همينجوری

بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم!

فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟

به امید همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥

همينجوری

بعد از این همه وقت!  تا الان شده یه سال و یه ماه که من دیگه ننوشتم!

فقط میخواستم ببینم  بلاگن هنوز کار میکنه یا نه؟

به امید همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥

شب آخر و همه ماجرا!

ساعت تقريبا ۲ بعد از ظهر بود. ناخودآگاه به طرف بالکن رفتم. دلم ميگفت ميس ايکس رو به روی آپارتمان است. به محض اينکه به بالکن رسيدم باس را ديدم. مادرم هم در بالکن بود و من هم دلم نميخواست که باز نصيحت و نفرين را شروع کند. منتظر ماندم تا باس زنگ خانه را زد. گوشی را برداشتم. گفت: زود بيا پايين! رفتم. گفت: ميس ايکس اينجاست. گفتم کجا؟ گفت: داخل آپارتمان. فهميدم که امروز يکی از همسايه ها آنها را به همراه چندين نفر ديگر دعوت کرده اند تا دعا و قرآن بخوانند. باس رفت تا با مادرش حرف بزند و من هم ايستادم. باس برگشت و گفت: ميس آنجاست. بعد خداحافظی کرد و رفت.

ايستادم و آسانسور را هر دفعه خالی ميفرستادم بالا و منتظر می نشستم. همانطور منتظر بودم که ميس آمد و همين که مرا ديد برگشت و رفت. من هم دوباره رفتم بالا. لباس پوشيدم و دوباره آمدم پايين. همين که در آسانسور باز شد ميس به همراه دوستش که همسايه بالايی ما هست را ديدم. از کنارش رد شدم و گفتم: سلام!‌ جوابم را داد. رفت داخل و من هم رفتم تا قدم بزنم و فکرم را متمرکز کنم. برگشتم و ساعتها منتظر نشستم تا اينکه بالاخره آمدند. چيزی نگفتم. منتظر شدم. نگاهش کردم و نگاهم کرد. فهميدم که ميخواهد تمامش کند. بنابراين فقط سکوت کردم. مدتی اينطرف و آنطرف رفت و بعد آمد و گفت: خوب!

گفتم: دليلت و نگفتی؟

گفت: دليل نميخوام. وضع خانواده را که ميدانی!

گفتم: دليل نشد. در ضمن از هيچ چيز نميخوام!

گفت: چی ميخوای؟

گفتم: (سکوت کردم) فقط اينکه در ارتباط باشيم.

گفت: ولی من نميخوام در ارتباط باشم.

گفتم: چرا؟ دليلت چيه؟

گفت: گفتم. ديگه هم ايميل نفرست! ( انگليسی)

گفتم: قبول داری آدمها عوض ميشند؟

گفت: آره.

گفتم: تو هم عوض ميشی. دنبالت ميام هرجا که بری!

گفت: عوض نميشم. تو هم نميای.

گفتم: ميام.

به چشماش نگاه ميکردم. مثل هميشه قشنگ و براق بودند. ميدرخشيدند. ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم فقط به خاطر اينکه قضيه رو فيصله بده اومد تا حرف بزنه. از همون قبل از دو سال پيش که شناختمش فهميدم که برام زياده. به دوستش نگاه ميکرد و ميدونستم هرچی بگم گوش نميکنه! ميدونستم حتی اگه گوش کنه يه دقيقه هم توی فکرش نمی مونه.

گفت: من نميخوام در ارتباط باشم.

گفتم: پس من چی؟

به اينطرف و اونطرف نگاه ميکرد. ميدونستم اهميت نميده.

گفتم: تو که گفتی عشق و ميشناسی.

گفت: آره. ميفهمم و ميدونم.

گفتم: پس بايد بدونی که من به اين سادگی ها ولت نميکنم.

گفت: پشيمون ميشی.(ميدونستم فقط ميخواست بهانه پيدا کنه)

گفتم: من نميشم.

گفت: ميشی و......

گفتم: اگه من ميخواستم برات مشکل بسازم دو سال صبر نميکردم. الان هم اگه بهت گفتم فقط به خاطر اين بود که فهميدم ميخوای بری!

به دوستش نگاه ميکرد و اهميت نميداد.

تلاشم بيهوده بود.

خلاصه گفت: Final Answer ok?

گفتم: باشه! اما صدام و نشنيدم. بقض گلوم و گرفته بود. رفت و من هم اونجا نشستم. حتی نميدونستم به چی فکر کنم.

همراز اومد پايين و گفت: چه خبر؟ گفتم: بدبخت شدم. همونجا داشتم حرف ميزدم که ديدم ميس از روی نميکت رو به روی آپارتمان بلند شده. خواستم برم بيرون. اومد. دم در بهش گفتم: دو دقيقه وقتت رو ميدی؟ ايستاد. گفتم: اول اينکه اون وبسايتی که بهت دادم رو بخون( آدرس همين وبلاگ) گفت: نه. نميخوام. و تا من خواستم قسمت دوم که مهمتر بود رو بگم که برگشت و رفت.

نميدونم. اونوقتها قبل از اينکه بهش بگم دوستش دارم هروقت که بهم سلام نميکرد يا قيافه ميگرفت اونقدر دلم ميگرفت و گريه ميکردم که نميدونستم ساعتها چه جور ميگذرند. اما حالا فقط بغضش بود و ديگه اشکی در کار نبود. از بغض متنفرم. تا حالا اينقدر ناراحت نبودم. اما شايد ناراحتی نبود. ديگه هيچ راهی نيست که انجام بدم. هيچکاری نميشه کرد. هيچی. هيچی. هيچی. هيچی.

اگه عنوان وبلاگ رو بهش دقت کرده باشيد هست: ديوانه عاشق در رويای غير ممکن ميس ايکس. و با رفتن ميس ايکس ديگه داستان ديوانه عاشق هم تمومه. آب که نباشه ماهی کجاست؟ ديگه نميدونم چطوری زندگی کنم؟ به چه اميدی درس بخونم؟ ديگه کجا برم؟ ميخواستم برم انتاريو تا اونجا همراه اون دبيرستان و دانشگاه رو تموم کنم اما مادرم ميگه عاشقی زده به کلت ميری يه معتاد مشروب خور بی مصرف ميشی. ولی نميدونه که اگه من اينجا بمونم خيلی بدتر ميشم. اميدم توی اون شهر باشه من چطوری زندگی کنم؟ ديگه تموم کردم.

