ميس ايکس خيلی زودتر از من مياد مدرسه! من هم امروز يه صحنه توی خونه ديوونه شدم کله صبح زدم بيرون! رفتم مدرسه و بعد از چند دقيقه ميس اومد! خيلی زود! از پله های پشتی هم اومد بالا!

موقعيت های طلايی که امروز داشتم همه رو از دست دادم! حتی نميدونم فردا مدرسه هست يا نه!

برام دعا کنيد! خواستم زود بنويسم تا يادم نرفته! عجله دارم! خوش باشيد!

يادتون نره....

عيدتون هم مبارک هرچند نميدونم کی هست!

به اميد اونروز.....

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳


من و خودم!

ميگند اين دنيا خيلی بزرگه! آيا واقعا همينطوره؟ دنيايی که ميليونها انسان داخلش زندگی ميکنند حتما بايد خيلی بزرگ باشه! وقتی انسان هنوز بچه است دنيا براش خيلی بزرگه! هرقدر بزرگتر ميشه با اينکه چثه اش هنوز کوچيکه اما دنيا کوچيکتر ميشه! اما با همه اين حرفها هنوز ميگند دنيا خيلی بزرگه!

به خودم ميگم: چه بخوای چه نخوای مردم ميگند دنيا بزرگه!

ميگه: اگه راست ميگی چرا هيچ توی اين دنيای به حساب بزرگی جايی برای من نيست؟ چرا توی اين همه دل توی هيچ کنج دلی جايی برای من نيست؟

ميگم:ام..........ما...........ام........

ميگه: ديدی گفتم!

ميگم: اما من که نميتونم با دنيا مخالفت کنم! همه مردم ميگند دنيا بزرگه اگه من متفاوت بگم ميگند تو ديوونه ايی!

ميگه: توی اين دنيای بزرگ رنگهای زيادی هست! اگه همه سفيد اند تو سياه باش!

ميگم: پس موافقی که دنيا بزرگه!

ميگه: نه.... خب....آره... ولی.... نه.... منظورم اينه که....ام....

ميگم: ميدونستم! ولی من ميخوام با دنيا مخالفت کنم! ميخوام بهم بگند ديوونه!

ميگه: چرا ديوونه؟

ميگم: آخه ديوونه ام! ميخوام سياه باشم!

ميگه: پس ميخوای بگی که اين دنيا کوچيکه؟

ميگم: آره... راستش من از همون اول هم ميدونستم که دنيا کوچيکه! ولی متفاوت بودن به نظرم سخت ميومد!

ميگه: ....

حوصله ندارم توضيحش بدم! ميخواستم ادامه بدم ولی فکر ميکنم بهتر از خودم فقط خودم بدونم و بس!

آخرش رو هرجور که ميخواهيد تموم کنيد.....

به اميد همون روز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳


خبرهای چند روز اخير!

دوستانی که گفته بودند چند روزی بهش محل نذار بايد بهتون بگم نذاشتم ولی کسی که اينجا خراب شد و ضرر کرد خود خرم بودم! دوستايی که گفتند با دخترهای ديگه بگرد تا حسودی کنه! با دخترهای ديگه هم  پلکيدم ولی باز هم خود خرم ضرر کردم! طوری که امروز وقتی از کنارش رد شدم با بی خيالی با دوستاش گذشت و من شپش هم حساب نکرد! در صورتی که قبلا حداقل يه نگاه می انداخت يا می خنديد! رفتارش طوری نبود که بخواد حال بگيره رفتارش طوری بود که انگار من مثل بچه های ديگه ام! خيلی طبيعی! از فردا بايد برم و هی نازش و بخرم و خود شيرينی کنم تا ببينم چی ميشه!

بله به نظر خودم هم خيلی خوشگل ميام ولی وقتی ميرم پيش ميس ايکس يکم به خودم شک ميکنم! احساس ميکنم يه مقداری زشتم! بعله ژل نميزنم چون موهام ميريزه! با آب و هوای مزخرف اينجا مگه مو می مونه روی سر! هنوز هم واسه خودم دارو نگرفتم! اصلا وقت نکردم برم داروخونه!

خب ميخوام اتفاقهای اين چند روز و بگم: ديروز چند تا از بچه ها باز دوباره با B-SIDE ها (گانگسترهای سرخپوست) دعوا کردند! و برای چند روزی از مدرسه اخراج شدند! بعد خبر ديگه اينه که بالاخره يه ايرونی به جز معلم شيمی اومد به مدرسه ما! يه دختر! البته من تا حالا باهاش حرف نزدم فقط تعريفش و شنيدم و از دور با چشمای کورم ديدمش! ديگه خبر خاصی نيست!

شب شايد بيام و آپديت  کنم! دلم گرفته! خوش باشيد تا شب!

به اميد همون روز......................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳


عکس من!

هر کی میخواد من و ببینه من اینجوریم! 

هرکی ميخواد من و ببينه بايد بگم که بالاخره ياد گرفتم و عکس قشنگم و گذاشتم توی وبلاگ! حيف من که اين ميس ايکس نميخواد باهام دوست بشه!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳


فکر کنيد!

شما همتون به من ميگيد برو بهش بگو که دوستش داری و کلک کار و بکن! خودمم خيلی دلم ميخواد!‌ راستش اگه بخوام فکر کنم بتونم بهش بگم لااقل ۴۰ درصد به خودم مطمئنم که ميتونم بگم ولی....

ولی دليلی که بهش نميگم خيلی برام مهمه! خانواده! اگه من برم و بهش بگم و طرف جنبه نداشت و دنيا رو پر کرد اونوقت اين خانواده است که آسيب ميبينه! من به جهنم! فردا همه ميگند پسر فلانی! هيچ کس من و نمی بينه فقط خانواده است که مطرحه! من عمرا اگه برام مهم باشه که بی آبرو ميشم يا بدبخت يا بيچاره يا.......! واسه من فقط ميس ايکس مهمه! ولی نميتونم خانواده ام رو تو خطر بندازم!

اين حرفها رو دوستها بهم گفتند! اينقدر چشمم کور بود که اصلا اينجور چيزها رو نميديدم! وقتی هم بهم گفتند اصلا دلم نميخواست بشنوم! بهم گفتند: لااقل در مورد چيزهايی که گفتيم فکر کن! ولی اونقدر فکرم بسته شده بود که دلم نميخواست فکر کنم! ولی خيلی با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم! فهميدم که حرفهای بدی نيستند! چند روزی فکر گفتنش رو از سرم انداخته بودم بيرون! تا اينکه دوباره در موردش فکر کردم: من که نميتونم تا آخر از دوريش بسوزم! تا کی بايد صبر کرد؟ بالاخره که بايد بفهمند! چه زود چه دير! ولی حرفهای دوستان هم هنوز توی گوشم بود!

حالا شما ميگيد چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه اونهايی که ميگند قصه طولانی شد بايد بگم کاريش نميشه کرد زندگی همينطوره که هست! گاهی طولانی گاهی کوتاه!

خوش باشيد! شما هم فکر کنيد و بهم بگيد چی کار کنم؟

به اميد اونروز که...........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳


آدم چقدر ميتونه خر باشه!؟

الان ديگه شبه!‌ اون موقع که نوشتم تازه از مدرسه اومده بودم! خب داشتم ميگفتم:....

راستی چی ميگفتم؟....آره سر کلاس موزيک که قبلش با ميس حرف زده بودم! از شانس طلايی ما معلم هم نبود و داشتيم با هم ديگه حال ميکرديم و ميگفتيم و ميخنديديم! يه دفعه ساعت ۳ شد! اجازه گرفتم و رفتم بيرون! همين که در کلاس و باز کردم ديدم سه نفر دختر اونجا پلاس شدند! يکيشون تا من و ديد خنديد! چون چشام يه مقداری کوره و اونجام خيلی تاريک بود نفهميدم کی بود! دقت کردم ديدم اه...يارو Show offer هست! يه يارويی که هميشه جلوی بچه ها با قر راه ميره تا يکی بهش نگاه کنه ولی خب هيچ کس آدم حسابش نميکنه! خلاصه از کلاس اومدم بيرون...( کلاس ما توی يه حال تقريبا طولانی و تاريک که يه درب اولش بود و بعد سمت راست کلاس شیپور و رو به رو هم کلاس ما) درب جلو رو بسته بودند تا کسی نبينه شون! تا رفتم تا رد شم برم بيرون چشمم به پهلويش افتاد! خواهر کوچيکه ميس ايکس بود! منم بی خيال راهم و گرفتم و رفتم تا به در جلويی رسيدم يارو گفت:

_ Excuse me

_ برگشتم!

ــ Do you have persian CD ?

_ نشنيدم يا فکر کنم متوجه نشدم! خلاصه نفهميدم آخه يه جوری ميگفت که انگار ميخواد خيلی با ناز حرف بزنه!( يه دفعه! دو دفعه و سه دفعه شد) نفهميدم! يه مقداری عقب رفتم و بهشون نزديک شدم!

ــ شما سی دی فارسی داريد؟

ــ نه!(راهم و گرفتم و رفتم!)