اين وبلاگ فعلا تعطيل ميشه. شايد يه خداحافظی هميشگی باشه. شايد هم دوباره برگردم و بگم کی ميميرم. دوباره ميگم: خدا وجود نداره. ۲ دفعه منکر شدم اما دوباره بهش رو آوردم اما ايندفعه ديگه مطمئن شدم که نيست. نيست. نيست. نيست. نيست. نيست.نيست.

اگه ديگه حوصله ايی بود ميام وبلاگهای شما رو هم ميخونم.

ديوانه عاشق مرد.

به اميد اونروز...اما ديگه کی قراره اونروز رو بياره.؟

ممنونم از همتون و خدا حافظ همگيتون.

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

مقدمه يک دوری بلند مدت!

تقريبا يک سال ميشود که بر روی ديوارهای کهنه اين کلبه ويران خاطره هايم را حک ميکنم. نميدانم اگر کارم درست بود يا خير؟ دلی در سينه داشتم که از غم ناله ميکرد...از غمهايی که سالها در قلبم زندانی ميکردم! هدفم از نوشتن در اين ديوانه خانه فقط به خاطر خالی کردن خودم بود. عقده های دلم٬ درد دلهايم٬ خاطراتم٬ شک و گمانهايم٬ همه را نوشتم. دوستانی خوبی که تقريبا يکسال پا به پای من ماندند و هميشه با حرفها٬‌ راهنمايی هايشان٬ تجربه هايشان و...کمک کردند تا درد اين غم ناگزير را کمتر احساس کنم٬ از همه تان ممنونم.

سالها قبل از اينکه شروع به نوشتن اين وبلاگ کنم. حتی قبل از آنکه عاشق شوم٬ حتی قبل از آنکه ديوانه شوم تصميم به مرگ گرفتم. آنقدر شجاع نبودم که خودم را خلاص کنم. حال که مشکلاتم و سختی های زندگی ام دوبرابر شده اند شايد آنقدر شجاعت دارم. ولی ديگر تصميم به مرگ ندارم. حداقل نه بدون تلاش!‌

ميس ايکس من!‌ تنها ميس ايکس من از کنارم برای هميشه ميرود. غم فراقش همچون شمع آبم ميکند. توانايی مقابله با حقيقت را ندارم. هميشه ازش گريزان بودم و هميشه خواهم بود. اميدم ميرود اما ميدانم که بالاخره يک روز دوباره می بينمش. تصميم گرفتم که در همين کريسمس هرطور که هست به آن شهر بروم و هرطور که شده پيدايش کنم! اگر هم نشد تابستان سال بعد. دير و زود دارد اما سوخت و سوز نه! در طول اين تقريبا دو سال که عاشق ميس ايکس بودم در موردش فکرهای زيادی کردم٬ حدسهای زيادی زدم٬ شک ها و گمانهای زيادی بردم٬‌ بيشتری هايشان اشتباه محض بودند٬اشتباه هايی احمقانه٬ و گاهی هم حق داشتم. هرچه که در اين وبلاگ نوشتم همه اش حقيقت محض بود و هست. اگر اشتباه فکر ميکردم يا حدس ميزدم متاسفم و معذرت ميخوام (از ميس ايکس و از همه شماها). اما من هم حق داشتم. دختری رو دوست داشتم که هرگز همراهش حرف نزده بودم. حق داشتم اشتباه فکر کنم. همه شناخت من از ميس ايکس تنها حدسهای خودم بود.

من هيچ شناختی از ميس ايکس نداشتم و ندارم! شايد او هم عاشق کسی هست. شايد او هم همچون من که به غير از ميس ايکس به هيچ کس ديگه ايی اهميت نميدهم به هيچ کس ديگه ايی جز عشقش اهميت نميدهد. و يا شايد کس ديگه ايی هم عاشق ميس ايکس هست که ويژيگی های خاص خود را دارد. هيچ نميدانم. هيچ...همه اش حدس و گمان است. همين الان هم حدسی ميزنم که به هيچ کس نميگويم. در دلم نگاهش ميدارم تا از آن مطمئن شوم.تنها  چيزی که باورش دارم اين است که در اين دنيا هرکسی تنها يک ستاره در آسمان دارد. شايد ميس ايکس ستاره من باشد و يا شايد نباشد. شايد من ستاره او باشم و يا شايد هم نباشم. تا آخرين لحظه می ايستم. تا وقتی که بدانم که آيا ستاره من هست يا نه؟!

هرگز دوست ندارم که ميس ايکس ناراحت و غميگين باشد و يا کسی مورد آزار قرارش دهد...و شايد اصرار من به او اذيتش ميکند...برای مدتی سکوت ميکنم...لااقل تا وقتی که در شهر جديد جا بيافتد...آنوقت زمان من است که بار ديگر التماسش کنم!

ممکن است برای مدتی طولانی هرگز ننويسم. حداقل ۳ و يا ۴ ماه. و يا شايد هم نوشتم. قول نميدهم. از همه شماها ممنونم.

در قسمت چرت و پرتهای ديگه آرشيو قرار دارد که با ديدن آن همه زندگی من در طول اين يک سال آشکار ميشود. همه چيزم.

به اميد آنروز....و به اميد ......

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

...

سلام!

قالب اين وبلاگ عتيقه رو به درخواست دوست عزيزم مهتاب شب عوض کردم. و اين و بايد بگم که ممکنه اين قالب زود به زود عوض بشه! ديگه ديوونه ديوونه شدم. زورم به هيچ چيز نميرسه واسه همين ميام و کاغذها و گچهای قالب ديوونه خونه ام رو ميکنم!