مقداری طولانی توی سالن ها ميگشتم تا وقت بگذره! بعد که دوباره رفتم نبودند! ( اگه خواهر ميس ايکس نبود که حال دختره رو ميگرفتم تا ديگه سراغ من يکی نياد!) آخه يکی نيست بگه من برای خودم ميس ايکس دارم! ای بابا....

خلاصه ساعت آخر که نت های رياضی رو دادم به ميس ايکس وقتی که داشتيم برميگشتم فهميدم که واقعا احمقم! ديوونه که هستم هيچی احمق هم هستم! خب خره... چرا ايميل آدرس مزخرفت و ننوشتی داخلش!‌ شايد ادد ميکرد!‌ لااقل امتحانش مجانی بود!‌ فهميدم که خيلی خرم!

الانم از فوتبال اومدم!‌ ميخوام يه مقدار منتظر ديوونه عاقل بشم شايد بياد و با هم چت کنيم يا شايد هم هری پاتر!

خوش باشيد.... برام دعا کنيد!

به اميد همون روز.............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳


نت های رياضی!

سلام! اولا خيلی زود ازتون معذرت ميخوام چون کامپيوتر ما طوری شده که چند دفعه پشت سر هم ريستور شده!‌ واسه همين من باز آدرسهاتون و گم کردم! ولی خوب خودم پيدا ميکنم! بعدش نه ميخوام احساسی بنويسم نه الکی! ميخوام زود بگم تا يادم نرفته! فکر کنم ديروز بود يا پريروز چی شد که من ننوشتم و الان يادم رفته! ولی اين يکی نميره...

سر صبح که رفتم مدرسه ديگه همراز باهام نبود! عوضش دو سه تای ديگه بودند! خلاصه رفتم مدرسه و بعدش ميس اومد و بهم نگاه کرد و گفت: سلام! گفتم: سلام! بعد رفت با به کارهاش برسه من هم علاف بودم تا زنگ خورد و کلاسهامون شروع  شد! انگليسی که هيچی! آشپزی هم هيچی! ساعت سوم که من اسپير يا همون ساعت آزاد داشتم و ميس ايکس رياضی ماها رو توی بلندگو خواندند تا اتند کنيم به اتاق ۱۲۹! من هم رفتم!‌ بعد يارو برگشت و گفت: برو کتابخونه واسه شما ها بعدا يه ساعت ديگه تعيين ميکنيم! فکر کرده بود که من همESL هستم! هرچی گفتم کسی باور نکرد! من هم گفتم: بياين برين گمشيد همتون! بهتر... بالا ميس ايکس هم هست! من هم  رفتم و اونجا هرچی باز گفتم من نيستم ای اس ال! هيچی به هيچی! به در ميگی که ديوار بشنوه! خيلی واسه من يکی افت داشت که بعد از اين همه درس خوندن باز با اينجور بچه ها بپلکم! آخرش رفتم و جايی نشستم که ميس ايکس چند تا ميز اونطرفترم نشسته بود! از شانس بعد پشتش و کرد به من و من هم بيکار نشستم و هی شعرهای عاشقانه نوشتم! آخرش هم زنگ خورد و هيچی! همينطور علاف علاف علاف! 

ساعت بعد هم هيچی! ساعت آخر که داشت از پله ها ميرفت پايين من هم از دنبالش رفتم! يه دفعه برگشت و گفت: ديوونه! نتهای رياضيتو داری؟

ــ آره!

ــ لازمش نداری؟

ــ نه! (شروع کردم به دنبالشون گشتن توی کيفم!

ــ (من و ديد و ..) الان همراهته؟

ــ (با يه لبخند) آره!

ــ خب الان هيچی ساعت آخر بهم بده!

ــ اوکی!

رفتم سر کلاس!

الان بايد زود برم بنابراين از وقايع داخل کلاس نميگم! بعدا يادم بندازيد تا بگم!

زنگ آخر زده شد و اومدم! اومد! دفترها رو دادم بهش!

ــ فلانی لازمش نداره؟

ــ اون رياضی نميخونه!

ــ اوه راستی داداشيت!؟ اسمش چيه....؟؟

ــ نه بابا! درسخون نيست!

بعدش راهم و گرفتم و رفتم! ميخواستم منتظرش بشم اما بچه ها نذاشتند!

بقيش رو بعدا بهم بگيد تا بنويسم! عجله دارم!

خوش باشيد!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳


چی بگم؟

من از اولش ميدونستم بدشانسم! خدايا چی می شد اگه بر ميگشت؟ چی ميشد اگه امروز اون پسر سياه حال من و نميگرفت؟ چی ميشد اگه ساعت آخر مرغ بی محل پيداش نميشد؟ چی ميشد....؟ هيچی نميشد! هيچی!

صبح رفتم مدرسه و جلوی کمدها يه آقا پسر سياه نشسته بود که خيلی ازش متنفرم! آخه واسه اين که يه دفعه ميس ايکس و تاچ کرده بود و من هم از همون روز شروع کردم به دنبال بهانه گشتن تا حال بگيرم ازش! خلاصه امروز با يه دختر سياه ديگه که با اونم جر و بحث کرده بودم نشسته بود و همين که اومدم شروع کرد به چرت گفتن! منم که اصلا حوصله نداشتم و منتظر ميس بودم بی خيال شدم! ولی خوب مگه ميذاشت؟ آخرش من هم داغ کردم و رفتم جلو و هرچی گفت دو تا به جاش پس دادم! نميخواستم زياد طولش بدم چون ممکن بود هرلحظه ميس بياد و اصلا نميخواستم از لغات بد جلوی روش استفاده کنم! ولی اين يارو سياهه هم سريش بود و ول نميکرد! آخرش همراز اومد و با هم  رفتيم و نشستيم کنار پله هايی که ميس ايکس ازش ميومد بالا!‌ همينجور سرگرم حرف زدن بودم که اومد!‌ تا برگشتم از جلوم رد شد! فاصله مون هم يه مقداری زياد بود!‌ تا رفت منم رفتم دنبالش! تا رفتم که سلام کنم! جناب دوستان زبون دراز اومدند و از جلوی ما بردنش! هی گذشت و گذشت و من اصلا نديدمش! آخرش ساعت آخر که از قصد از پله های اضطراری اومدم بالا تا درست از جلوی کلاسش در بيام ديدم نيست!‌ دوستاش اومدن بيرون! منم راهم و گرفتم و رفتم!‌ داشتيم با همراز ميرفتيم٬ دو تا از دوستاش هم پشت سر ما ميومدند! من هم هی داشتم حرف ميزدم که يه دفعه يکی از پهلوم دويد و خورد به دست چپم! ازم دور شد که ديدم ميس ايکسه! وای خدايا! اگه بر ميگشت؟ چی ميشد؟ گفتم که هيچ نميشد! فقط عالی ميشد! لااقل يه بهونه بود که باهاش گرم بگيرم! ولی انگار زده بود رو دنده آخر و سيم ترمزش هم قطع شده بود!‌ لباسامو گرفتم و به اصرار بچه ها رفتيم پايين! ميخواستم براش صبر کنم اما باز به اصرار رفقای گرامی نشد! رفتيم که درست جلوی خيابون و حياط مدرسه يکی از بچه هايی که درست مثل پيرمرد ها ميمونه و خيلی حالم و به هم ميزنه اومد و مثل اينکه از قضيه عاشقی ما خبر دار شده بود! هی کليد ميکرد! من هم ميس ايکس از پهلوم گذشت و مونده بودم برم يا با اين يارو جر و بحث کنم! آخرش اومده ميگه: ميگن عاشق شدی! با خودم گفتم: بيا برو بابا حالت خوشه! به تو چه مرتيکه! ولم کن! خلاصه اينکه سه پيچ بود! آخرش هم ما رو از يه راه ديگه بردند که اصلا چشممون به ميس نيافتاد! حالا کی ميتونه احساس من و درک کنه؟

ناراحتی٬ بدشانسی٬ کاش ميشد...٬و ...............

هيچ کس...

الانم نصف شبه و من هم بايد برم بخوابم! با اينکه اصلا خواب به چشام نمياد!

برام دعا کنيد که فردا موفق بشم! ولی مطمئن باشيد ايندفعه ديگه يه کله روی دماغ سياهه پياده ميشم!

به اميد همون روز..........................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳


سکته کامپيوتر...!

سلام!

ببخشيد که دير شد! کامپيوتر نفله ما آسم داشت بعد داروش تموم شده بود سکته زد! شانس اوردم که سکته ناقص بود وگرنه ديگه بعله...فاتحه مع الخلاص و الصلوات يا هرچی....

بايد بگم که دوباره آدرسهاتون و گم کردم!‌ به خاطر همين بک آپ! اگه دير ميام خدمتتون ببخشيد چون بايد آدرستون و پيدا کنم!‌ بعدشم يه مقداری بيزی هستم! روی حرف تک تکتون فکر ميکنم! در ضمن دختر تنها جوابت و با کامنت نميدم چون وبلاگت باز نميشه! ولی همين جا بهت ميگم: معلومه که اعصابت از منم خرابتره....(اينجاست که من دکتر ميشم)!  بهتره هروقت وبلاگ بنده رو ميخونی يه ليوان آب خنک همرات باشه! بعدشم مگه از يه ديوونه چی انتظار داری؟ بابا من بدبخت اگه اونقدر عرضه داشتم که الان ديوونه نميشدم!‌ فقط صبر کن تا من ببينم چی ميشه!