به خدا ديگه زده به سرم. دارم اون يه ذره عقلم و از دست ميدم. هرچقدر سعی ميکنم که با چيزهای الکی خودم و بخندونم هيچکاری نميشه! نميتونم از فکرم دورش کنم. اونروز من و همراز رفتيم خونه باس تا دوچرخه اش و بگيريم. (واسه کس ديگه ايی). تا رسيديم دوچرخه ها رو گذاشتيم و نشستيم تا يکم خستگی از تنمون در در بره.هنوز چند ثانيه نگذشت که  همراز گفت: اون ميس ايکس نيست؟ برگشتم ديدم خودشه. عينکهام و نپوشيده بودم اما ميس ايکس رو بدون عينک هم ميديدم. همون روسری قهوه ايش رو پوشيده بود. با مادرش داشت ميومد.همراز پريد داخل تا زنگ در باس و بزنه. من هم دويدم داخل و همراز رفت و من تنها ايستادم تا ميس بياد. رفتم بيرون و به ستونی که اونجا بود تکيه دادم. در حالی که پشتم به طرف راهی بود که اونا بايد می اومدند. صبر کردم. نيومدند. برگشتم نبودند. خدايا...فقط همين يه راه بود...ديوونه شدم...جلو آپارتمانشون راه ميرفتم و سنگ ها رو با لگد ميزدم...همراز اومد پايين و گفتم: غيب شدند. گفت: ديوونه از در پشتی اومدند داخل.

ميدونستم همين که من و ديده از در پشتی رفته.آخه اون در طول ميکشه تا برسی بهش. وگرنه کی مياد راهش و الکی دور کنه؟ در ضمن يه دفعه مادرش و ديدم که از در جلو رفت داخل....از من فرار ميکرد....

اينجا شده جهنم.... فرياد جون من کنکور بهشت و نميخوام...حاضرم برم جهنم...همين الان واسه من اينجا جهنمه....نه آبجی من...نه...

واسه من يکی ديگه تمومه...هيچ اميدی به زندگی ندارم...قبلا هم گفتم زندگی قبلی من هيچی نبود...هيچی...زندگی جديدم از شانس بد با يه اميد شروع شد و با رفتن اون اميد تموم ميشه....حتی تصورش هم برام مشکله...

از همتون معذرت ميخوام و ممنونم!

به اميد همون روز...

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

بسم الله الرحمن الرحيم!

نميگم تنهاترين تنهای دنيام٬ نميگم عاشقترين عاشقام٬ نميگم ديوونه ترين ديوونه هام٬ نميگم هيچکی من و دوست نداره٬ نميگم هرچی غمه مال منه٬ نميگم....

هميشه يکی آدم و دوست داره٬ هميشه شادی توی زندگی هست اگرچه کم٬ هميشه عاشقهای ديگه ايی هم هستند٬ هميشه ديوونه های ديگه ايی هم هستند....من هم يکی از اونها! مثل انسان تو انسانهای ديگه!

هميشه دعا ميکردم کاش انسان نبودم! نميخواستم احساس کنم! هميشه خاطرات غمگين يادم می اومد...هميشه احساس تنهايی و غم ميکردم... الان هم خوشحال نيستم که انسانم! شايد انسان کاملی نباشم و فقط يه مقدار از انسانيت بو برده باشم اما هستم! هيچوقت آدم خوش شانسی نبودم! شايد بعضی وقتها بودم اما هميشگی نبوده...شايد واقعا سرنوشت واقعيه؟ باورش ندارم اما........!

راستی عنوان ايندفعه رو همينجوری نوشتم! خيلی وقته که بسم الله نگفتم! ای خدا....خدايی که دو يا سه دفعه انکارش کردم....

آه...ميس ايکس داره ميره...خيلی ناراحتم به خاطر اينکه معنای عشق و نفهميد...دختر عاقليه...شايد از خود من هم بزرگتر باشه. بالاخره يه روز اونم عاشق ميشه و ميفهمه من چی ميگفتم البته اگه من و يادش باشه...بهش يه ايميل ديگه همين الان زدم...ميتونم جوابش و حدس بزنم اما ميخواستم بهش بزنم!

از همه شما بچه ها معذرت ميخوام که‌ به هيچ کدومتون سر نزدم! به خاطز اينکه زير حرفم هم زدم و دير آپديت کردم هم معذرت! درکم کنيد! اينروزها اصلا نميتونم هيچکاری کنم! ديگه ديوونگی هم کمکی نميکنه...اميدوارم دفعه بعد بتونم يه چيز درست و حسابی بنويسم!

می بخشيد....

به اميد و طرف اونروز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤

روزگار٬ بدبختی٬ در انتها....!

خورشيد ديگه ديده نميشه٬ يه کم که اون پشتها رو نگاه ميکنم سرخی آسمون و می بينم! توی اتاق تنها نشسته ام و لامپها را خاموش کرده ام!‌ داريوش در کنارم ساز غم سر داده و دل من هم گرفته. تقريبا دو روزه که نخوابيدم اما خوابم نمياد٬ همه چيز داره از پيش چشمام رد می شه. همه خاطرات گذشته ام. از همون بچه گی عادت داشتم که با ياد گذشته زندگی کنم چه با شيرينيهاش چه با تلخياش. همه چيز داشت يادم می اومد. من کی بودم؟ کی شدم؟ کی هستم؟ کی خواهم بود؟ زندگی ام تمام شده...

دو سال با يه اميد يه زندگی رو شروع کردم. با خودم گفتم ديگه غم و غصه رو فراموش ميکنم و يه زندگی نو رو سر ميگرم. زندگی جديدم خيلی شيرين بود. داشتم ازش لذت ميبردم که روزگار يادش اومد که بايد با من دشمن باشه! شروع کرد دوباره با من لج کردن. بهش گفتم: هيچ کاری نميتونی بکنی. من عوض شدم.

گفت: پس ببين!

روزها گذشت و ديدم دارم همه چيز رو ذره ذره از دست ميدم! همه چيزهای زندگی جديدم که خودم ساخته بودم. داشت همه رو نابود ميکرد! نميخواستم تسليم شوم٬‌آخه من هم حق داشتم و اين حق من بود. تا اينکه يه روز فهميدم همه اميدم به زندگی جديد داره ميره. بهش گفتم: نرو. من بی تو تموم ميشم! هيچی نبودم اگه بری ديگه من هم نيستم! گفت: ............! دلم شکست.