الان که پشت کامپيوتر نشستم نه ميشد کامنت بذارم نه چيزی بنويسم! ولی مثل اينکه اين پرشين بلاگ .....نميدونم چی بگم! بی خيال!

از اينکه من ميس ايکس و دوست دارم فقط چند نفر از دوستان خبر داشتند ولی نميدونم چرا يا چطور مردم خبر دار شدند!‌ ميترسم آخرش برادر نازنينش بفهمه و حال ما رو بگيره....! بالاخره که ميفهمه اما من ميخوام اول بهش بگم تا تکليف خودم و روشن کنم! حالا من ميگم و شما نميفهميد... ولی همين که خودم ميفهمم کافيه! (خودپرستی)

تا ببينم فردا چی ميشه و خدا چی ميخواد! ميگن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!‌ اما من ميترسم با صبر من مرغ از قفس بپره....اه... نميدونم!

به اميد اونروز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳


بلاخره تونستم باهاش راحت حرف بزنم!

امروز جمعه است! ديروز هم پنجشنبه بود! امروز کل مدارس از بزرگ تا کوچيک شهر ما تعطيلند! واسه اينکه همه استادها با خودشون حرف ميزنند و چرت ميگند و پرت ميشنوند!

ديروز صبح وقتی رفتم مدرسه هيچ کس نبود تا توالت رفتم تا موهام و شونه کنم چون ميس ايکس تا چند دقيقه بعد ميومد! با صدای بلند آواز ميخوندم و ميرفتم تا اينکه پيچيدم و ديدم ميس ايکس داره مياد! رفتم جلو و گفتم: سلام! جوابم و داد! رفتم و موهام و شونه کردم و اومدم و هی موقعيت از دست دادم! نميخوام جزئی بگم چون ميدونم بدتون مياد! خلاصه زنگ آخر خورد و من هم کاپشنم و گرفتم و با بچه ها ايستاده بوديم و من هم چشمم به ميس بود! به همراز گفتم: يا امروز يا هرگز....! رفتم پيش ميس ايکس! گفتم:

ميس ايکس!‌ تو Time table....آه..(اشتباه گفتم) Report card ت و گرفتی؟

ــ آره!

ــ ميشه ببينم؟

ــ لبخندش بيشتر شد و گفت: نگاش نکن! خرابه! ( اما مشغول شد به دنبالش گشتن تو کيفش)! (در آورد و بهم داد)!

ــ مرسی!

( با اينکه انگليسی اون بهتر از من بود اما استاد باهاش لج کرده بود و اون شده بود۵۳ و من ۸۵! فيزيک و شيمی و هم من شدم ۹۰ ولی اون ۷۰! ورزش هم ۹۰ اما اون ۷۰! باقيشم ديگه برام مهم نبود! آخه توی يه کلاس نبوديم! ۵/۱۳ هم Creadit داشت يعنی يکی از من بيشتر! )! (بهش پس دادم و دوباره تشکر کردم! ديگه بهونه ام تموم شده بود اما خودش شروع کرد: من رياضی و ۵۰.... در همين موقع بود که يه پسر پاکستانی مزخرف اومد و زد به پشتم تا برگشتم ديدم ميس ايکس هواسش پرته! من هم اومدم! اما هنوز خوشحال بودم!

ديشب هم بعد از فوتبال الکی الکی خودمون و خونه کی خراب کرديم! بحث عجيبی بين بچه ها شده بود! بحثی در مورد خدا٬ پيغمبر٬ علی٬ شيعه٬ سنی و....

خيلی خوب شد چون ديگه هرکس نظر خودش و ميگفت! ترسی از شيخ و آخوند يا برادران نبود! هرکس ميخواست يه چيز را ثابت کند! بعدش ساعت تقريبا ۱:۳۰ شب بود! دو تا از بچه ها رفتند خونشون! من و همراز هم باهاشون تا ايستگاه اتوبوس رفتيم! سر راه موضوع ميس ايکس و کشيدم! دو نفر ميگفتند: بهش نگو! و يک نفر ميگفت: بگو! معطل نکن! من مونده بودم و يک دل گرو و يه مغز بی فکر و خودم و خودم!

الانم قرار شد بريم خونه يکی تا دوباره بحث کنيم! اونجا ميخوام موضوع ميس ايکس و دوباره پيش بکشم! آخه اونجا از با تجربه ها استفاده ميکنيم!

راستی اگه من نميام به وبلاگتون سر بزنم واقعا وقت ندارم! به محض اينکه وقت پيدا کنم ميام! روزی يه ساعت از کامپيوتر استفاده ميکنم اونم يا ميام اين خراب شده رو آپديت ميکنم يا کارهای عقب افتاده رو انجام ميدم!خلاصه ببخشيد...

به اميد اونروز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳


عنوانی به فکرم نميرسه...!

خيلی سعی کردم اما انگار اين شانس بد دلش نميخواد من و ول کنه! امروز هرطوری بود اتوبوس اول و گرفتم و رفتم!‌ اومد... خواستم سلام کنم اما خودش سلام کرد!‌ اما ديگه خنده به لبهاش نبود! جوابش و دادم و رفت! تنها بود.... تا دويدم تا يه بهونه پيدا کنم باهاش حرف بزنم يکی از دوستاش که خيلی ازش بدم مياد اومد.... و با هم سرگرم حرف زدن شدن.... تا دوستش رفت توالت دويدم اما ديدم يکی ديگه اومد که اين دفعه اصلا ولش نکردند.... ساعتهای بعد هم همينطور.... در ساعت آخر لب خيابون گيرش اوردم تا خواستم برم پيشش ديدم بچه ها جمع شدند... واسه همون دعوايی که با سرخپوستها شده بود.... امروز حتی پليس هم اومده بود.... تا اونروز ميترسيدند و ميگفتند: ما ديگه دعوا نميکنم!‌ اما امروز باز کرم رفته بود به اونجاشون.....

من هم اگه ميرفتم دنبال ميس ايکس نميشد.... بايد می بودم.... خلاصه امروز رفت و من هم همين الان از فوتبال اومدم! هفته بعد هم روز يکشنبه مسابقه داريم...!

ديگه واستون بگم که امروز توی بی بی سی اين تيتر توجه ام رو جلب کرد:

" دعوت از وبلاگ نويسان جهان برای حمايت از دو زندانی ايرانی"! فقط خواستم بگم بريد ببينيد قضيه از چه قراره.... !! آره دولت ايران هم که خودش خيس کرده.... اينقدر ديگه سختگيری؟ تا کی ميخوای پيش بری؟ عمرا اگه بتونی اين همه مردم و سرکوب کنی! دو روز ديگه بز ايران ميميره بعد خيال همه ما راحت ميشه! اونوقت ديگه واقعا يه چوپان واقعی پيدا بايد کرد! هميشه گفتند: هرکسی يه جايی داره! خوب ديگه بسه... حوصله ام سر رفت!

الان يه کامنت از ابی عاشق ديدم که دوست دارم شما هم سايتش و ببيند! من که خيلی حال کردم! واقعا قشنگ مينويسه!

بقيه حرفها باشه واسه بعد.... بايد تکاليف انگليسی و انجام بدم.... امروز سر کلاس آشپزی يادم اومد که ننوشتم... از کلاس زدم بيرون رفتم کتابخونه ميخواستم از ديکشينری استفاده کنم اما همه کامپيوترها بوک شده بود.... اومدم و فقط يه نصفی نوشتم و دوباره رفتم سر کلاس و با يه تير يکی و نصفی نشون زدم! تا اومدم سر کلاس انگليسی نزديک بود با يه نيتو (سرخپوست) دعوام بشه.... ولی نشد! آخه مدير درست پشت سرم بود....!

به اميد همون روز....................................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳


يه روز مزخرف ديگه با شانس بد...!

دوشنبه رسيد و من ديوونه هنوز توی کار اين شانس موندم که چرا يه دفعه به طرف من نمی چرخه؟ چرا به طرف من يه نيم نگاه هم نميکنه؟ امروز واقعا فهميدم که بدشانسم! صبح اتوبوس اول رو از دست دادم! رفتم و ديدم که زودتر از من اومده! دوستاش هم دور و برش و من هم مثل يه ستون که هيچکی بهش توجه نميکنه! بعدش خواستم برم باهاش حرف بزنم که ديدم تنها نميشه! آخرش لانچ تايم رسيد و من همونجا ايستاده بودم تا يه موقعيت ببينم و حمله کنم اما نميومد! آخرش بچه ها اومدن و گفتند: بيا بريم کافه تريا يه چيزی کوفت کنيم! ولی من اصلا نميخواستم پستم رو ول کنم! اولش نميرفتم اما بعدش رفتم و يه چيزی کوفت کرديم و من هم با يکی از بچه ها (همراز) دويدم بالا که موقعيت از دستم نره....حالا اينجا قضيه جدی ميشه!