حتی تصور اينکه بدون اون چطور ميتونم زندگی کنم هم زجرم ميده. نميتونم قبول کنم. کاش اونقدر شجاع بودم که خودم و ميکشتم! کاش اونقدر قوی بودم که قبول ميکردم.....

امروز رفتم مدرسه. نتايجم و گرفتم. نمره هام خوب بودند. وقتی نمرهام و ديدم گفتم: حيف که سال ديگه هميچين نمره هايی رو هرگز نخواهم ديد. چون ديگه اميدی نيست. با اينکه خيلی خسته بودم مدت طولانی ای منتظرش شدم. اينقدر تو فکرش بودم که گذشت زمان و احساس نميکردم. ولی نيومد...! نميدونم چيکار کنم؟

خودم و خلاص ميکنم! حالا به هرشکلی که شده. راستی من که اونقدر شجاع بودم که رو به روی روزگار بايستم. پس حتما ميتونم.......

راستی بچه هايی که توی اين وبلاگ با من در ارتباط اند اگه انگليسی بلد هستيد بريد اون وبلاگ ديگه چون دارم يه خلاصه ايی از اول ميگم!‌

شايد دوباره خيلی زود اومدم....

ديگه به اميد اونروز نيستم. به طرف اون روزم!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

چشم من!

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری ا ز ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانو بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچ کی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکش رو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندن مون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
(داريوش)
  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

ميدونستم....

روز آخر مدرسه بود. سعی کردم بهش بگم نشد. ساعت آخر شد و من صداش کردم اما نشنيد...آخه خيلی شلوغ بود...رفتيم تو حياط دوباره خواستم صداش کنم اما ديدم خيلی خوشحاله...شوق تموم شدن سال توی صورتش آشکار بود...نخواستم اون لبخند قشنگش رو خراب کنم واسه همينم سرم و انداختم پايين و رفتم.

چند روز ديوونه بودم تا اينکه فهميدم فقط يه دونه امتحان داره من هم نامه ايی رو که همون روز اخر براش نوشته بودم و گرفتم و رفتم مدرسه. امتحان رياضی داشت. قبل از امتحان نديدمش. صبر کردم تا تموم بشه. ۳ ساعت توی سالن و کتابخونه چرخ ميزدم و منتظر بودم. بعد از سه ساعت و نميدونم چند دقيقه رفتم سر کلاسشون. دوستش دم در ايستاده بود. معلوم بود که امتحانش تموم شده. من هم رفتم داخل کلاس ولی اونجا نبود. ميدونستم دوستش منتظر اونه و هميشه در يک زمان امتحان و تموم ميکنند. منتظرش ايستادم اما مشکلی پيدا شد که مجبور بشم برم و يه جای ديگه بايستم! مشکلات بيشتر ميشد و من بيشتر احساس ميکردم که بيچاره ميشم. زدم بيرون. بدون اينکه بهش بگم. يواش يواش ميرفتم و بهش فکر ميکردم. رسيدم به مک دونالدس توماس و با دوستاش ديدم که دارند ناهار ميخورند. من هم يه خوش و بش کردم و رفتم. خيلی دور شده بودم که يه دفعه توماس با دوچرخه اش از پشت سرم پيدا شد و گفت: Your friend was just behind you! گفتم: کدوم دوست؟ گفت: Your girl friend. your girl!فهميدم ميس ايکس و ميگه. گفت: خواستم صدات بزنم اما دور بودی. تف کردم به اين شانس و اين زندگی و رفتم.

ديگه نميتونستم. خسته شده بودم. بهش ايميل زدم. از روی آيديم فکر ميکرد يکی از دخترهام. دوباره بهش ايميل زدم و گفتم: من ديوونه ام. بايد باهات حرف بزنم. حتی برات نامه نوشتم اما نشد بهت بدم.

جواب داد: ببين. من نميدونم چه جوری آيدی من و بدست اوردی اما من اون دختری که تو فکر ميکنی نيستم. نميدونم هم که در مورد چی حرف ميزنی. اشتباه کردی.

نوشتم: حالا که اينطوری فکر ميکنی بذار بهت بگم: گفتم: کسی که اشتباه کرده تويی نه من! من هرگز فکر نکردم که تو همچين دختری هستی. من هم اون پسری که تو الان فکر ميکنی نيستم. به نظرت من ميخوام واسه خنده و شوخی اذيتت کنم اما به خدا اگه اينجور بود ۲ سال صبر نميکردم.نميخواستم اينجوری بگم اما حالا که مجبورم ميگم پس گوش کن: همون خدايی که تو قبول داری من هم قبول دارم. همه چيز رو هم در موردش ميدونم. تقريبا دو ساله که من و تو همديگر و ميشناسيم. تا حالا چيزی بهت گفتم يا اذيتت کردم. کار اشتباهی ازم سر زده. درسته. دوست دارم. از همون لحظه اولی که ديدمت دوست داشتم اما چيزی نگفتم چون ميدونستم مشکل ساز ميشه! و..........و............و.................(تا همينجاشم خيلی زياد نوشتم)

جواب داد: معذرت ميخوام. منظور بدی نداشتم. هرگز به همچين چيزی فکر نکرده بودم.ولی همونطور که خودت گفتی: من ميرم و تو ديگه من و نمی بينی و من هم هيچ کاری نميتونم بکنم!

نوشتم(ديشب): اشتباه ميکنی. همه چيز دست توست. و...........و...........و..........و ..گفتم: خوب فکر کن. عجله ايی نيست بعد بهم جواب بده.

جواب داد(همين امروزصبح): من خيلی در موردش فکر کردم. و نه! و خواهش ميکنم بعد از اين  ديگه هيچ ايميلی برام نفرستی. اميدوارم بفهمی. ( اين و از روی خودم کپی کرده بود). بای

من که ميدونم حتی يه ثانيه هم روش فکر نکرده. من که ميدونم با يکی مشورت کرده تا جواب بده. من که ميدونستم دوستم نداره. ميدونستم جوابش نه است. اما بازم گفتم چون لااقل دلم خالی شد. الان ديگه ميدونه. ميدونم که براش مهم نيست اما خوشحالم که فهميد. ميدونم ديگه هرکاری کنم فايده نداره اما ...........