داشتيم ميرفتيم که همراز پيچيد که از پله های اونطرفتر بره... از قضا چند تا دختری که هی ميخوان جلب توجه کنند اما ما دلمون اصلا پيش خودمون نيست و چشای کورم هم فقط يکی رو ميبينه! خلاصه از روبه رو ميومدن و من هم که اصلا متوجه همراز نبودم يکی دو قدمی رفتم بعد ديدم نيست برگشتم ديدم داره ميره سمت راست! گفتم: همراز بيا... از اينطرف ميريم! اومد تا برگشتيم که بريم ديدم ميس ايکس با لشکر دوستان مزخرف از رو به رو اومدند .... رفتند کافه تريا؟!!! باورتون ميشه که آدم چقدر ميتونه بد شانس باشه.....

ديگه نميخوام ازش حرف بزنم چون اين زندگی مزخرف حالم رو بهم ميزنه....بدبختيام يادم مياد.... ديگه نميدونم چی بگم؟

از وبلاگ آينده ديدن کنيد... کمکش کنيد تا بتونه راه بيفته....!

برام دعا کنيد.....شما که دلتون به خدا نزديکتره....

به اميد اونروز......

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳


بی عنوان...!

haende

تازه درست شده! بهش سر بزنيد تا بتونه ادامه بده!

مرسی

به اميد اونروز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳


يه شب روشن از نور چراغ...!

ساعت تقريبا ۱:۵۲ شبه! بعد از ظهر يه مقداری خوابيدم! بعدش بيدار شدم و داشتم موزيک گوش ميکردم که يهو اومدند و گفتند: خجالت بکش! توی شب عاشورا! و کلی نفرين و .........سرم و گذاشتم و فکر میکردم! چشام و که باز کردم ديدم همه جا تاريکه!‌ همه خوابيدند! من هم اومدم تا بنويسم و از فکر موزيک گوش کردن بيام بيرون! شبهای اينجا حالم رو بهم ميزنه! خيابوناش تا صبح روشنند و هرگز نميتونی که ماه و ستاره هاش رو ببينی! دلم لک زده واسه شبهای تابستونی که برقها ميرفت! توی حياط دراز ميکشيديم و به آسمون نگاه ميکرديم! روياهای بچگانه روز از جلوی چشامون عبور ميداديم و زندگی رو بهشت ميديدیم! يادم مياد آرزو داشتم هميشه بچه بمونم! الان که بزرگ شدم گاهی وقتها فکر ميکنم عجب احمقی بودم! و گاهی وقتها با خودم ميگم چرا به آرزوم نرسيدم؟ البته هميشه  سعی کردم فکرم رو بچه نگه دارم! واسه اينکه از درک کردن وقايع زندگی بيم داشتم! دلم نميخواست بفهمم! قدم کوتاهه....فکرم هم بچه است اما نميدونم چرا احساس ميکنم بزرگ شدم؟ انگار يه چيزی رو فراموش کردم؟! آره... دلم! دلم به اندازه اين دنيا بزرگ شده! اما نه...! دل چطور ميتونه بزرگ بشه؟ غير ممکنه! شايد فکر کوچکم باز با خيالی بچگانه مشغول سپری اوقاتش هست!؟

راستی سوالی که من و به خودش مشغول کرده اينه که:

اگه ميگند آدم عقل داره! اختيار داره! ميتونه کاری که دلش خواست انجام بده! و..... پس چرا من نتونستم انتخاب کنم که به اين دنيا بيام يا نه؟ مگه من صاحب الختيار نيستم؟ مگه من جز همون آدمهايی که اشرف مخلوقاتند نيستم؟ از اولش اختيار به من داده نشد اما حالا که معنای زندگی را فهميدم اختيار دارم که چطور زندگی کنم! اما باز هم نه! اگر من اختيار دارم چرا نميتونم بميرم؟ من مرگ رو انتخاب کردم اما چرا نميتونم بدستش بيارم؟ باز هم اينجاست که متوجه ميشم عقل هر انسانی کوچکه...هرکسی که ميخواد باشه... اما فکر من نوزاده... نوزاد...................

به قول شاعر که ميگه : زندگی چيست خون دل خوردن       زير ديوار آرزو مردن

به اميد اونروز................

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳


نصف کمتر چيزهايی که گذشت...

بالاخره روز والنتاين رسيد! خيلی فکر مشغول بود! نميدونستم چی کار بايد بکنم؟ بچه ها از همه طرف من و زير فشار گرفته بودند که برم و بهش بگم! موقعيتها همينجوری سپری ميشد تا اينکه بلاخره سر کلاس موزيک کيبورد خيلی با خودم فکر کردم و تصميم گرفتم برم و بهش بگم! از کلاس که اومد بيرون ديدم نيست! سر کلاس نرفتم و هی منتظر بودم تا بياد! ولی نيومد! کلاس آخر و هم رفتم و وقتی اومدم لباسهام و گرفتم و منتظر شدم که بياد و بگم! اومد اما باز با اون دوستهای کذاييش! با خودم گفتم: الان که تنها شد ميرم ميگم! از شانس بد من هم خواهر کوچيکش هم اونجا جلوی چشمای من واستاده بود! خلاصه اين تنها نشد که نشد! بعد به خواهرش گفت: تو برو من ميام! من هم هی منتظر بودم  که تنها بشه! اگه هم ميرفتم و ميگفتم که بياد اينطرفتر تا باهاش حرف بزنم مطمئن باشيد اون دوستاش يه جوری ميفهميدند! خلاصه رفتيم بيرون! لب جاده من واستاده بودم و چند قدم اونطرفتر از من اون! اونطرف جاده دو تا از دوستان شفيق توی ماشين بودند! منتظر تا من و ببينند که چی کار ميکنم! آخه ديگه من بودم و اون! از خيابون رد شدم و با شصتهای رو به بالا از هرطرف برخورد کردم! خيلی عجله داشت! تا خواستم بهش برسم رسيد به پيچ! تا خواستم صداش بزنم ديدم که بعله..... داداش جون مهربونش با بقيه اهل فاميلشون اونجا جمع اند! هی به خودم لعنت ميفرستادم که چرا زودتر نگفتم! خلاصه اونروز با اينکه هوا سرد بود! زیپ کاپشن و ژاکت و دکمه های پيرهن رو باز گذاشته بودم و هی ميرفتم و جيغ ميزدم! آخه ديگه تنها بود! هيچ چيز رو حس نميکردم به جز بغض تو گلوم!‌ خيلی عجيب بود! واسه مردن انسان هم گريه نکرده بودم چه برسه به همچين چيز ساده ايی! از فردای اون روز هرکی بهم ميرسيد ميگفت: بی غيرت! بی عرضه! ...............

حق هم داشتند!

از اون روز به بعد ديگه تا حالا شبها خوب نميخوابم! يعنی تقريبا تا صبح بيدارم!‌ از مدرسه که ميام خستگی و بی حوصلگی من و به خواب ميبره اما باز شبها بيدارم! کارم شده موزيک! هيچ کار ديگه ايی نميتونم بکنم!

نميدونم چرا ميس ايکس اينقدر خنگه! توی اون همه دختر فقط با اون حرف ميزنم! فقط به اون سلام ميکنم! هميشه به اون نگاه ميکنم! چرا نميفهمی؟؟ اون موقعيت طلايی رو هم که داداش جونت گرفت! پس ميخوای الان چی کار کنم؟

بعله واستون بگم که موقعيت از دست رفت! نميدونم الان بهش بگم يا نه!‌ بهونه ايی پيدا کردم که دوشنبه باهاش حرف بزنم! آخه خودش که حرف نميزنه! من هم که بدون دليل که نميشه که.... راست يه فکری که وقتی کامنتها رو ميخوندم به سرم رسيد.... چطوره که خودم رو بکشم؟ اونوقت ديگه همه راحت ميشيم! شماها٬ ميس ايکس٬ رقيبها٬ دوستها٬‌دشمنا و از همه مهمتر خودم!‌

فعلا هيچ حوصله ندارم! لطفا اين آدرسهاتون رو درست بنويسيد که من بايد دوباره همشون رو ادد کنم!

به اميد اونروز...............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳


سلام!

سلام....................................................................................

اول از همه والنتاين مبارک با اينکه خيلی ديره ولی خوب ديگه..... بعدش از صميم قلب ماه محرم و به همه شما تسليت ميگم.... به همتون...

راستش من يه چند وقتی اين کامپيوترم بک آپش خراب شده بود اينه که يه چند وقتی رفته بوديم هواخوری.... (الهی درد و بخوری)! بعدش...الان که کامپيوتر ما به سلامتی درست شده همه آدرسهای من که توی ّFavourite من بود گم شدند... يعنی همه چيزم رفت به باد پناه.... واسه همين از همتون ميخوام که آدرسهاتونو بذارين که من بتونم باز به فيورت هم ادد کنم.! مرسی خيلی ماچ

الان خيلی خستم حوصله ندارم بعدا ميام به همتون ميگم اين چند روز چه غلط و اشتباه هايی کردم...

به اميد اون روز.....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