به خدا نميتونم زندگی کنم. ۲ سال تموم با اميد يه نفر همه کارهای زندگيت و بکنی. همه اش. همه... بعد از پيشت بره و تو هيچ کاری نتونی انجام بدی. چون دوست نداره. تو براش بميری اما اون محل سگم نميذارتت. من چه جوری ميتونم زندگی کنم؟  به همون خدايی که داره بدبختيم رو می بينه و عين خيالشم نيست قسم که خسته ام.

ديگه حتی به اميد اونروز هم نيستم با اينکه حتی ربطی به ميس ايکس نداشت....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

دوباره فقط به خاطر اينکه به آپم!

سلام!

شنيده بودم احمدی نژاد و رفسنجانی رفته اند دوره دوم! خوب مردم قشنگ ايران شما چرا اينقدر مشنگ تشريف داريد؟ تا همين چند روز پيش همه اعم از ۲ ساله تا ۲۰ ساله از بسيجی و  شيخ ميناليديد. حالا چی شد؟ با دو تا وعده راضی شديد؟ ۱۶ سال پيش رفسنجانی اومد و ۸ سال هم بود. همه ميدونند و ديدند چه جور آدميه! اين يارو ديگه هم به قول دينگاليگا تير خلاص کن بوده! بعدشم شما خجالت نميکشيد يه آدم پر پشم بياد رئيس کشورتون بشه؟ من ميگم ننگه!

ميخواستم هيچ کس رای نميداد. يا اگر هم دادند ميخواستم معين باشه! لااقل نه شيخه نه قيافه اش خيطه. اما حالا که اينجوری شده شما ميگيد کدوم بهتره؟ من ميگم در اين چنين موقعيتی من به رفسنجانی نمره ۲۰ ميدم! صدر احمد بهش!

چند تا عکس باحال پيدا کردم:اوا آبجی!اینو نگاه! مرتیکه!Give it to me baby!آدم می مونه تو کار دنیا!

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

.....!

اولش مراعات٬ بعد ترس٬ بعد خجالت٬ بعد ترحم٬ بعد بدشانسی!

سيرم از اين زندگی نکبت بار!

ببخشيد که در مورد کامنتهاتون نظر ندادم! دليل خاصی داشت! ممنونم! الان نميتونم بنويسم! اعصاب ندارم! بعدا....

به اميد همون روز لعنتی....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

يه پيام!

فردا آخرين روزه...............

اين چند روز به فکرم افتاده که يه زخمی به خودم بزنم تا آدم شم! شايد خودم و زدم!  

ازتون نميخوام برام دعا کنيد چون فايده ايی نداره!

به اميد همون روز............(اميدوارم امشب باشه)

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

بايد يه فکری در مورد کنترل خودم بکنم!

ديروز جمعه بود و من از سر صبح تصميم گرفته بودم که امروز برم و همه چيز و تموم کنم! خيلی هم مطمئن بودم. خلاصه اينکه لانچ تايم شد و من قرار بود توی همون لانچ تايم تمومش کنم! ميس هم با دوستاش رفتند بيرون! من و همراز هم به دنبالشون! اونها اونطرف حياط و ما هم اين طرف. من شروع کردم به نوشتن چرت و پرت روی ديوار! تا اينکه يکی از اين بچه ها به اسم جرک*  دو تا از دوستاش و فرستاده بود تا يکی از استادها رو صدا کنه! خلاصه استاده با يه سلط آب و دو تا حوله و مواد تميز کننده اومد و به هر دومون داد و گفت تميزش کنيد! ميس ايکس هم اونطرف داره نگاه ميکنه! با خنده و شوخی شروع کرديم به تميز کردن تا اينکه جرک اومد  شروع کرد به چرند گفتن! و از آنجايی که من و همراز ازش خوشمون نمی اومد شروع کرديم بهش فحش دادن! باز مثل اينکه سريش داشت و ول نميکرد. من هم هی بهش فحش ميدادم! خلاصه استاده مجبورش کرد که بره! ما هم کارمون تموم شد و ميخواستيم بريم تا دستامون و بشوريم! که يه دفعه از دور باز چرت گفتن و شروع کرد. من هم برگشتم و به طرفش دويدم! اين داداش مزخرفم هم که باهاش دوسته من و گرفت و نذاشت بهش برسم! بهم فحش ميداد و عقب هلم ميداد. من باز بی خيال شدم و راهم و گرفتم که برم که باز شروع کرد. اين دفعه ديگه داداشمم هم نتونست من و بگيره دويدم و خرخرشون چسپيدم و گفتم:What the F is your F problem?(ديگه می بخشيد ها. ولی عصبانيت خيلی بده) هيچی نگفت و عين سگ ترسيده بود! هيچ کاری هم نتونست بکنه! خواستم با مشت بکوبم رو چشمش که باز داداشم اومد و پرتابم کرد. و بهم فحش ميداد! يه دفعه يادم اومد که ميس ايکس داره نگاه ميکنه! ولی نميتونستم خودم و کنترل کنم! باز فحش دادم و خواستم به طرفش برم که همراز اومد و به خاطر اون ولش کردم! همون موقع زنگ خورد. رفتم و صورتم و شستم! عصبانيت از وجودم گم نميشد! بيشتر عصبانيتم به خاطر اين بود که ميس ايکس دعوا رو ديده بود و حتما هم اگه بهش ميگفتم قبول نميکرد! وقتی ياد ميس می افتادم ميخواستم در و ديوار و خراب کنم! کلاس نرفتم. همراز هم نرفت تا نذاره دوباره دعوا کنم! رفتيم کتابخونه و جرک هم اونجا بود. ميس ايکس هم توی کتابخونه کلاس داشت! نبايد دوباره شروع ميکردم! خلاصه رفتم بيرون تا آروم بشم! بارون اومد و خيس خيس شدم! چه بارونی. کوتاه اما چه قطره های بزرگی. دوباره رفتم داخل و همراز بهم اميد داد و گفت: کاری نکردی. دعوا کردي! اگه ميس ايکس دوست داشته باشه با اين کارا بی خيالت نميشه! خلاصه تصميم گرفتم برم و بهش بگم! زنگ خورد و من منتظرش شدم. اومد. ميخواستم صداش بزنم اما نتونستم! دوباره رفت. من هم بعد از مدتی دنبالش! گمش کردم. دويدم به طرف کلاس موزيک. ديدم داره با دستگاه چیپس ور ميره! اما من در حال دوش از کنارش رد شدم. همين که پيچيدم سمت راست ديدم جرک داره آروم آروم ميره سر کلاسش! ايستادم و ايندفعه تند تند راه رفتم و همين که بهش رسيدم و برگشت تا خواستم شروع کنم. Vice principal اومد و گفت: بايد بيای آفيس! موندم چه خبره! گفتم:Why? گفت:Just come! گفتم: I have class right now! گفت: It's ok! I wrote your name for the teacher. گفتم: باشه! و رفتم دنبالش. همون موقع همون پسر عربی که باهاش دعوا کرده بودم سر راهمون سبز شد و خوشحال از اينکه من دوباره تو دردسرم! رفتيم آفيس و گفتند: تو weapon داشتی! من شاخ در آورده بودم و مونده بودم چيکار کنم! درست بود تو اوج عصبانيت از يکی weapon خواستم اما چيزی که نداشتم! طرف هم رفته بود و به معلم گفته بود. ( حالا بذار دوشنبه برم). خلاصه حرفم و باور نميکرد! ميگفت: I can expel you. or suspend you. چند روزی هم به امتحانها هم نمونده! آخرش هم واسه تموم کردن قضيه گفتم: آره. خواستم خودم و بکشم! اما باز شروع کرد که چرا؟ گفتم مشکل داشتم! و ...و....باز سريش شد. موندم. خلاصه اينکه کانسلر و اورد و شروع کرد به چرند گفتن و اينکه زندگی درد داره و چرت  و پرتهای ديگه! فکر ميکرد با يه بچه ۱۲٬ ۱۳ ساله که هيچی نميفهمه حرف ميزنه! آخرش هم ميگه: اين شماره تلفن خونه و سلفون و مدرسه! هر وقت که خواستی خودت و بکشی به من زنگ بزن! مهم نيست که ۲ صبح باشه! حتی اگه خواستی حرف نميزنی. فقط اينکه بدونی تنها نيستی! با خودم گفتم: آره جون بابات! بخوام خودم و بکشم و به تو زنگ بزنم که جلومو بگيری؟ فکر کردی! بيا برو بابا حوصله داری! داشت زنگ ميخورد و اين ول نميکرد! آخرش گفت: باشه قبوله! بده من! نمره تلفن و گرفتم و اومدم بيرون. تا اينکه اومدم زنگ خورد! دويدم بالا تا به ميس بگم! همين که خواستم برم بگم همراز بهم گفت: ديوونه! الان نه! الان دوستاش همه در مورد تو حرف ميزدند. ممکنه بد فکر کنه! بذار دوشنبه! تو دلم هزار جور لعنت به دوستاش فرستادم و گفتم باشه! و اومديم!

ساعت ۷ بعد از ظهر بود که باس* اومد! يکی از دوستای خوب! اومد تا کريکت بازی کنيم! همراز هم اومد و رفتيم وديديم بقيه تيم با همون جرک داخلش دارند فوتبال بازی ميکنند! بعد از يه مدت همراز يه توپ فوتبال گرفت تا بازی کنه! بعد جرک اومد و گفت: توپ و بذار. و اينجور چيزها . من هم که دلم پر بود رفتم تا پدر بزرگش و در بيارم! بعد هم جمع شدند و باز اين داداش مزخرف من اومد و شروع کرد به فحش دادن و من و هل دادن! اصلا توجهی نميکردم و ميرفتم طرفش. خلاصه تمومش کرديم و بی خياش شديم! من و همراز و باس هر سه تامون کينه داشتيم! هر سه نفرمون تو تيم شريک بوديم! پولش و داده بوديم! الان نميذاشتند بازی کنيم! خلاصه بی خيال شديم! تقريبا غروب بود که باز جرک اومد با دوچرخه اش و گفت: اگه ميخوايند من و بزنيد. اين دوچرخه ام. موبايلم و خودم! چقدر بچه بود. همراز و باس شروع کردند به حرف زدن. من هم رفتم تا قدم بزنم و عصبانيتم و زير خاک کنم! يه چند ساعتی حرف ميزند تا اينکه نوبت من شد و من مثل بقيه نبودم رفتم و با فحش و صدای بلند به طرفش. بچه ها گرفتنم و گفتند: بچه ايی؟ گفتم: اره. بچه رو بايد بچگونه آدم کنی! بعد از ظهری مفگفت: من امروز اين و نزدم چون دلم سوخت و به خاطر خواهر و مادرش بود. اينقدر عصبانی شده بود که نگو. بدبخت تو هيچ انی نتونستی بخوری چون جراتش و نداشتی. ميزدم بابات و در می اوردم. الان هم اومده و باز ميگه. دوچرخه اش که روش سوار بود و هل دادم که باز بچه ها گرفتنم! باز من بی خيال شدم و که مادرم اومد که اين چه وقت شبه که اينجا واستادی؟ به نظرش همراز و باس گانگسترند! با مادرم هم داد و غال داشتم که همراز اومد و رفتيم داخل! همونجا رو به روی مادرم برگشتم به طرف جرک و بهش گفت: حرف آخرم: اگه يه دفعه ديگه تو رو دور و بر اون دختر ببينم من ميفهمم با تو! اگه يه بار ديگه تو کار من دخالت کنی من ميفهمم با تو! می خنديد و ميخواست خودش و خونسرد نشون بده! هرچی باشه مادرم اونجا بود. اومديم خونه و من هم شروع کردم به دعوای توی خونه! تقصيرمن هم نبود. ولم نميکردند. الانم اينجام!‌

*جرک: آدم آشغالی که با هرسه تامون دوست بود اما اونقدر بچه بود که خودش رفاقت و بهم زد. سه دفعه بهش بدجور اخطار داده بودم. که با ميس کاری نداشته باشه. پسری که بچه است اما احساس بزرگ بودن ميکنه! (متنفرم از اينجور آدمها)

*باس: پسری که به خاطر اينکه تیپ سياها رو ميزنه و موهاش و می بافه همه ازش بدش مياد. اما پسر خوبيه! معنی اسمش يعنی رئيس. گروه گانگستريمون هم اسمش هست: A.Q يعنی القائده. بزرگترين تروريست Middle east.

زياد شد. بقيه اش مال بعدا.

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

فقط واسه اينکه آپ کنم! چرت و پرت در واقع!

عجب خبرهايی اين روزها شنيدم!  ايران ميره جام جهانی!ولی من هنوز شک دارم که بتونه به جايی برسه! من ميگم تو مقدماتی حذف ميشه آخه اين ايرانيها هم جنبه ندارند  و همديگه رو واسه يه مسابقه ميشکند! جام قبلی که ايران رفت يادتونه؟ چه غوغايی! چه آشوبی! خوشحالی خوبه اما حد داره عزيز من! الان من اينها رو ميگم شما بريد ساندويچ مجانی بخوريد!  بله ولی اميدوارم بتونند گل بکارند! All the best guys!

در مورد تبليغات رفسنجانی هم چيزهايی شنيدم! وای آدم شاخ در مياره! مرتيکه آخوند تو که قبلا باطنت و نشون دادی! ديگه اين دروغهات چيه؟ تو کی خواستی واسه جوونها کاری کنی؟ مطمئنم اين تبليغات همش دروغه! خدا نکنه قدرت بيفته دستش اونوقت پدر هممون در مياد! من ميگم حکومت شاهنگشاهی بهتر بود! نبود؟ درست که همه دار و ندار کشور مال آمريکا ميشد اما خب مردم که راحت زندگی ميکرند! دولت اسلامی نبود! اسلام در کنار دولت بود! اما خمينی اومد و همه رو بيچاره کرد!‌ حالا فرضا که قصدش خوب بوده( باهرچی شيخ بازی کردم الا اين يکی! يه جورايی ميترسم ازش!) اونقدر نموند که بتونه دولتش و خوب اداره کنه! دادش دست يه آدم بی لياقت دست کج! اه...خوشم نمياد در مورد سياست زياد حرف بزنم!  من ديوونه رو چه به اين جور کارا! ولم کنيد بابا....

خيلی از دوستان با کامنتهای قشنگشون بهم کمک کردند! حرفهاتون خيلی روم اثر گذاشته و ميذاره! از دوست عزيزی به اسم اميد که نه ايميل و نه آدرسی ازش دارم هم تشکر ميکنم! از همتون ممنون بچه ها! فعلا نميخوام در مورد ميس ايکس حرف بزنم تا ببينم زندگی چطوری ميشه!

بهتون بگم که آپديت کرديد من و خبر کنيد! من هم ميخوام زود زود آپ کنم! عين روزهای اول! روزی دو بار!

ممنون از همتون!

خوش باشيد

به اميد همون روز....

 

 

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

دعوای امروز!

از ديروز که بدبخترين شدم تا همين الان اعصابم خرابه! امروز هم که مدرسه رفتيم باز همون دلسنگ ميخواست به دلم سنگ بزنه اما ديد که ديگه دلی نمونده...هرچی بود خاک شد....چقدر دوستش دارم! هرکاری که کنه باز دوستش دارم!

خلاصه اينکه ساعت اول از وسط کلاس زدم بيرون و آخر کلاس اومدم بعد استاده گفت: ديوونه! بيا اينجا! رفتم. گفت: کجا بودی؟ گفتم: کار داشتم. گفت: اگه يه بار ديگه اينطوری بزنی بيرون مجبور ميشم ايسکپ برات مارک بذارم! منم گفتم: Fine! رفتم و نشستم! ساعت بعد قرار بود برم سر کلاس انگليسی! سرم و انداختم پايين و داشتم ميرفتم. هواسم به بدبختيهام بود که يه دفعه يه پسر عرب اومد و چرت گفت. من هم که عقده داشتم برگشتم و گفتم: What's wrong with you? What's your problem?بعد يه کوچولو با دستم زدم به سينه اش! اونم اون کيف سنگينش و کوبوند رو سرم! گيج شده بودم و هيچی نميفهميدم! يکی ديگه با دستش زد به اينطرف سرم! يه دفعه به خودم اومدم و عين وحشيها پريدم و تا جا داشت با مشت زدم تو صورتش! اينقدر ديوونه شده بودم که يکی از استادها اومد و گفت: Hey... You better go to office! منم که اصلا نميفهميدم تو چشماش نگاه کردم و فرياد زدم: I won't! برگشتم و کيفم و از رو زمين برداشتم و رفتم سر کلاس! همه از پشت سرم می اومدند. معلم انگليسيمون هم اونجا بود و حرفی نميتونست بزنه! من هم سر ميزنم نشسته بودم و اصلا به هيچ کس توجه نکردم! انگار نه انگار که ميگند بيا برو دفتر! آخرش خود مدير اومد و گفت: بايد بيايی! من هم که کتابهام و باز کرده بودم اما نميتونستم چيزی بنويسم محکم دفترم و زدم رو ميز و رفتم دفتر! بهم گفت که برم تو اتاق خودش و بشنيم تا Cool off شم! بعد من که قيد همه چيز و زده بودم خيلی زود به خودم مسلط شدم و شروع  کردم به تعريف ماجرا! سوال میپرسيد اما اگه دلم نميخواست جواب نميدادم چون هرچی بيشتر حرف بزنی بيشتر ميری تو مخمسه! اون يارو رو هم اوردند و من هم نگاهم و گرفتم روش تا بفهمه! خلاصه گفت اگه يه بار ديگه ببينم تا موقع امتحانات سسپند ميشيم! من هم با خودم گفتم: ميخوای اکسپل کن! به من چه؟! خلاصه اينکه کاغذی که روش حرف دلم و نوشته بودم افتاده بود دست استاد انگليسی! پيرهنمم پاره شده بود که رفتم سر کلاس خياطی و دوختمش! خبرش خيلی زود توی کل مدرسه پيچيده بود. ميس هم شنيده بود اما ديگه برام مهم نبود!‌ديگه مهم نيست چی ميشه!

حالا اينجا جالبه: يارو برادرش آدم کش و تا حالا يکی دوباری زندون بوده! اين و که بهش فکر ميکنم خوشحال ميشم!‌اميدوارم چهارتا گلوله هم توی مغز من خالی کنه!

استاد انگليسی هم ميگفت: چرا اينقدر ناراحتی؟ چرا ديروز ناراحت بودی؟ و ... اما جواب من فقط Personal Problems بود! دلم ميخواست بهش اعتماد کنم اما خودش ديروز زد زير حرفش و ديگه اعتماد من هم تموم شد!

اينم از امروز....

اميدوارم فردا اون روز باشه...

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

فقط يه نگاه واسه من کافی بود...

فقط يه نگاه واسه من کافی بود تا بفهمم! فقط يه نگاه...! فهميدم که اصلا توی دلش جا ندارم! فهميدم هيچ کدوم از اون لبخندها و نگاها واسه من نبود....! يادم نميره چقدر پيش خدا دعا کردم! يادم نميره چقدر از جونم مايه گذاشتم...! اما هيچی...انگار اين وظيفه من بوده که از اول زندگی تا الان بسوزم! ديگه خدا رو باور ندارم! امروز ديگه فهميدم اصلا خدايی وجود نداره...! هيچی...! نميخوام ديگه ازش بپرسم! امروز روز خنده و خوشحالی بود...همه ميخنديد اما من سياه بخت بودم که يه گوشه عين بچه يتيم ها نشسته بودم و نميذاشتم اون بغض سياه بترکه! خوب که فکر ميکنم می بينم انسان نيستم! يه شمع ام!‌ کارم سوختن...اما خوبتر که می بينم می فهمم که شمع لااقل فايده داره اما فايده من چيه؟ الکی به وجود بيا...الکی بسوز...الکی بمير...همه زندگی همه دنيا همه چيز....همه و همه الکيه! يه رويا...يه آرزو...

اميدوارم يه روز ازش ضربه بخوره و بشکنه! اميدوارم اينقدر حقير بشه که افسوس بخوره...

فقط يه نگاه...يه نگاه کوچيک...باشه...باشه...برو...برو اما بدون يه روز زندگی برات جهنم ميشه اونوقت که ضربه خوردی احساس من و ميفهمی...

برو اما بدون يه زمانی اميد زندگی يه نفر بود....همه زندگيش بودی...

برو اما بدون دوست دارم و واسه هميشه توی دلم زنده ايی...

برو اما بدون که با رفتند يه نفر ديگه از اين دنيا خدا حافظی ميکنه...

آره...آره...برات آرزوی خوشبختی ميکنم...

خدا حافظ....اما نه خدايی وجود نداره... به اميد ديدار...

به اميد همون روز.........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

حتی ارزش نوشتن توی اين وبلاگ و ندارم!

بهترين شانس و از دست دادم! آخ که چقدر ازش متنفرم! آخ که چقدر دوست دارم بميرم....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

شايد آخرين متن...!

ديگه نمينويسم تا وقتی بهش بگم! برام دعا کنيد...!

ديگه ميخوام دوباره خدا رو دوست داشته باشم ميخوام بفهمم که واقعا٬ واقعيه!‌

برام دعا کنيد...

ممکنه طول بکشه اما ديگه عزمم رو جزم کردم! توکل به خودش....

ولی وبلاگ ديگه در حال کار خواهد بود.......

به اميد همون روز..........

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

نظر شما چيه؟ زود بگيد!

خيلی صبر کردم نيومد! دوباره با آيديش آنلاين شدم و ديدم آيديم رو delete و بلاکم کرده! حتما شناخته بود منم. چون آيدی من رو وقتی اومده بود خونمون ديده بوده...رفتم مدرسه نشستم اومد و سلام کرد! خيلی بهش شک کردم! اگه واقعا بدش مياد چرا سلام کرد! شايد به خاطر اينکه همراز پهلوم بود. شايد به خاطر اون....!

امروز يه آيدی ديگه درست مثل آيدی ياهوم درست کردم که اگه ببينه از دور می فهمه منم چون تنها من ديوونه ام! با خود همراز مشورت کردم و گفت: فردا وقتی از مدرسه اومدی يه ايميل بهش بزن و بگو: من ديوونه ام! ميخواستم چيزی رو بهت بگم که تا حالا نتونستم! اگه ميخوای بشنوی اين آيدی منه! بعد خودش اددت ميکنه! اگر هم نکرد تا روز سه شنبه سه روز تعطيلات و عصبانيتش ممکنه بشينه!

با خودم فکر کردم! ريسکيه اما جالبه! ولی اصلا خوشم نمياد با چت بهش بگم! نميدونم اما فکر ميکنم که به نظرش شوخی بياد و ناراحت بشه! هيچی نميدونم! خلاصه تا فردا بعد از ظهر ساعت ۴:۳۰ اينجا نظرتون رو بگيد تا تصميم نهايی رو بگيرم!

در ضمن اگه جواب کامنتهاتون رو دير داد به خاطر کامنت گذاری پرشين بلاگ بود که گند کاشته! ديوانه عاشق هم به شبه!

به اميد همون روز....

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

فقط دعای شما رو ميخوام!

ديشب ساعت ۱۲ شب با آيدی ميس ايکس آنلاين شدم و خودم رو داخل ادد کردم! امروز منتظرش نشستم تا بياد و ببينم چی ميشه! فقط دعای شماها رو لازم دارم! خيلی به خدا گفتم بايد ديد ميشنوه يا نه؟ برام دعا کنيد!

به اميد همون روز............

  
نویسنده : دیوونه عاشق ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

← صفحه بعد